بایگانی

Archive for the ‘روزانه های من’ Category

بازگشته ام.

بازگشته ام بی آنکه جایی بوده باشم. بازگشته ام شاید از خودم به خودم. همین که آمده ام جایی برای خودم دوباره نویسی کنم زندگی ام را یعنی خودم را خواسته ام، یعنی طلب. آن قدرها هم که فکر می کردم جوان نبودم، یک ساعت است که قسم آسمان و زمین و اولین شماره و اولین معلم و جد و آبادم را جلوی چشم گوگل آورده ام تا پسورد ایمیل بلاگ و پس از آن هم پسورد بلاگ را بیابم! خنده داری فراموشی و مشغله ام در حدی بود که اصلاً ایمیلی که برای بلاگ داده بودم را یادم نمی آمد! دیشب اکانت فیس بوکم را دی اکتیو کردم، تا همان زمان اندک گشتن در زندگی اطرافیانم را در خودم بگردم و بتوانم بیشتر بنویسم. محتاج دوباره یافتن خودمم. رهایی، رویا، زندگی…

سلام، همین.

دسته‌ها:روزانه های من

حال و احوالم کی در بهترین حال می شود؟

07/18/2011 2 دیدگاه

جاده های مسیر زندگی ام کمی از حالت تکراری اش درآمده، و با اینکه هنوز هم روزمرگی های همیشه را دارم، اما احساس می کنم تنهایی از آن دسته علت هایی ست که آدم را به نق زدن بیش از حد دچار می کند.نیم نگاهی به پست های ماه های اخیرم کاملاً جنون ناشی از دوری دردونه را فاش می کند.بیشتر نق نوشت بوده تا حدیث من! این روزها بیشتر دلم می خواهد در بلاگ مشترکمون پست بذارم و زیاد هم با خودم برای اینجا نوشتن کلنجار نمی روم، باید حرفش بیاید، حسش بیاید تا بیایم و دستی به سر و روی این حدیث نامه ی پر از هیاهویم بکشم. و اما اینکه این حال و احوالم کی در بهترین حال می شود هنوز زمان نیاز دارد، ما آدم ها هرچه بیشتر پیش می رویم بیشتر می خواهیم و بیشتر آرزوهایمان بزرگ می شود و مشکلاتمان نیز هم. نه بی صبرانه که صبورانه منتظر نتیجه ی ارشد نشسته ام و دوست دارم هرچه زودتر زمینه ی شغلی ام را از دنیای متنوع طراحی بیرون بکشم و روزهای بهتر و بهتر و بهتری را در کنار همسری ام تجربه کنم.چرا که می دانم خدا مثل همیشه بهترین ها را برایمان رقم می زند.

دسته‌ها:روزانه های من

بی سرزمین تر از باد.

به اندازه ی همه ی کلماتی که بیش از ده سال نوشتم و بیش از همه ی حرف های نگفته ام حرف دارم برای گفتن، برای نوشتن، برای فریاد. عجیب دلم می خواهد بنویسم و رها شوم از هیاهوی درونم از همه ی بی سرزمینی ام. دلم برای خودم تنگ شده، برای دخترک شادی که همیشه بی بهانه خندیده و پربهانه گریسته، برای دخترکی که دلش ساعت ها نقاشی می خواهد، ساعت ها رنگ. شاید احساسی از خوشبختی ست که دلم برای خودم تنگ می شود، برای روزهای زندگی ام. این روزها پر بهانه ام، دلم خلوت می خواهد و مداد رنگی و کاغذ هایم، این روزها حرف هایم در هیچ اکانت فیس بوک و هیچ گودر و بلاگی جای نمی گیرند.

بی سرزمین تر از بادم و دلم این بار لذتی برای کلمه شدن ندارد، این روزهایم موسیقی می خواهد و رنگ…

دسته‌ها:روزانه های من

بازگشت به زمزمه های تنهایی

بلاگم عجیب خاک خورده؛ این روزها بیشتر توی خونه ی همدم می نویسم و اینجا نتونستم بیام، این روزها متفاوت از همیشه درگیر دنیای دو نفره شدم.درگیر دردونه ای که دیگه نمی تونم انکارش کنم، درگیر همه ی روزهای پیش رو، و با همه ی دغدغه های عجیب و غریبم آماده شدن برای مرحله ی دوم کنکور هم شروع شد. یه جورایی احساس می کنم شتاب زندگی ام بیشتر از همیشه شده و حسابی مبهوت و گیجم. دوماه آغازین سال جدید روزهای پر هیاهویی رو تجریه کردم روزهایی که کودکانه به دنبال انکار همه چی پافشاری می کردم، انکار خودم، زندگی، عقایدم و مهم تر از همه انکار مردی که با همه ی وجود سعی داره پررنگ ترین اتفاق زندگی من بشه.

هرروز که بیدار می شدم اولین چیزی که بهش فکر می کردم انتخاب دردونه بود، انتخاب همه ی چیزهایی که شاید بزرگ ترین انتخاب هر آدمی باشه. ناپایدار ترین روزها رو دارم تجربه می کنم اما هرچی زمان می گذره احساس بهتری دارم و آروم تر میشم، این روزها حس همه ی روزهایی رو داره که یکی از دوراه رو انتخاب کردم حس همه ی خطر کردن هایم، حس همه ی روزهایی که راه خودم را رفتم و سکوت کردم در برابر همه ی حرف هایی که زمزمه می شد…

دسته‌ها:روزانه های من

ورودم به سرزمین همیشه پر هیاهو

03/26/2011 4 دیدگاه

روزهای متفاوت و آرومی رو گذروندم، نا شناخته های زیادی رو عبور کردم و شاید یه جورایی یه ابعادی از وجودم رشد کرد. سفر تنهایی، لبخند به آدم هایی که نمی شناختم، دوست هایی که اسمشون رو هم نپرسیدم و با هم خندیدیم، دیدار خواهری،داداشی، خنده، گریه، جدایی، جای خالی دردونه، دلتنگی واسه خونه و مامان بابا، دوری از همه ی بی قراری های روتین و تکراری.

روزهای خوبی رو داشتم و کمتر از 24 ساعت مونده تا به خونه برگردم، تا دوساعت دیگه هواپیما میرسه ایران و فردا هم باز حرکت دارم به خونه، نفهمیدم با کی اشک بریزم و با کی بخندم توی این راه برگشت. شاید عجیب و کمی سخت بود جای خالی دردونه، اما تجربه ی دوری این جوری اون هم قبل از شروع با هم بودنمون به نظرم تجربه ی به یادموندنی و شاید تکرار نشدنی باشه. از دور که نگاهش می کردم احساس کردم که چقدر عمیق دوستش دارم و چه عاشقانه براش وجود دارم. تنها که سفر کردم همه ی احساس های تجربه های شخصیم قوت گرفت، احساس اینکه وجودم در عین همراه شدن با یک آدم دیگه ای هنوز هم حس استقلال و یگانگی داره، احساس اینکه هرچند سخت اما می تونیم دور باشیم و عاشق.

بعد از همه ی بحران های کوچک و بزرگی که داشتم و روزهای دانشگاه که 4سال فرصت سفر رو ازم گرفته بود تجربه ی متفاوت و آرومی رو پشت سر گذاشتم؛ با همه ی بی قراری ها و بی تابی هایی که داشتم و جسارت تنها بودنم کم رنگ شده بود، اما عبور کردم…

نمی دونم این پست آپ میشه یا نه، نمی دونم برسم خونه کی میرم پای نت، اما قبل از ورودم به سرزمین همیشه پر هیاهو دوست داشتم یه کم حرف بزنم.

23 Mar 2011 11:01:55 PMچهارشنبه

دسته‌ها:روزانه های من

هیچ حسی از اشتیاق!

یک ماه گذشت از روزی که دور شدم از همه ی تعلقات و هیاهوی اطرافم، از همه ی آنچه که سخت آزارم می داد، از آدم هایی که دوستشان داشتم، از آدم هایی که تکراری محض شده بودند، از آسمانی که به اکراه می بارید و از همه ی آنچه که  طاقتم را تاب کرده بود. اوج گرفتم و ابرها را کنار زدم و اشک ریختم و بغض کردم و دور شدم و دور…

باید برگردم و جز دلتنگی عمیقی که برای مامان دلم را چنگ می زند هیچ حس دیگری از اشتیاق ندارم…هیچ…

دسته‌ها:روزانه های من

بیشتر از همیشه درد می کشم…

02/03/2011 2 دیدگاه

دیشب سکانس های عادت گونه ی این روزها را شکستم، شام نخوردم، پای تی وی و پی سی نرفتم، حرف نزدم، خوب و عاقل و مهربان نبودم، گرسنه خوابیدم، سعی کردم الکی احساس خوشبختی نکنم، راحت گریه کردم و به زور به خودم امید ندادم، هرچه فکر کردم هیچ آرزویی نیامد سراغم، مسیج شب به خیر نزدم، غذا نخورده مسواک زدم! به گمانم این یکی شکسته نشد، کلاً در هر حالتی باشم مسواک و حمام ترک نمی شه، شاید به این خاطر باشه که همیشه از اینکه وقتی می میرم کثیف و هپلی باشم هراس دارم، از اینکه آخرین تصویر ذهنی اطرافیانم از من زشت باشد نگرانم!

بگذریم، همه ی عادتهایم را قاطی کردم و اطرافیانم زیاد با منِ قاطی شده کنار نمی آیند، لیستی که برای سفر عیدم نوشته بودم خط زدم، تصمیم کبری گرفتم امتحان ارشد نروم، با دردونه ازدواج نکنم، و هزارتا اما و اگر که کمی سنگینی درونم را کم کند، اما نشد، برادرزاده ام پای تلفن بهم میگه چرا تو امشب بی هوشی؟ فکر کنم کلمه ی دیگه ای واسه صدای خسته ام پیدا نکرد، طفلی دلم براش سوخت، دلم برای همه ی اونهایی که من نباشم چی میشن، دلم برای خودم که می تونم الان خیلی جاهای دیگه ای باشم اما نیستم، برای خودم واسه این چهاردیواری اتاق که حبس شدم، واسه همه ی بدبختی آدم های دور و برم، واسه پای دوست 11 ماهم که شکسته، واسه تنهایی مامان، واسه بی حوصلگی های بابا، واسه آرزوهای دردونه، واسه انتظار خواهری، واسه همه ی دلتنگی ها و بی قراری ها… درد می کشم، بیشتر از همیشه دارم درد می کشم…

دسته‌ها:روزانه های من