بایگانی

Archive for the ‘دنیای دونفره’ Category

گاهی..همانی که عاشقش هستی!

تجربه های دونفره، تجربه های شخصی و منحصر به فردی ست که همان اندازه که حالم به هم می خورد از اینکه مسواکم را دست دیگری ببینم، به همان اندازه به هم میریزم اگر حرف های بی سر وته، جدی، عمیق و یا هر کلمه ای که منحصر به دنیای دونفره است جایی جز حریم شخصی مان پچ پچ شود. حریم دونفره کمی عجیب و گاهی شاید کسل کننده باشد، همانی که عاشقش هستی و بی او خوابت نمی برد می شود موجود غیرقابل تحملی که دلت می خواهد به همه ی عالم و آدم پناه ببری تا کمی از او رهایی یابی.و درست در همین شرایط پیچ در پیچ باید جوابگو باشی که از نفرت و دوست نداشتن نیست! فقط رهایی! نه دلم را زدی و نه برایم تغییر کردی و نه زیرسرم بلند شده ونه دامنم دوتا شده! فقط دلم تنهایی می خواهد!خیلی ساده، حوصله ات را ندارم! شاید اینجا نقش مکمل کمی عکس العمل های متفاوتی بروز دهد، فرصت طلبان که سریع بار و بنه را جمع می کنند و خدمت مادر جان کوچ می کنند!چه از این بهتر که خود طرف بگوید حوصله ات را ندارم! بی منطقان هی بحث و جدل را کشش می دهند تا زار بزنی غلط کردم چیزی نیست! عاشق پیشه ها می روند و اجازه بدهی از همان طبقه ی چندم خودشان را پرت می کنند که چه شده این عاشقی به بن بست خورده! شاید تعداد کمی باشند که سکوت کنند، که فقط نگاهت کنند تا تو هی عصبی تر شوی، هی بیشتر چرند بگویی و هی سکوت و هی زر زر تو، هی سکوت و هی بی حوصلگی تو، تا آخر خودت شرمنده شوی و به آغوشش پناه ببری و مثل کودکان بعد از انجام یک کار زشت، دلت بخواهد که تو را ببخشد.آن شرمندگی بعد از بچه بازی های گاه و بی گاه، سنگین و غم آلود است و آغوشش کودکانه و پر مهر…

Advertisements

در گوشی های من و تو (7)

12/19/2010 2 دیدگاه

دغدغه های شترمرغی (1)

12/13/2010 2 دیدگاه

همیشه با دردونه که بحثهای اجتماعی و فلسفی می کنیم، و گاهی می نالیم از شرایطی که به ناچار دچارش شدیم، مثال جالبی می زنه که دوستش دارم؛ میگه حکایت ما مثل شتر مرغ می مونه، این وسط گیر کردیم، به شترمرغ میگن بار ببر میگه مرغم، تخم بذار، شترم! حکایت ما هم همینه، این وسط بین سنت و مدرنیته گیر کردیم، خودم رو میگم، موندم که چی کار کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب! این روزها که حرف از تحولات تُپل مُپل توی زندگی من و دردونه است، دغدغه های شترمرغی هم بعضی وقتها خودش رو نشون میده، سنت یه چارچوبهایی داره که بعضاً مورد پسندمه و مدرنیزم هم اصول و نگرشی داره که خیلی هاش خواسته یا ناخواسته درگیر روزهای بودنم شده، و گذشته از همه ی این ها یه نگاه به اطرافم که میندازم، استایل زندگی زن و شوهری دهه پنجاهی و چهل و ماقبل زمین تا آسمون فرق داره با چیزی که الان هست، و ما دهه شصتی ها هم که از اون شترمرغ اصیل ها، با نوع تفکر دهه چهل و پنجاه بزرگ شدیم و با تفکر و نوع رابطه و دنیای تکنولوژیک دهه هشتاد و نود باید ادامه بدیم، این وسط خداییش سی پی یو و رم و پاور هم که نوع اعلاش باشه یه جاهایی همچی این سیستم هنگ می کنه که قدرت هیچ پردازشی ازش بر نمی یاد! والا! یکی یه آب خنک به من بده که دو هفته مونده به جلسه پایان نامه چه افکاری که سراغم نیومده!

در گوشی های من و تو (5)

10/29/2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

love youuuuu

 

یه دونه ایی، دردونه ایی…

عاشق این جمعه های با تو بودنم…

مرسی که هستی…

طعم زندگی

10/17/2010 2 دیدگاه

دلم هوای یک بعد از ظهر آرام و بی دغدغه را کرده،

یک حیاط پر از اطلسی،

فواره ی روشن حوض،

دو استکان چای آلبالو،

تو، من، عطر زندگی،

دور از تمامی ِ بی قراری ها…

 

در گوشی های من و تو (2)

10/02/2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

نمی دانم حوا بود یا شیطان که آدم را وسوسه کرد، اما این را خوب می دانم که من تو را وسوسه نکردم! تو عاشق شدی که هستیم، و معشوق ماندن نه کار ِ ساده ای بود و نه لذتی داشت، همچون شاهزاده بانویی روی تخت سلطنت عشق نشستن و فرمان دادن لذتی نداشت!

از آن همه جلال و شکوه قدم در راهی نهادم که جای قدم های تو بود، و عشقی را تجربه کردم که تو فریادش زده بودی… جاده ی یک طرفه طراوتی نداشت، آمدم تا لذت با هم بودنمان دو چندان شود، آمدم که تا به ابد شرم ِ این میوه ی ممنوعه را به دوش نکشی… آمدم تا بمانم… دلیلی برای رفتن نیست؛ زندگی هیاهوی بی اساسی را نجوا می کند… اطمینان را به قلبت هدیه کن، لذتی که در این همراهی دارم در آن پادشاهی نبود…

پ.ن: کمی خسته ام… همین!

جیرجیرکِ از خون خودمان!

10/01/2010 7 دیدگاه

پشت چراغ قرمز چشمم افتاد به یه بچه که یکی هم سن و سال ِ خودش کنارش و از موهای از ته تراشیدشون معلوم بود مدرسه ای بودن، چسبیده بود به پنجره و بیرون رو نگاه می کرد، چراغ سبز شد و اتوبوس راه افتاد، امروز هوس کردم با اتوبوس بیام خونه، عصر روز تعطیل و خلاصه، دیدم مامان بابای بچه ها گرم صحبت با هم و گویا انگار نه انگار دو تا جونِور اون پشت روی صندلی عقب نشستن! و احتمالاً داشتند می رفتند گردش روز ِ تعطیل. همین طور که ازشون دور می شدیم با خودم فکر کردم اگر روزی و عصر جمعه ای من و آقای خانواده هوس کنیم بریم بیرون بگردیم، تحمل موجودی به اسم بچه اونم در تیراژ دوتا! واقعاً سخته! و همون جا فکر کردم همون بهتر که جونوری نباشه، و ما راحت حرف بزنیم، بعد همین طور که در افکارم گردش می کردم به این نتیجه رسیدم خب مگه چقدر حرف داریم که از همراهی جانوری به اسم بچه دوری کنیم، اما باز تصحیح می کنم هرچقدر هم که حرف نداشته باشیم و اصلاً من تمام راه تابلوها رو بخونم بازهم بهتر است از ونگ ونگ یک موجود ِ کم صبر که هی از پشت سرت بخواد روی مغزت پیاده روی کنه!

خب این حرفها رو جایی بگم میگن ناشکری نکن، کفر نگو، نعمته، الِه بِله، در این شک ندارم که بچه ها دنیای قشنگی دارن که همیشه باهاشون ارتباط برقرار کردم وهم اینکه هرچی خدا بخواد همون میشه، اما کمی که فکر می کنم هنوز به نتیجه ی مطلوبی نرسیده ام و فکر می کنم کلی راه است تا قبول ِ موجودی کوچک و زِر زرو تا نا کجا آباد به دنبالت! و تازه آخرش هم مدعی همه ی سالهایی که به پایش می ریزی و ناراحت از عمری که برای بودنش صرف کردی!

موجودی که باید با آمدنش به اول کودکی ات برگردی و بار ِ دیگر همراه با او زندگی کنی، و عمری که باید بگذرانی تا ثمره ی وجودت را رشد دهی! و دنیای دونفره ای که به یکباره  تغییر می کند و راه ِ بی بازگشتی که باید ادامه اش دهی و پاسخگوی ِ چیزهایی باشی که همیشه از والدینت به دنبال جواب بودی!

به هرحال آنقدر خودم هنوز سوال بی پاسخ دارم و آرزوهایی که باید تجلی یابند که راه ِ زیادی ست تا برآوردن آرزوها و نیازهای موجودی که بی امتناع باید جوابگویش باشی! و آن قدر صبور نشده ام که اگر در یک لحظه تمام فایل های پروژه ام رفت روی هوا، در نهایت ادب بگویم پسرم اشتباه بزرگی کردی دیگر تکرار نشود!! خب آدم که بچه ی خودش را نمی تواند از پنجره به بیرون پرتاب کند!هرچه فکر می کنم هنوز باید فید بک های بسیاری برای کنار آمدن با این بشر انجام دهم! و آنقدر دنیای دونفره مان پرهیاهو هست که نیازی به جیغ های ممتد یک جیرجیرک ِ دیوانه ی از خون ِ خودمان نباشد! والا!

big problem