Archive

Archive for the ‘مونولوگ از من به من’ Category

من ِ لجباز و بازیگوش درونم!

01/24/2011 2 دیدگاه

در حالی که کل امروز صبح، دانشگاه های مطرح دیزاین در دنیا رو بررسی می کردم و کلی فکر و خیال و اطمینان به خودم که روزی، جایی، لحظه ای، به هدفم می رسم، بعدازظهرش از عزیزی! مسیج اومد که ثبت نام ارشد یونی آزاد شروع شد جا نمونی! حالا بماند که همه می دونن تصمیم ندارم واسه ارشد دیگه آزاد برم، اما خب سریع جواب دادم که نه جا نمی مونم! و قرار نیست برم، دیشب هم یه پچ پچ دیگه دم گوشم شد که چه لجبازی حالا شرکت کن!

از همه ی اینا که بگذریم یه جورایی این لجبازی من که نه، این لجبازی هایی که نشونه اش پافشاری من برای بودن در مسیر شخصی خودم هست آزار میده بقیه رو، انگار یه کم زیادی دارم به سمت خودم پیش میرم، نمی دونم. گفتم که بدونی، هرچی اما و اگر و باید و نباید بیشتر، قدم های تو در مسیر شخصی ات استوارتر… پیروز باشی من ِ لجباز و بازیگوش درونم، دوستت دارم!

عشق کاغذی،عشق حقیقی

عشق کاغذی،

به گُل کاغذی می ماند.

عشق حقیقی،

شبیه گل واقعی ست.

زنده است. می بالد.

گل واقعی،

در توفان پرپر می شود.

گل واقعی،

حساس است. لطیف است.

گل واقعی،

ثابت و یکنواخت و جامد نیست.

گل واقعی،

شکننده نیز هست.

عشق، چالش آفرین است،

اما اگر خاطر ِ تو مجموع باشد

و تو به مرکز ِ وجود خویش عنایت داشته باشی،

این چالش ها گام های عشق تو را تواناتر می سازند.

چالش های زندگی،

ریشه های هستی ِ تو را عمیق تر

و بال های حضور تو را در جهان، گسترده تر می کنند.

اوشو/ عشق پرنده ای آزاد و رها

دلکم گریه کن…

09/11/2010 ۱ دیدگاه

خسته بودم، از خیلی چیزها…اما روحم حالش خوب بود، ادامه ی فصل خانواده ی «شوک آینده» رو مرور کرده بودم که امشب چند بخش رو خلاصه کنم واسه بلاگ… اما نشد. الان اومدم که پست کنم اما نمی شه… یه کم بغض دارم، یه کم حرف دارم… یاد بچگی هام افتادم که در اوج بغض و گریه مغرور بودم و دلم نمی خواست اشکم دیده بشه، دلم نمی خواست ریخته بشه…دلم نمی خواست رسوا بشم…کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم با اشکهای بی جا و بچگانه کنار بیام! الان بدجور یاد اون موقع ها کردم.ایمیل ها و گودر و فیس بوک رو الکی باز کردم و زیر و رو کردم تا یادم نیاد یه چی توی گلوم سنگینی می کنه، تا یادم نیاد دلم ساکت شده قهر کرده هیچی نمی گه!

با توام! آره تو؟ چرا ساکت شدی؟ نگفتم هرچی هم شد سرت رو ننداز پایین ؟ نگفتم بچگی ها اشتباه یادت دادند که گریه نکنی زشته!

الان گریه کن! آره… بزار اشکات بریزه بزار خالی بشه دلت ! قهر کردی ساکت نشستی که چی؟

گریه نداره… دلتنگی گریه نداره… دردهای تو گریه نداره… اما اگه بغض کردی گریه کن! نزاری بریزه توی وجودت غم و غصه هات…نزار نابودت کنه بی قراری ها…

خودم بغلت می کنم… خودم اشکاتو پاک می کنم…گریه کن تا خالی بشی…

دلکم… تو دیگه تنهام نزار… توی این هیاهوی آدمک ها، تو بیگانگی نکن…همراه بودنم باش…

my little heart

تکرار قشنگ نفس هایت

4ever

یه وقتهایی هست که بودنت، همدردی ات و شنونده بودنت واسه اطرافیانت یه جور احساسِ آرامشِ، یه تعلق، یه نقطه ی امید. این موقع ها باش، تا جایی که به خودت لطمه نمی خوره باش…اونقدر سرشار که از انرژی و بودنی که به بقیه هدیه میکنی رشد کنی و انرژی بگیری.

اما تا زمانی باش که بودنت رو حس می کنند، که نیاز بودنت انکار نمی شه. تا وقتی باش که بودنت وظیفه ی تو نمی شه، تا لحظه ای که نقطه ی روشنِ وجودت عادت نشده!

وقتی عادت بشی، وقتی به بودنت تکیه کنند و دیگه خودت رو نبینند. وقتی در عینِ نیازی که به وجودت هست، حضورت وظیفه ی ارتباطت با دیگران باشه، اون موقع اگه درنگ نکنی، اگه پاهات بلرزه و بمونی، اون موقع اگه به حضور همیشگی ات ادامه بدی دیگه این تو نیستی که شدی تکیه گاه بقیه! می شی یه باید، یه تکرار، یه تکرار ِ بی نفس که این بار بودنت نیست که باعث می شه بقیه رو متوجه خودت کنی، این بار نبودنت بقیه رو به خودشون میاره…این بار تابوی بزرگی می شی که مهم نیست چرا هستی، مهم این می شه که نباید نباشی حتی اگه همه ی بودنت نادیده ی این همه نگاه بشه…حتی اگه هستی و نیستی…

همیشه مواظب خودت باش، مواظب قلبت، روحت…

نگذار تکرار ِ بودنت عادت چشم های اطرافیانت بشه، اونقدر نگران ِ وجودت باش که بودنت تکرارِ قشنگ زندگی خودت و بقیه باشه…

گاهی نیاز داری که واسه ی همیشه نباشی…به اطرافیانت زمانِ با تو بودن، زمان درک بودنت را بده اما به مرزِ تکرار که رسیدی دیگر ادامه نده، بگذار گاهی نبودنت خاطره ی با تو بودن را زنده کند…تو مسئول نیستی که همه درکت کنند. تو مسئول قلب خویشتنی! همیشه مراقب تکرار قشنگ نفس هایت باش!