بی سرزمین تر از باد.

به اندازه ی همه ی کلماتی که بیش از ده سال نوشتم و بیش از همه ی حرف های نگفته ام حرف دارم برای گفتن، برای نوشتن، برای فریاد. عجیب دلم می خواهد بنویسم و رها شوم از هیاهوی درونم از همه ی بی سرزمینی ام. دلم برای خودم تنگ شده، برای دخترک شادی که همیشه بی بهانه خندیده و پربهانه گریسته، برای دخترکی که دلش ساعت ها نقاشی می خواهد، ساعت ها رنگ. شاید احساسی از خوشبختی ست که دلم برای خودم تنگ می شود، برای روزهای زندگی ام. این روزها پر بهانه ام، دلم خلوت می خواهد و مداد رنگی و کاغذ هایم، این روزها حرف هایم در هیچ اکانت فیس بوک و هیچ گودر و بلاگی جای نمی گیرند.

بی سرزمین تر از بادم و دلم این بار لذتی برای کلمه شدن ندارد، این روزهایم موسیقی می خواهد و رنگ…

دسته‌ها:روزانه های من

بازگشت به زمزمه های تنهایی

بلاگم عجیب خاک خورده؛ این روزها بیشتر توی خونه ی همدم می نویسم و اینجا نتونستم بیام، این روزها متفاوت از همیشه درگیر دنیای دو نفره شدم.درگیر دردونه ای که دیگه نمی تونم انکارش کنم، درگیر همه ی روزهای پیش رو، و با همه ی دغدغه های عجیب و غریبم آماده شدن برای مرحله ی دوم کنکور هم شروع شد. یه جورایی احساس می کنم شتاب زندگی ام بیشتر از همیشه شده و حسابی مبهوت و گیجم. دوماه آغازین سال جدید روزهای پر هیاهویی رو تجریه کردم روزهایی که کودکانه به دنبال انکار همه چی پافشاری می کردم، انکار خودم، زندگی، عقایدم و مهم تر از همه انکار مردی که با همه ی وجود سعی داره پررنگ ترین اتفاق زندگی من بشه.

هرروز که بیدار می شدم اولین چیزی که بهش فکر می کردم انتخاب دردونه بود، انتخاب همه ی چیزهایی که شاید بزرگ ترین انتخاب هر آدمی باشه. ناپایدار ترین روزها رو دارم تجربه می کنم اما هرچی زمان می گذره احساس بهتری دارم و آروم تر میشم، این روزها حس همه ی روزهایی رو داره که یکی از دوراه رو انتخاب کردم حس همه ی خطر کردن هایم، حس همه ی روزهایی که راه خودم را رفتم و سکوت کردم در برابر همه ی حرف هایی که زمزمه می شد…

دسته‌ها:روزانه های من

شهر قصه ها و غصه ها

04/21/2011 2 دیدگاه

حوصله هیچی رو ندارم  و نمی دونم چرا وقتی حوصله نداری و یه جوری قاطی می شی یاد بلاگ نوشتن می افتی! مثه همه روزهایی که غمگینی و یاد خدا میافتی، مثه همه روزهای مریضی که یاد سلامتی میافتی، مثه همه روزهای دلتنگی که یاد عشقت میافتی. عجیبه نه؟ چرا باید نباشه و یادش کنی و قدر بدونی؟ اگه دیر یادمون افتاد و وقتی هم واسه قدر نبود چی؟ آدم های عجیبی هستیم، نمی دونم از همون اول که میوه ممنوعه رو با حرص هرچه تمام تر گاز زدیم و پرت شدیم به این هیاهو همین قدر عجیب بودیم، یا عقوبت کله شقی عاشقانه ی آدم و حواست این همه غربت و اعجاب؟

خسته ام، از همه چی، از پلی که از بچگی گفتن دروغ بگی پرت شدی پایین، از آتیشی که هول ریختن تو دلم که گناه کنی جات توی جهنمه، از دنیایی که ذره ذره جهنمش کردند و رفت، از خدایی که خودشون هم نمی دونن چی ازش می دونن، که تا ازش حرف بزنی باید سکوت کنی، از عرفی که همه ناشناختنی ست، از آینده ای که نیومده یخ زده، از چرتکه هایی که توی ذهن آدم ها فرو کردند، از این همه عدد، از این همه رقم، صفر و یک… خسته ام از آدم هایی که نمی ذارن با خدایی که همیشه داشتمش باشم، با دنیایی که همیشه خوب بوده برام… خسته ام از این غربت…

دسته‌ها:دسته بندی نشده

ورودم به سرزمین همیشه پر هیاهو

03/26/2011 4 دیدگاه

روزهای متفاوت و آرومی رو گذروندم، نا شناخته های زیادی رو عبور کردم و شاید یه جورایی یه ابعادی از وجودم رشد کرد. سفر تنهایی، لبخند به آدم هایی که نمی شناختم، دوست هایی که اسمشون رو هم نپرسیدم و با هم خندیدیم، دیدار خواهری،داداشی، خنده، گریه، جدایی، جای خالی دردونه، دلتنگی واسه خونه و مامان بابا، دوری از همه ی بی قراری های روتین و تکراری.

روزهای خوبی رو داشتم و کمتر از 24 ساعت مونده تا به خونه برگردم، تا دوساعت دیگه هواپیما میرسه ایران و فردا هم باز حرکت دارم به خونه، نفهمیدم با کی اشک بریزم و با کی بخندم توی این راه برگشت. شاید عجیب و کمی سخت بود جای خالی دردونه، اما تجربه ی دوری این جوری اون هم قبل از شروع با هم بودنمون به نظرم تجربه ی به یادموندنی و شاید تکرار نشدنی باشه. از دور که نگاهش می کردم احساس کردم که چقدر عمیق دوستش دارم و چه عاشقانه براش وجود دارم. تنها که سفر کردم همه ی احساس های تجربه های شخصیم قوت گرفت، احساس اینکه وجودم در عین همراه شدن با یک آدم دیگه ای هنوز هم حس استقلال و یگانگی داره، احساس اینکه هرچند سخت اما می تونیم دور باشیم و عاشق.

بعد از همه ی بحران های کوچک و بزرگی که داشتم و روزهای دانشگاه که 4سال فرصت سفر رو ازم گرفته بود تجربه ی متفاوت و آرومی رو پشت سر گذاشتم؛ با همه ی بی قراری ها و بی تابی هایی که داشتم و جسارت تنها بودنم کم رنگ شده بود، اما عبور کردم…

نمی دونم این پست آپ میشه یا نه، نمی دونم برسم خونه کی میرم پای نت، اما قبل از ورودم به سرزمین همیشه پر هیاهو دوست داشتم یه کم حرف بزنم.

23 Mar 2011 11:01:55 PMچهارشنبه

دسته‌ها:روزانه های من

هیچ حسی از اشتیاق!

یک ماه گذشت از روزی که دور شدم از همه ی تعلقات و هیاهوی اطرافم، از همه ی آنچه که سخت آزارم می داد، از آدم هایی که دوستشان داشتم، از آدم هایی که تکراری محض شده بودند، از آسمانی که به اکراه می بارید و از همه ی آنچه که  طاقتم را تاب کرده بود. اوج گرفتم و ابرها را کنار زدم و اشک ریختم و بغض کردم و دور شدم و دور…

باید برگردم و جز دلتنگی عمیقی که برای مامان دلم را چنگ می زند هیچ حس دیگری از اشتیاق ندارم…هیچ…

دسته‌ها:روزانه های من

من، بلاگ، مسیر شخصی.

02/08/2011 3 دیدگاه

پیشنهادی شد که برم توی یکی از این سایت ها، همه دور هم، حرف و راه و روش و درد و خنده و از این چیزها. هیچ وقت و هیچ وقت نخواستم مسیر شخصی افراد رو نهی کنم یا برچسب بزنم روی روزانه های آدم های دور و برم. هیچ وقت توی سر اونی که میشینه سریال در پیت میبینه نزدم که اوی فلانی من رو ببین، گودر می خونم، بلاگ می نویسم سایت طراحی درو می کنم، نت تکون می خوره با خبرم، کجای کاری تو!! نه اینکه بگم من کار درستی می کنم یا نه فقط می گم توی هیچ زمینه ای احساس غرور نکردم که اگر مسیری رو میرم درست تره یا نه کسی که مسیر خیلی ساده تری رو میره عقب تره از من.هر آدمی همون مسیری رو میره که برای اونه، یکی این مسیرش رو خودش تعیین می کنه یکی از مسیرهای آدم های دیگه مسیر خودش رو پیدا می کنه. و برای من جذاب و گاهی هیجان انگیزه که آدم ها توی اجتماع های مختلف مسیرهایی رو میرن که گاهی ازشون یاد می گیرم و گاهی هم لبخند میزنم به سادگی روزمره هایی که چه ساده دل آدماش باهاش خوشه!

بگذریم، بلاگ نوشتن گوشه ای از مسیر شخصی ِ نوشتن من شده، نوشتن بخشی از بودن من بوده و هست. اگر اینجا نگران جیران، عارف، حامد، ایمان، ددی، ویلی، درختک و خیلی های دیگه می شم و جستجو می کنم روزانه هاشون رو، اگر دنیای نوشتنم مسیری رو میره که آدم های دیگه ای کم یا زیاد درگیرش شدن، فقط واسه این لذت بخشه که من توی مسیر شخصی خودم با این آدم ها همراه شدم، نه توی مهمونی های اجباری، نه توی اجتماع پر از خط قرمز… قشنگی این دنیا به بی پروایی و خودمون بودنه. دوستش دارم و دوستام رو هرچند اندک دوست دارمشون و خوشحالم از همه ی اندک هایی که نصیبم شده، که به قول استادم خدا رو دیگه توی ماکروها نمی شه پیدا کرد، اوج عظمت خدا توی میکرو و ذرات این خلقت با عظمته.

 

دسته‌ها:دسته بندی نشده

ای کاش!

  • ای کاش به جای این همه درس و طراحی و رنگ و ماکت و شب بیداری، لوله کشی یاد داشتم و این طور بود که زودتر و با امتیاز بیشتری در لیست مهاجرت نیوزلند قرار می گرفتم!
  • ای کاش عاشق و دیوانه و کله شق و دختری 13 ساله بودم، تا می شد هرروز یواشکی با دردونه توی خیابون ها سرگردون بودم و لذت تجربه های عاشقانه ی بی اساس همه ی بغض هایم را می پوشاند.
  • ای کاش دختری زشت و چاق و بی سواد و بی ادب بودم و والدینم از همان روزی که دنیا آمدم آرزوی این را داشتند که زود از شرم خلاص شوند.
  • ای کاش دردونه یک آدم بی نهایت نفهم بود و هروز دعوا می کردیم و قهر می کردم و بهانه ای برای این گریه های همیشگی داشتم!
  • ای کاش هرگز با دردونه آشنا نمی شدم و کسی نبود که دلتنگی های هرروزه ام را آرام کند و آنقدر می رفتم تا ته این بی قراری ها را ببینم کجاست.
  • ای کاش خدا رو دوست نداشتم و مثل همه ی آن هایی که اعتقادی به بودن مهربانش ندارند فریاد می زدم که هیچ کسی نیست که مرا ببیند.
  • ای کاش اینقدر به هم ریخته نبودم که ای کاش های احمقانه ام را اینجا بنویسم، و عجیب که در اوج دیوانگی ام منطقم رهایم نمی کند و ای کاش همین ای کاش آخرم برآورده شود…
  • ای کاش ای کاشی نبود…
دسته‌ها:دسته بندی نشده