بایگانی

Archive for the ‘نِق نوشت’ Category

می خوام برم قلیون بکشم!

11/13/2010 6 دیدگاه

هرروز صبح که صفحه ی میل و گودر باز میشه بعدش وردپرس و پیش خوان بلاگ، و هرروز هم میرم که پست تازه بذارم اما نمی شه، حرفم نمی یاد، نمی دونم چی شدم، از زیادی ِ حرف و برنامه و آرزو و کلی هیجان به نهایت سکوت و بی حرکتی رسیدم. هرروز هم یه تکه جدید به این آینده ی پرهیجان اضافه میشه و من موندم و کلی راه ِ نرفته و کلی راهِ نا تمام که باید تموم بشه! از پایان نامه نیمه جون بگیر تا تابلوی تموم نشده، شال گردن بافته نشده، آرایشگاه نرفته، ویندوز عوض نشده و درس خونده نشده و دردونه ی بین زمین و هوا و خلاصه جایی که الان هستم چهارراه که هیچی، هزار راهه فکر کنم! پای کامپیوتر خودم رو با گودر و فیس و ایمیل و سرچ سرگرم می کنم و زود هم خسته میشم و ترن آف! تا حالم خوبه و یه کم انرژی دارم که کار کنم یا مهمون میاد و یا تبی، لرزی، سرفه ای و خلاصه بهانه ها صف کشیدند و هی همدیگه رو هل میدن که اول بشن!

شاید همه روزی توی همچین شرایطی باشند، کلاً هرکاری هر مسیری به آخرش که میرسه نفس نفس میشه، جون ِ آدم رو بالا میاره تا خلاص بشی، حالا درسته دلم می خواد زودی از شر ِ کارشناسی راحت بشم اما زیاد هم نگرانش نیستم، ولی ماشاا.. مردم که بی کار نمیشینن، هیچی هم که گویا مهم تر از این نیست! بعد از سلام این روزها دیگه حفظ شدم؛ کی پایان نامه ات تموم میشه! آره، اینجوریه! حواستون باشه! روبیک و مسابقه هم که فعلاً در تعلیق مونده و بساطی داریم گلستون و خلاصه اگه یه روز منم مثل خاله سوسکه راهی شدم فرار کنم از همه ی راههای مونده کسی نیاد بگه کجا میری ها…! اصلاً می خوام برم قلیون بکشم! والا!

 

دسته‌ها:نِق نوشت

ثبت نام ارشد، خواندنش پیشکش!

11/07/2010 2 دیدگاه

من هی بگویم با این اوضاع و احوال و فرهنگ ِ بی فرهنگی نمی شود آرام زیست، هی بگویید فرار مغزها و تهاجم فرهنگی! هی من بگویم دَمَت گرم دردانه جان با این برنامه ی بلند مدتی که روزی خواهیم رفت، هی بقیه بگویند اینجا چه ندارد که آنجا دارد. این آنجا حالا درست است که برای ما سرزمین دیگر است، اما به نظرم کم ِ کمش آنجا یک کویر دور افتاده توی همین سرزمین هم باشد راضی هستم، همین که ازاین آدم های عجیب دور باشیم برایم کافی ست، آدم هایی که مجبوری با آن ها باشی، دلم می خواهد جایی باشم که همسایه هایم را خودم انتخاب کنم، معاشرتم از روی دوست داشتن باشد، نه اجبار!

بگذریم؛ آمدم بگویم ما که درس نمی شود بخوانیم، پیشکش، بعد از سه شب متوالی آمد و شد مهمان های ناخوانده،  بالاخره دیشب با دردانه جان ارشد ثبت نام کردم، اول رشته ی خودم، و رشته ی دوم را هم مهندسی طراحی محیط زیست شرکت کردم، خدا را چه دیدی شاید قبول شدم! حالا بماند که این کارت دانشجویی ارشد دردانه جان کمی القاء احساس های فخرفروشانه را در ما بیدار می کند، اما چشم و هم چشمی که نداریم! فقط گفتیم در مسیر پله های ترقی تنها نباشد، والا!

کلاس ِهیچُم!

10/26/2010 3 دیدگاه

my colored world

امروز دیگه بعد از چند هفته رفتم خرید، و درحین خوشحالی از دیدن ویترین های رنگارنگ و کلی هیجان لوازم خونه وجینگولک های جذاب، یه لوازم تحریر هم یافتم و طبق معمول درس و مشق مدرسه و به یاد ایام، چندتا روان نویس رنگی و دفترچه گرفتم، بلکه به هوای اونا بشینم یه کم بخونم! حالا از من گفتن، اگه من امسال ارشد قبول شدم، شما بیا اسم بلاگم رو هرچی می خوای بذار! نمی شم دیگه! وضعه درس خوندنه خب! پایان نامه کارشناسی هم که رو هواست، مدرک هم نداریم هنوز و کلاً شما ما رو همون دیپلم حساب کن! والا!

هذیان!

10/23/2010 3 دیدگاه

دو روز تب داشتم و حال ِ خوبی نداشتم، امروز کمی بهترم اما باز هم حالِ خوشی ندارم. کلی میوه و آب میوه و کلا هرچی که درونش میوه باشه خوردم که با این ویروس ناخونده مبارزه کنم چون اصلا آمادگی سرما خوردگی و گیج و منگی را نداشتم اما خب اندکی نصیبم شده و هنوز هم که کامل خوب نشدم و هر لحظه یه کم بی دقتی کنم بدتر می شوم! حالا بماند که دیشب با این وضع بستنی خوشمزه ای نوش جان کردم.کلاً به من بگویند کاری را نکن، هنوز حرفشان تمام نشده انجام می دهم! ریشه هایی از لجبازی درونم هویداست، بین خودمان بماند.

الان هم برای چک میل آمده بودم، گفتم نیم نگاهی هم به اینجا بیاندازم، با هر نفسم تمامی مجاری تنفسی جیزجیز می کند. یه کم بلاگم به سمت نق نوشتی دارد پیش می رود و از این بابت زیاد راضی نیستم، انگار تریبون آزادی شده که هی من بیایم نق بزنم!

حالمان خوب می شود، این بار دیگر باور کن!

روزهایی دارم عین زندگی!

10/12/2010 ۱ دیدگاه

دلم به نوشتن نمی آید، حرفی هم برای گفتن ندارم، دستی هم برای تایپ کردن نیز! هرچه تعداد دفعاتی که به کیبورد ضربه می زنم کم تر دست و بالم آرام تر. ایمیل هم که غوغا کرده و هرروز صبح فقط نیم نگاهی می اندازم ببینم رکورد آنرید ها چقدر بوده و همین، بقیه ی محافل مجازی را هم که اصلا زحمت لاگین را به خود نمی دهم.جمع و جور بساط پایان نامه هم که کلاً از روزانه ها دارد حذف می شود و اگر با امید به الطاف پروردگار به مرحله ی بعد صعود کردیم هردو پایان نامه را با هم تحویل می دهیم.آنقدرها هم منتظر ما نیستند که، فوقش مدرک نمی دهند که ما جماعت هم که آخر ِ روشن فکری هستیم و اصلا برای مدرک درس نخوانده ایم! از ذوق و شوق تهیه ی غذا و شادسازی خستگان از کار برگشته هم افتاده ایم و جیرجیرکی هم نداریم که همه ی این بلایا را سرش فریاد بزنیم و تخلیه روانی شویم. از فرط عصبیت هم که می خندیم آن دنیا روی خوش بهمان نشان می دهد…در کل روزهایی دارم عین بهشت، عین زندگی!

خلاصه بگویم؛ «حال ما خوب است اما تو باور نکن»…

 

نبردِ من و مرغ یخ زده!

10/05/2010 3 دیدگاه

خواستم برای شام یه غذای تند و سریع درست کنم و مثل همیشه به مرغ پناه بردم با این تفاوت که سینه و ران درون فریزر سخت همدیگر را در آغوش گرفته بودند و من هم فقط یه تکه سینه می خواستم که زود بپزد و سیب زمینی سرخ کنم و سریع شام را بخوریم و حالا هی مامان بگویند بی خیال هردو را با هم بذار و هی من بیفتم به جان یه آغوش یخ زده! و من هم وای به وقتی که به چیزی گیر بدهم تا انجام نشود بی خیالش نمی شوم و جای همگی خالی بیچاره شان کردم و البته خودم هم جانم بالا آمد! آنقدر سروصدا کردم که از آخر پیروزمندانه جدایشان کردم و ران را دوباره به استراحتگاهش برگرداندم و سینه ی بیچاره را ولش نکرده و باز افتادم به جانش و تکه اش کردم. خلاصه که بساطی داشتیم با این شام درست کردن افتخاری که هنوز به اتمام نرسیده.

اینها را نگفتم که سَرَک توی پروسه ی شام درست کردن من بکشید، گفتم که بگویم این اولین و آخرین باری بود که از این نبردها انجام دادم و باز اگر در چنین لوکیشنی گیر افتادم یا بی خیال ِ مرغ شده و یا هم با فریادی رسا مرد خانواده را صدا می زنم و چونان دختران 14 ساله ای که بهشان سرچهارراه متلک می گویند، می گویم که به دادم برسد! و پیروزی در نبردهای آشپزخانه و سرخوشی برای اینکه خلاقیت به خرج داده ام که شام یک ساعته درست کنم و از غذای بیرون دوری کنیم همه را بی خیال می شدم! والا!

julie-and-julia

پ.ن: نمی دانم چرا یهو یاد ِ نبرد Julie با خرچنگ ها افتادم!

یه کلام!

09/30/2010 2 دیدگاه

در مورد طراحی و درس و مشق تقریباً یاد گرفتم که وقتی ذهن و روح و روانم قاطی پاتی ِ و عالم و آدم باید جوابگو باشند، کاری نکنم و سراغشون نرم چون همه رو خراب می کنم و توی اون حال نتیجه ای حاصل نمی شه، اما هنوز کامل نمی تونم این جور مواقع خودم رو کنترل کنم و نیام و ننویسم که بعداً خودم از آشفتگی هایی که ثبت شده بهم نریزم، خب قبلاً که توی دفترچه می نوشتم کنترلش راحتتر بود اما الان که نصف روزم و شاید بیشتر پای پی سی میگذره یه کم سخته!

واسه همین پست قبلی رو حذف کردم، نه واسه اینکه اشتباه گفتم، واسه اینکه دوستان ِ آشنای این مفلوک باز گیر ندهند چته! مشکل اساسی توی بلاگ نویسی همینه که یکی دوتا که از قضا واسه اینجانب شده سه تا! بدونن که اینا حدیث ِ کیه واقعاٌ ! حالا هی من بگم بی خیال کی گوش میده!  خیلی محترمانه بگم، این یکی اولین و شاید آخرین پستی بود که حذف شد، اینجا اگه گفتم مُردم هم کسی باز میل و مسیج و زنگ نزنه که چته! گرچه که زیاد اهل فضایی نوشتن و سرهم کردن نیستم اما اصلاً شاید خیالاتم بود! بابا جان مملکت که آزادی نمیده! خانواده که تا بگی آخ هزار جور وصله می زنن و سریع می گن عاشقی بددردیه! دوست و آشنا هم که کلاً تو فازهایی به سر می برند که هم شنونده باشی بهتره، گویندگی پیشکش! اینجا هم اگه راحت نباشم پس کجا حرفمو بزنم؟ یه کلام! اونایی که منو میشناسن، یادشون بره منو میشناسن! همین!

Don't recognize