بایگانی

Archive for the ‘میوه ممنوعه’ Category

وسوسه ی میوۀ ممنوعه

شاید در بهشت ما  تو بودی که سیب را به من دادی، شاید اشتیاق من برای خوردن سیب بود، شاید مهربانی تو، شاید وسوسه ی سیب، شاید تقدیر نانوشته…

نمی دانم…

بیا عشق را بی بهانه طلب کنیم…

Advertisements
دسته‌ها:میوه ممنوعه, با تو

بلندترین شبی که از تو دورم…

12/21/2010 5 دیدگاه

یلداست، غمگینم… طعم بی نظیر انار را مزه مزه می کنم… طعمی که هردو دوستش داریم… حس عاشقی دارم وقتی دانه های قرمزش را می خورم. سراغ حافظ نمی روم، هنوز نیتم را نمی دانم که تفأل بزنم…دلم هوای تو دارد…دلم غمگین شده که امشب یلداست…امشب بلندترین شبی ست که از تو دورم..زمستان پچ پچش را شروع کرده، دستهای یخ زده ام تمنای بودنت را دارد…

مهربونِ دردونه ی من؛ یلدات مبارک.

در گوشی های من و تو (6)

دسته‌ها:میوه ممنوعه, با تو

آغاز روز بودن ِ من…

11/03/2010 8 دیدگاه

برای روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادی بپوشی
به رسم عادت ديرينه حتی،
برايم جام سرمستی بنوشی
برای روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پايان،
تويی آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخ وآبی،
برايم تاج خوشبختی بياری
به ارزشهای ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببينی آتش و خاکستر من
تو ای تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بيايی ديدن من

که من بی تو نه آغازم نه پايان،
تويی آغاز روز بودن من …

پ.ن: گاهی دلتنگی های آدمی را هیچ کلمه ای بیانش نمی کند…

در گوشی های من و تو (5)

10/29/2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

love youuuuu

 

یه دونه ایی، دردونه ایی…

عاشق این جمعه های با تو بودنم…

مرسی که هستی…

درگوشی های من و تو (3)

10/27/2010 2 دیدگاه

love u 100%

 

دسته‌ها:میوه ممنوعه, با تو

در گوشی های من و تو (2)

10/02/2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

نمی دانم حوا بود یا شیطان که آدم را وسوسه کرد، اما این را خوب می دانم که من تو را وسوسه نکردم! تو عاشق شدی که هستیم، و معشوق ماندن نه کار ِ ساده ای بود و نه لذتی داشت، همچون شاهزاده بانویی روی تخت سلطنت عشق نشستن و فرمان دادن لذتی نداشت!

از آن همه جلال و شکوه قدم در راهی نهادم که جای قدم های تو بود، و عشقی را تجربه کردم که تو فریادش زده بودی… جاده ی یک طرفه طراوتی نداشت، آمدم تا لذت با هم بودنمان دو چندان شود، آمدم که تا به ابد شرم ِ این میوه ی ممنوعه را به دوش نکشی… آمدم تا بمانم… دلیلی برای رفتن نیست؛ زندگی هیاهوی بی اساسی را نجوا می کند… اطمینان را به قلبت هدیه کن، لذتی که در این همراهی دارم در آن پادشاهی نبود…

پ.ن: کمی خسته ام… همین!