بایگانی

Archive for the ‘سوم شخص مفرد’ Category

آدم ها و بوی ناکی دنیاهاشان

12/01/2010 3 دیدگاه

آدم ها آن قدر عجیب شده اند که گاهی شک می کنم من روی سرم دوتا گوش دراز است یا آن ها این گونه فکر می کنند!  مکالمه ای در حد 2 الی 3 دقیقه داشتم با یکی از همین آدم های حوالی که نشد ننویسمش، و خوشحالم که حداقل تا آن جایی که من می شناسم سه نفر از مخاطبانم مترجمی و زبان را گذرانده اند و الباقی هم تحصیلات می شناسند و عمق فاجعه این مکالمه را خوب درک می کنند و بگذریم که اعضای خانواده همگی اهل زبان اند!

با کسانی که حرف مشترکی ندارم معمولاً کمتر جز سلام و احوالپرسی و آب و هوا وارد بحث می شوم. این روزها هم آنقدر درگیر نوشتن پایان نامه هستم که مغزم کششی برای ارتباط ندارد و اینجا هم استراحتگاهی شده برای تخلیه و رفرِش اینجانب! اما خب در همین احوال پرسی کوتاه از من پرسیده شد که چه می کنم و گفتم درگیر پایان نامه ام، گفت ماکت میسازی؟ جوری که کاردستی مهد کودکم را آماده می کنم و گفتم نه مرحله نهایی هنوز مونده، تعجب کرد از اینکه ارائه ندادن و کش دادن قضیه ترمی برایم حساب نشده و جالب آنکه خوب از احوالات با خبر است که چقدر این کش دار شدن مرا مکدر کرده، و بدون شک از هفته ی پیش تا الان من همچنان درگیر همان پایان نامه ام…بگذریم. خواست چیزی گفته باشد و در مکالمه ای که به نظرم ضرورتی برای عرض اندام نبود! گفت زمان ما که اینطور نبود و ال وبل! کمی مکث کردم و سعی کردم تعجبم را زود قضاوت نکنم، در حالی که تمام و کمال اطمینان داشتم مترجمی زبان در مقطع کارشناسی پایان نامه ندارد، پرسیدم مگه پایان نامه داشتی؟ گفت آره، 2تا!!!!! شما فکر کن که طرف چقدر پرت است که هیچ کجای دنیا 2تا از تو پایان نامه نمی خواهند! در کمال خونسردی و تعجب و جوری که سر وته یک مکالمه بی اساس هرچه زودتر هم بیاید گفتم چیزی که شما تحویل دادی یک پروژه درسی، تحقیق و یا از این قبیل است، پایان نامه اصول مشترکی دارد که تقریباً همه یکسان است، پروپوزال اولیه دارد، شورای تأیید موضوع دارد، استاد راهنما، فرم الف و ب و … و این آن نیست! و خلاص، یعنی هیچ کلمه ی اضافی دیگری توان بیرون آمدن از حنجره ام را نداشت و طرف هم یه براندازی کرد و دید گوش هایم هنوز آنقدر رشد نکرده اند که به استنادشان بتوان هر حرفی را درونشان فرو کرد…از محفل دور شدم و برگشتم پای کامپیوتر و سعی کردم شاخ های بیرون زده را نیست کنم و مانده بودم بخندم؟ گریه کنم؟ به حال آدم هایی که نمی دانم چرا اما از آنچه هستند راضی نیستند و هی می خواهند بگویند که هستند و هی بگویند که از همه چی سر در می آورم و به جان جیرجیرک های نیامده ام جایی که ندانسته ام گفتم نمی دانم! جایی هم که اطلاعاتی یکی در میان داشته ام سعی کرده ام سکوت کنم و برای خودم احترام قائلم!

یادآور هم باشم به کسی که نمی داند، عشق هم می کنم که توضیح دهم و روشنش کنم، اما  کسی که می داند و کوچه ی علی چپ می رود تا به هرنحوی از سایرین کم و کسری نیابد کمی موضوع متفاوت است! و فکر کن که من بخواهم در این اجتماع ها بگویم بلاگکی دارم و زمزمه هایی، اگر نگفتند گوگل و گودر را خودشان راه انداختند، نگفتند خود ِ مارک زوکر برگن، شما اسم من و بلاگم رو هرچی خواستی بذار!

پ.ن1:

آدم ها خیلی می دانند

و من در افسون این زمانه

در ژرفای بیکرانه غم

در پشت همه خواسته ها

و در ورای فلسفه٬

دین٬

ادبیات

در جستجوی آموختن از خویشتن هستم

 

آهای آدم ها

آهای رهگذران شهر غریب بی کوچه ما

آهای ای فرزانگان

بگذارید بیابم خویشتن را

که از بند زمان٬

مکان٬

فریاد

رسته ام

رسته ام و در آموختن خویشتن

شده اید سد راهم

ای پرده ها نمی خواهمتان

بروید کنار تا شاید

سوار بر بال فراموشی

و در اندوه غریبی

و در خلوت تماشا

نگاهی کنم در آینه

و ببینم چه آموخته ام از خود و از شما

بگذارید به نظاره بنشینم

تدفین پرده ها را…

پ.ن2: شاعر شعر رو نمی دونم، خواستم از هوای تازه شاملو بنویسم این رو پیدا کردم.

Advertisements

خواستگاری سر صبح!

12/01/2010 9 دیدگاه

یعنی من بگم شماها بخندین، دردونه هم سعی کنه بخنده غیرتی نشه! واسه کارهای پایان نامه مجبورم یوگا رو یه روز در هفته برم که به کارهام برسم، صبح از 7 هی این ور اون ور بالاخره 8 بیدار شدم و شنگول منگول بازی و حاضر شدم و رفتم یوگا. توی این یه سال جز یکی دو ماه گذشته همیشه 8 صبح رفتم و یه حال دیگه ای بردم، یه جورهایی دوست دارم بچه های این تایم رو، بچه که البته نه! خانم هایی هم سن مامان و شاید بزرگتر! یه جوری وقتی می بینمشون دلم می خواد که من هم بتونم تا این سن و سال به جسم و روحم این طوری اهمیت بدم.

سرتون رو به درد نیارم امروز چند نفری جدید بودند، یکی از دوستان نمی دونم چرا که بعدش دونستم! هی به من لبخند هی حرف و سوال و خلاصه! منم سر صبح شارژ بودم و زیاد توی مود ِ فضولی نبودم که علت رفتارها چیه و واسه خودم کیف می کردم. بعد از کلاس اومد طرفم و این بار کمی حدس زدم خنده اش چه معنایی می تونه داشته باشه! گفت شما درس می خونی؟ گفتم در حال اتمام ِ و بعد باز گفت میشه شرایطتون رو بگین، با مکثم اومد بگه واسه چی که امونش ندادم و گفتم شرمنده اما من نامزد دارم! این اولین باری بود که دردونه این جوری خطاب شد!! یاد پست دیروز جیران افتادم، خب این جماعت فرهنگ لغاتشون از این چند کلمه فراتر نمیره! طفلی خنده اش خشکید و مکثی کرد و واسه که حرفی زده باشه گفت خوشبخت بشین و من هم توی دلم مرده بودم از خنده و راهم رو کشیدم اومدم پیش بچه ها! اما خداییش الان که فکر می کنم مردم خوب زرنگ شدن ها! کجا می تونست من رو با آستین حلقه و شلوار چسب ببینه!؟ خوب هم یه دو ساعتی وقت داشت طعمه رو بررسی کنه! والا این ها و این مدل خواستگاری ها چیزی از گرگم و بره می برم کم نداره!

خودت را برای من دوست داشته باش!

11/18/2010 4 دیدگاه

میل ها رو زیر و رو می کردم و توی گودر چرخی می زدم، یکی از اقوام اومد دیدن بابا، پذیرایی کردم و باز نشستم پای کارم، درسته میگن نمی دونم چی چیه سمع زشته و ال وبل اما الان حرف جالبی شنیدم توی نصیحت هایی که داره به بابا می کنه دلم نیومد چیزی ازش نگم؛

میگه یکی از دوستاش کشته مرده ی بچه هاش ِ و هی میگه دوستشون دارم، عاشقشونم و … بعد بهش گفته دروغ میگی! اگه دوستشون داشته باشی، اگه واقعاً دوستشون داشته باشی! مواظب خودت هستی تا بچه هات همیشه بگن به جون پدر مادرم قسم، نه اینکه به ارواح ِ خاکِ …. نکته ی ظریفی بود و خوشم اومد از حرف های نصیحت گونه یی که صداش توی اتاق من اومد…

خوبه که یاد بگیریم اگه دلمون واسه ی وجود خودمون نمیسوزه، به حال آدم هایی بسوزه که دوستمون دارند… البته که خودم رو خیلی دوست دارم اما همیشه دلم میگیره از اینکه اطرافیانی که دوستم دارند رو دلگیر کنم از نبودنم…

دسته‌ها:سوم شخص مفرد

ادعای دانایی

10/24/2010 ۱ دیدگاه

اصولاً از اینکه احمق فرض شوم زیاد خوشم نمی آید، حداقل در مسائلی که اطمینان بالایی دارم از اینکه نادان نیستم! و هم چنین از گفتنِ نمی دانم ابایی ندارم و آنقدر برای خودم شخصیت قائل هستم که به جای یک نمی دانم ناقابل آسمان و ریسمان ببافم و آن نمی دانم را به ساعتها وراجی بی محتوا ترجیح می دهم. اما گاهی می شود که مخاطب به عمد تو را نادان فرض می کند و آنچه که می دانی را بارها توضیح می دهد که شاید برای خودش مطلب جا بیفتد! من که دلیلش را نفهمیدم. عمق فاجعه تا کجاست که طرف می داند نزدیک به 9 سال است به طور جدی طراحی می کنم، 4سال هم با دنیایی سر و کله زده ام که فضا سازی و تجسم فرم ها از ابتدایی ترین ملزوماتش بوده، و در واحدهای بسته بندی برای خودم کلی خلاق بودم در ابداع گسترده های بسته بندی و غیره و با همه ی اینها یک خط ِ تای ناقابل یک جعبه ی ساده را می خواهد به من تفهیم کند! و تازه هر از گاهی هم که در نهایت آرامش چند اصطلاح تخصصی برزبان میاورم کمی متعجب می شود و باز به گفتگوی بی محتوایش ادامه می دهد و من اینجور مواقع چه بحثِ کاری باشد و چه سیاست و یا اجتماع و یا حتی روابط ساده ی انسانی، معمولاً اگر چنین مخاطبانی داشته باشم زیاد خودم را زحمت نمی دهم که فریاد بزنم می دانم و یا عقیده ام چیست! بعضی افراد همان بهتر که در ندانم های خود معلق بمانند و من هم آدمی نیستم که برای کسی که این چنین در ادعای دانستن دست و پا می زند تلاش کنم که بداند.

از مادربزرگ خدا بیامرزم به یاد دارم که در مورد دانستن آدم ها این چند بیت را می خواند:

آن‌كس كه بداند و بداند كه بداند… اسب شَرف از گُنبد گردون بِجهاند

آن‌كس كه بداند و نداند كه بداند… بیدار كنیدش كه بَسی خفته نماند

آن‌كس كه نداند و بداند كه نداند… لنگان خَرك خويش به منزل برساند

آن‌كس كه نداند و نداند كه نداند… در جهلِ مُركب اَبَدالدّهر بماند

پ.ن:هر مخاطبی ارزش این را ندارد که بداند تا چه حد می دانم و چگونه می اندیشم، برای هرکسی قدر فهم و ظرفیتش هستم، بیشترش موجبات دردسر را فراهم می کند.والا!

 

روزت مبارک جیرجیرک!

10/07/2010 3 دیدگاه

فردا روز جهانی ِ همه ی جیرجیرک های زرزرو و نق نقو و البته شاید دوست داشتنی ست. این شد که آمدم تا این روز را به جیرجیرک های دلبند نیامده ام که زیاد هم چشم دیدنشان را هنوز نداریم تبریک بگویم.

جیرجیرکم؛

دلیل نمی شود که بحران های ماورائی که این روزها دنیا تجربه می کند و سختی های دوچندانی که متحمل می شویم تو را از یاد ما ببرد، بلکه همه ی این ها آمدنت را پرچالش تر می کند و با همه ی سختی هایی که داریم هرازگاهی موضوع داغ بحث های آینده ای. خاطرت را مکدر نکنم، به همه ی فرشته هایی که کنارت هستند بگو پدر و مادر احتمالی ام به فکرم هستند و کمی با دور اندیشی ما پُز بده تا ما هم شب و روز جان بکنیم شاید آینده ی خوبی برایت فراهم شد. حواست را هم خوب جمع کن و کمی عاقل باش و خوب به احوالات من و پدرت بیاندیش 10 سال دیگر که آمدی مدعی نشوی که اِل و بِل!

happy children's day

***روزت مبارک***

جیرجیرکِ از خون خودمان!

10/01/2010 7 دیدگاه

پشت چراغ قرمز چشمم افتاد به یه بچه که یکی هم سن و سال ِ خودش کنارش و از موهای از ته تراشیدشون معلوم بود مدرسه ای بودن، چسبیده بود به پنجره و بیرون رو نگاه می کرد، چراغ سبز شد و اتوبوس راه افتاد، امروز هوس کردم با اتوبوس بیام خونه، عصر روز تعطیل و خلاصه، دیدم مامان بابای بچه ها گرم صحبت با هم و گویا انگار نه انگار دو تا جونِور اون پشت روی صندلی عقب نشستن! و احتمالاً داشتند می رفتند گردش روز ِ تعطیل. همین طور که ازشون دور می شدیم با خودم فکر کردم اگر روزی و عصر جمعه ای من و آقای خانواده هوس کنیم بریم بیرون بگردیم، تحمل موجودی به اسم بچه اونم در تیراژ دوتا! واقعاً سخته! و همون جا فکر کردم همون بهتر که جونوری نباشه، و ما راحت حرف بزنیم، بعد همین طور که در افکارم گردش می کردم به این نتیجه رسیدم خب مگه چقدر حرف داریم که از همراهی جانوری به اسم بچه دوری کنیم، اما باز تصحیح می کنم هرچقدر هم که حرف نداشته باشیم و اصلاً من تمام راه تابلوها رو بخونم بازهم بهتر است از ونگ ونگ یک موجود ِ کم صبر که هی از پشت سرت بخواد روی مغزت پیاده روی کنه!

خب این حرفها رو جایی بگم میگن ناشکری نکن، کفر نگو، نعمته، الِه بِله، در این شک ندارم که بچه ها دنیای قشنگی دارن که همیشه باهاشون ارتباط برقرار کردم وهم اینکه هرچی خدا بخواد همون میشه، اما کمی که فکر می کنم هنوز به نتیجه ی مطلوبی نرسیده ام و فکر می کنم کلی راه است تا قبول ِ موجودی کوچک و زِر زرو تا نا کجا آباد به دنبالت! و تازه آخرش هم مدعی همه ی سالهایی که به پایش می ریزی و ناراحت از عمری که برای بودنش صرف کردی!

موجودی که باید با آمدنش به اول کودکی ات برگردی و بار ِ دیگر همراه با او زندگی کنی، و عمری که باید بگذرانی تا ثمره ی وجودت را رشد دهی! و دنیای دونفره ای که به یکباره  تغییر می کند و راه ِ بی بازگشتی که باید ادامه اش دهی و پاسخگوی ِ چیزهایی باشی که همیشه از والدینت به دنبال جواب بودی!

به هرحال آنقدر خودم هنوز سوال بی پاسخ دارم و آرزوهایی که باید تجلی یابند که راه ِ زیادی ست تا برآوردن آرزوها و نیازهای موجودی که بی امتناع باید جوابگویش باشی! و آن قدر صبور نشده ام که اگر در یک لحظه تمام فایل های پروژه ام رفت روی هوا، در نهایت ادب بگویم پسرم اشتباه بزرگی کردی دیگر تکرار نشود!! خب آدم که بچه ی خودش را نمی تواند از پنجره به بیرون پرتاب کند!هرچه فکر می کنم هنوز باید فید بک های بسیاری برای کنار آمدن با این بشر انجام دهم! و آنقدر دنیای دونفره مان پرهیاهو هست که نیازی به جیغ های ممتد یک جیرجیرک ِ دیوانه ی از خون ِ خودمان نباشد! والا!

big problem

مخاطب من با شعور است!

09/28/2010 5 دیدگاه

دیگه خیلی از من و حدیثم و روزهام گفتم، الان هم زیاد حرفی از خودم ندارم، دلم سکوت می خواد…همین!

اما این مخاطب من که گناهی نکرده من سایلنت شدم! گرچه اینجا اول برای دل من نوشته می شه و بعد لذت مخاطبم و یا دوست نداشتن روزانه های من مطرح میشه! اما در هر حال مخاطب من هم اینجا نقش داره.

مخاطب من، مخاطب حدیث ِ من؛ از شعور ِ بالایی برخوردار است، برای همین او را راحت می گذارم، و موقع رفتن مثل فروشنده های سمج کلافه اش نمی کنم که باز هم بیا! اگر دلش خواست می آید اگر نه چه بهتر که جایی برود که دوست دارد.

مخاطب من از سطح فکری بالایی برخوردار است یا نه نمی دانم، اما این را خوب می دانم مخاطب من آزادی  حضور دارد اینجا، دست و پایش را نمی بندم که آی فکر من خوب است، بخوانش، دوستش بدار!

مخاطب من رهاست، همراه ِ حدیثم باشد یا نه، فرقی نمی کند، مخاطب من همراه ِ بودن ِ خودش می شود.

مخاطب من نیازی ندارد با رقص ِ نور و ترکیب هزار رنگ جذب شود.

همین و باز هم همین؛ مخاطب من با شعور است!