بایگانی

Archive for the ‘رهایی’ Category

قدر می دانم تقدیری که تو برایم رقم زنی…

با همه ی ناتوانی ام…

با همه ی کوچکی ام…

دوستت دارم و قدر می دانم این تقدیر مقدر را.

ای نهایت همه ی خوبی ها، برایمان همه ی بی نهایت ها، همه ی خوبی ها را رقم بزن…تقدیری مبارک.

رهایم نکن در این آشوب ِ پر غوغا.

رهایم نکن…

رنگ دیروز، رویای فردا.

دیروز قصدم یه چک میل ساده بود که بعد از مدت ها اومدم اینجا و یه کم از حدیث من خوندم و یه کم از همدمانه و با صدای زنگ در به خودم اومدم که دو ساعت تمام پای پی سی بودم. یه نگاه به نوشته های خیلی قبل ترم انداختم و یه حسی داشتم، چقدر رها بودم، همون روزهایی که پر از مشغله ی درس و پروژه و هزارتا چیز دیگه بودم، چقدر سرشار بودم با همه ی دغدغه هام. خلاصه که دلم واسه خودم تنگ شد. الان توی زمانی قرار دارم که دیروزها خیلی منتظرش بودم و خیلی واسش برنامه داشتم اما احساسم بهم میگه مسیر رسیدن یه حال و هوای دیگه ای داشته. یه حس نابی که هیچ وقت تکرار نمی شه.البته که می دونم توی هیچ مرحله ای از زندگیم دوست نداشتم به عقب برگردم اما خوشحالم که می نویسم و تجربه های کوچیک و بزرگم رو ثبت می کنم  وهمیشه رنگ دیروز و فردا رو همراه خودم دارم. خوشحالم از اینکه فرداها رو برای خودم نوشتم و امروز، دیروزهام خاطره ی دلنشینی شده با همه ی غصه هام با همه ی خنده هام…

دسته‌ها:رهایی

پارادوکس روزهای رهایی

سه روز می شه که پایان نامه رو تحویل دادم، بگذریم از اینکه روز عجیب و پرانرژی و متفاوتی بود، و روزهای تلخ و شیرین و پرخاطره ی دانشگاه به قشنگترین حالت ممکن تموم شد، اما بعدش که برگشتم خونه انگار که رفتم بالای یه قله ی مرتفع و فشار درونی و بیرونی ام یکی نیست و دچار یک ابهام و گیج و منگی خاصی بودم، از بیرون رها بودم و از درون غوغا، از درون ساکن بودم و از بیرون طوفانی، نمی دونم کلاً قاطی شدم و امروز یه کم بهترم و اومدم به عهدم وفا کنم و نوشتن رو جدی تر شروع کنم. امروز برای تسکین پارادوکس ایجاد شده رفتم خرید، مثل آدم هایی که توی زندان بودن یا تبعید، خیلی کیف کردم و حسابی مغازه ها رو گشتم و کلی هم نشون کردم واسه روزای بعد، دیروز هم چونان خانواده ی دکتر ارنست رفتم آرایشگاه بیچاره از کت و کول افتاد، خودِ عموی بنل شده بودم! والا!

حرف دیگه ای ندارم، باید گیج و منگیم یه کم بهتر بشه تا بتونم بنویسم، رهایی تجربه ی خوبی بود، تجربه ی شیرینی که روز تحویل کارت دانشجویی داشتم، روز تحویل رساله ی صحافی شده ی پایان نامه و دفاع از پروژه ای که با کلی دغدغه به پایان رسید، دو چندان بود و مثل همیشه سپاس قادر یکتایم را که در مسیر افسانه ی شخصی ام رهایم نکرده…

هستی ام نیاز دارد که نیست باشد

12/09/2010 3 دیدگاه

سال 76 بود به گمانم که نوشتن را شروع کردم، با خاطره نویسی و صبح را چگونه بیدار شدم و درسم را نخواندم و نمره گرفتن و از این قبیل، از حدود سال 83 تقریباً نوشتن مونولوگ هایی به خودم را شروع کردم که در مدت کمی تبدیل به دیالوگی برای خدا شد، و این روزها هم که نوشتن را به گونه ای دیگر تجربه می کنم. شرح حال گفتم که مروری شود که با کلمه و چیدن و کاغذ و نوشته بیگانه نیستم و تعلقِ امروز و دیروزم نیست، نوشتم و می نویسم چون نیاز دارد وجودم که حیاط خلوتی ناب برای خودش داشته باشد تا که تاب بیاورد در زمان هایی که برای من نیست، آرام شود در روزهایی که شاد است و لحظه لحظه رشد کند در ثانیه هایی که روزی عمرم می شوند…

نوشتنم به بلاگ نویسی استحاله یافت که رشد کند و روزهای بودنم مرور شود در لابه لای دنیای مجازی و آدم های بی نام، بی نشان و گاهی آشنا، غریبه ی آشنا! می نویسم نه برای جذب مخاطب که همیشه مخاطبی داشته ام که نامه های مرا نانوشته خوانده است.می نویسم که مرور کنم نانوشته هایی را که خود بی خبرم، که زندگی کنم روزهایی را که در گذرند، که ثبت شود دردهایی را که سکوت می شوند. به هزار و یک دلیل می نویسم، شاید شبیه همان دلیل هایی که طرح هایم را توجیه می کند، شاید رنگ همان دلیل هایی که تا چندی دیگر نُت خواهند شد…بودن نیاز دارد که گاهی لبریز شود در ماده ای زمینی، درد نیاز دارد که کلمه شود حتی اگر از شدتش کم شود، دلتنگی نیاز دارد که نواخته شود، رهایی نیاز دارد به هست شدن نیستی ها، به نیست شدن هستی ها… آدم ها از روش های خودشان هستی و نیستی و رهایی و درد را تجربه می کنند. این روزها که از هر بعد زندگی ام ناشناخته ای را درک می کنم نیاز دارم که بنویسم، بیش از هر لحظه ی دیگری… شاید قابل قبول نباشد که وقتی فرصتی حتی برای خوابیدن ندارم، چگونه است که می نویسم، شاید پارادوکس مضحکی باشد، اما به همه ی هستی های دنیا سوگند می خورم که هستی ِ پر دغدغه ام این روزها نیاز دارد لحظه ای هم که شده نیست باشد…همین.

پ.ن:حرف ها اگر سکوت شوند، بغض می شوند، بغض ها اگر اشک نشوند، درد می شوند…

بهترین مخلوق خدا

بهترین و قشنگ ترین مخلوق ِ خدایی روی زمین….

عاشقتم مامان خوبم…

پ.ن: تجربه ی یه روز خیلی متفاوت …

دسته‌ها:رهایی

افسانه ی شخصی

11/25/2010 3 دیدگاه

این روزها که حرف از مهاجرت به یک کشور غیر آسیایی را بیشتر و جدی تر می زنم و مدام با خنده های عجیب اطرافیان نزدیکم مواجه می شوم، و مدام حرفهایی می شنوم از نشدن ها و نرفتن ها عجیب یاد روزهایی میافتم که بعد از چهار سال به اجبار درسی که دوست نداشتم را خواندم و برای طراح شدن تلاش می کردم و هی زمزمه ها می گفتند که نمی شود و همان زیست و شیمی خودت را بخوان و هی نشدن، هی نباید…

عجیب تر آنکه همان هایی که می گویند نمی شود وقتی شد چه متعجبانه گفتند که مبارکت باشد! چه دردآور بود که سر کلاس زیست بنشینی و فیگور استادت را بکشی، زنگ تفریح مدام طراحی کنی و هی به تو بخندند که این چیزها برای تابستان و اوقات فراغت است… و چه حس خوبی بود وقتی کارت دانشجویی ام را گرفتم و رویش دانشجوی کارشناسی طراحی صنعتی ثبت شده بود… حس خوب و دوست داشتنی و بی نظیری ست وقتی با همه ی نبایدها و موانع بتوانی خودت باشی… این روزها هم می گذرد می دانم، روزی از کشوری که نمی دانم کجای این کره ی خاکی ست، بلاگم را آپ می کنم و مرور می کنم خاطره ی تلخ خنده های نباید را….

دسته‌ها:رهایی

ز بند غم ایام …

11/19/2010 2 دیدگاه

همیشه شروع هر مسیری سخت بوده و پر هیاهو، از ورزش و حرکت های بدن سازی و شیرجه درون آب، تا انتخاب شغل و رشته و تصمیم های بزرگ تر… اضطراب، وسوسه، تردید، هیجان، فکر، خیال و هزار و یک حس بی ربط و با ربط. همیشه اول جاده ای که ناشناخته است، تردید هست و شوق رسیدن. جاده های زیادی را آغاز کرده ام به رفتن و تردیدها و اشتیاق های فراوانی را تجربه کرده ام… همیشه خدا را برای یاری طلب کرده ام و هیچ گاه تنهایم نگذاشته.

سفر پر هیاهو و مشتاقانه ای را خواهم آغاز کرد که تردید دارم و شوق رسیدن، چونان همیشه اما پرشورتر، مطمئن تر و تنهاتر… ایمان دارم به «خدایی که در این نزدیکی ست»… خواهد دید توشه ی سفرم را و همراه ِ بودنم خواهد بود… ایمان دارم به لحظه های بودنم، به همه ی آنچه که خواهد برایم بود چرا که ؛

«هاتف آن روز به من مژده این دولت داد…که بدان جور و جفا صبروثباتم دادند»