Archive

Archive for the ‘دنیای آدم بزرگ ها’ Category

روزی من،روزی تو

11/16/2010 5 دیدگاه
  • دیروز مامان وقت دکتر داشتند و با هم رفتیم، این روزها که با مامان یا بابا میرم دکتر یاد همه ی روزهایی میافتم که هی من ِ نق نقو رو بردند دکتر و هی هم طلبکار بودم که اینها من رو دوست ندارند که حاضر میشم آمپول بزنم! حالا یه کم اوضاع فرق کرده…
  • همه تجمع کرده بودند اطراف میز منشی ِ مطب و توی دلم یه جوری می شدم که چقدر درد و بی طاقتی توی وجود این آدم هاست که برای اینکه برن زیر تیغ جراحی دارند بحث می کنند و می خوان که از هم پیشی بگیرن! و توی دلم دعا میکردم که ما پذیرش نشیم، پزشک جراح بود و هرکی نیاز به عمل داشت رو فقط راه میداد! و سفارش شده ی دایی بودیم و همون نفرهای اول رفتیم داخل، و خدا رو شکر گفت که نیاز به عمل نیست…
  • توی این همه بیمارستان و مطب رفتن، جزو معدود پزشک هایی بود که دیسیپلین خاصی داشت و از فضا و چیدمان اتاق انتظار و تا فضای داخل مطب و نوع برخوردش خاص بودن رشته اش رو القاء می کرد و واقعاً لذت بردم از تعاملی که بین خودش و شغلش ایجاد کرده بود؛ خب منم که فضول و همیشه باید همه چی بررسی بشه!
  • این روزها که یه کم مسئولیتم بیشتر شده یاد روزهایی میافتم که با مامان سوار تاکسی می شدیم و من دوست داشتم کرایه رو بدم به راننده و یه کم احساس استقلال کنم! حالا اوضاع فرق کرده، استقلال، اعتماد به نفس، درد، تنهایی… همه هجوم آوردند به روزهایی که وسوسه ی رسیدن بهش همه ی دغدغه ی کودکیم بود…
  • همه عمر برندارم سر از این خمار مستی… که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی…
دوستت دارم بهترین مامان دنیا…

کمال ِبودن؛ آسمان صورتی

10/21/2010 2 دیدگاه

دنیای کودکی و روزهای طفولیت به نظرم کامل ترین دوره ی زندگی هر آدمی ست، و یا حداقل کامل هم که نباشد، آزادترین و معقول ترینشان است. بچه ها را همه می بوسند، به بچه ها همه می گویند دوستت دارم و راحت هم می گویند! بی هیچ شرمی! قبل از به خواب رفتنش باید لالایی بگویی که آرام بخوابد، بگویی که دوستش داری. خنده هایش نیاز به دلیل ندارد می گویند بچه است دیگر! گریه که می کند نیاز ندارد که پنهان شود و یا بغضش را مواظب باشد که نترکد. نقاشی که می کشد هیچ مهم نیست که قورباغه اش شبیه پلنگ باشد یا آسمانش صورتی! هرچه که احساسش باشد، هرچه که در دنیای اوست همان است، و کسی هم چندان به کارش کاری ندارد مگر والدین منطقی و بی ملاحظه ای که دلشان می خواهد بچه شان در نهایت مقررات و رئالیستی باشد!

با همه ی اینکه خیلی از آدم ها می گویند بچه ها بچه اند! و بی خیال می شوند از تمامی خلاقیت ها، توانایی ها و روابط قوی احساسی و ادراکی که دارند، به نظرم بچه ها آدم هایی هستند تکامل یافته، که هرچه از ازلیت خود دور می شوند دچار دردسرهای اکتسابی آدم بزرگ ها می شوند و از دنیای ناب و بی بدیلشان فاصله می گیرند. این روزها همه حرف از کودک درون می زنند و همراهی اش، و بزرگ ترها را سوق می دهند به سمت بیدار کردن کودک درون واز کودکانی که خیلی راحتتر می توانند کمکشان کنند غافل می شوند و مدام هم شعار می دهند که پیش گیری بهتر از درمان اما همچنان درمان را بهتر از پیش گیری انجام می دهند.

همین دنیای ناب و آزاداندیشانه است که بعضی وقتها فارغ  از همه ی اما و اگرها، بی هیچ ملاحظه ای، خالصانه با بچه ها بازی می کنم! و بازی با موجوداتی که همه ی آدم بزرگ ها یک صدا فقط سکوتشان را طلب می کنند را ترجیح می دهم به گفتمان با آدم هایی که خودشان هم نمی دانند از زندگی چه می خواهند! خودشان به دنبال کودک درون اند و کودکانشان را از درونی ترین لایه های بودنشان دور می کنند.

دنیای این آدم های تکامل یافته، سرمشق خوبی برای خیلی از گرفتاری های دنیای آدم بزرگ هاست.

روزهای خط خطی ِزنانه!

pms-calendar

دنیای زنانه دردسرهای خودش را دارد و دردسرها هم راه حل های خودش. اما از بچگی برایمان خط قرمز کشیده اند که آن را نگو و این را بگو و هیچ اهمیت ندارد که حالت خوش نیست آبرو مهم تر است! ما هم همیشه حرف های بی درکجا و سنت گرایانه را باور کرده ایم و خب سنی نداشتیم و گودری هم نبود و این شد که دیرتر فهمیدیم که هر مشکلی علاجی دارد و هر حس و دردی منشاء و ریشه ای!

مقدمه سرهم کردم که بگم چند وقتی میشه که به این نتیجه رسیدم و از خودم خلاقیت به خرج دادم که بد نمی شه اگه نسوان های عزیز آن چند روز در ماهی را که دلشان می خواهد در حال خودشان باشند و کسی مزاحم نشود و یا اگر می شود از شعور بالایی برخوردار باشه که بداند سمج بازی  نکند که از قضا زمین و زمان هم همان روزها هوس می کنند گیر سه پیچ شوند و هی بپیچند به دور ِ دنیای کسل کننده و داغون و خط خطی ِ زنانگی در این روزها…

داشتم می گفتم خلاقیت به خرج دادم که کاش زن ها در این روزها مکان ِ اختصاصی و مجهزی داشتند که می رفتند و در آرامش سپری می کردند! من هم تعهد می دادم تمام بر و بچ را جمع کنم و با هم اتاق و تخت و دکوراسیون داخلی و هر النگ دولنگی که از دستمان بر می آید را طراحی می کردیم و مثل یک پروژه واقعی تمام جوانب را نیازشناسی می کردیم و از گروه پزشکی هم بهره می بردیم برای نوع غذا و نوشیدنی و روانشناس هم می آوردیم تا نوع موزیک و فیلم و دیگر ملزومات تفریحی را انتخاب کند و دوستان یوگی را هم می گفتم بیایند و تمرین های مفید برای این منظور را روزی چند ساعت انجام بدهند و یک بیلبورد بزرگ هم طراحی می کردیم برای همدم های نسوان که بی وقت قبلی وارد نشوند و خلاصه بساطی برپا می کردیم و آن چند روز چندش آور و روان پریشی های احمقانه را به نوعی درمان می کردیم. نمی دونم همچین جایی در ممالک غربی وجود دارد یا نه! هنوز که خبری نشنیده ام و در دنیای طراحی هم چیزی به چشمم نخورده!در هر حال نمی دانم من اولین کسی بودم که این خلاقیت عظیم را به خرج داده ام یا نه ، مهم این است که اگر همچین جایی برپا شود و تمامی چیزهایی که گفتم و یا از قلم انداختم انجام شود شک ندارم استقبال خوبی می شود! البته با کمی شرط و شروط که اگر آقای خانه همکاری را بکند و یا اگر خانوم دلش برای خودش بسوزد و هزار اما و اگر، که می دانم این خلاقیت حالا حالاها جای کار دارد و فرهنگ سازی ِ محکمی را نیازمند است. اما حالا که همه ی زندگیمان به دنیای مجازی پیوند خورده حداقل این خلاقیت  را مجازاً هم برپا کنیم بد نیست! مهم اصل قضیه است که کمی دلمان بسوزد و برای دردسرهایی که هرماه تکرار می شود برنامه ای بریزیم که هم خودمان آسوده باشیم هم اطرافیان ِ بیچاره ای که گاه و بیگاه مورد حمله ی ناگهانی مان قرار می گیرند!

از من خلاقیت بود و از نسوان های مخاطب تلنگر و توجه بیشتر به خود!

این هم انجمن ملی PMS:

http://www.pms.org.uk/Home

پ.ن: دوستان ِ نسوانِ مخاطب اگر اینگونه انجمن ها را در دنیای مجازی یافتند سایرین را مطلع کنند، زیاد نگشتم و این انجمن را از قبل می شناختم. روزهای خط خطی تان پُر آرامش باد!

زندگی…

09/08/2010 2 دیدگاه

چند روز پیش جایی بودم که از قضا خیلی هم خوش گذشت، اما چیزی که از اون روز ارزش نوشتن داشت، ارزش تأمل داشت فقط یه کلمه بود؛ زندگی!

یکی از بچه ها بچه ی حدوداً دو سالش رو هم با خودش آورده بود، سر افطار گوشی مامانش دستش مدام یه چیزی می گفت، یکی از بچه ها پرسید چی میگه؟ گفت میگه زندگی!

فیلم باباش رو توی گوشی می دید و هی با اون صدای نصفه نیمه بچگانه و کلمات تیکه تیکه میگفت زندگی! آره، به باباش می گفت زندگی! دوستم گفت باباش رو زندگی صدا می کنه!

به زحمت دو سالش می شد و خیلی کوچولو بود! اونجا که همه خندیدیم و ذوق کردیم و ریختیم رو سرش، اما از اون شب همش بهش فکر می کنم!

کدوم یک از ما واقعاً قشنگ صدا می کنیم عزیزمون رو؟ خیلی هامون و شاید هممون واقعاً عاشق اطرافیانمون باشیم اما شده صدا بزنیم زندگی؟ بین همه ی آدم ها فریاد بزنیم؛ عزیزم، زندگی من، عشقم؟؟….

دلم یه جوریش میشه؛ بچه ها عجیب و دوست داشتنی اند اما دنیاشون رهایی خاصی داره، حیف که هرچی بزرگ تر بشی از این رهایی دورتر میشی ..

کاش بعضی وقتها بی هیچ ترسی دوستت دارم رو فریاد بزنیم… زندگی من هستی رو جیغ بزنیم… کاش عشق ، میوه ی ممنوعه نباشه… کاش زندگی رو سرشار زندگی کنیم…

my life

زندگی من؛  دوستت دارم…

کاش جای خودم بودم!

توی چشمهام زُل می زنه و میگه؛ کاش جای تو بودم! قبل از اینکه دلیلش رو بگه، میگم :چرا؟ چون می تونم جاهایی برم که آدم بزرگ ها میرن؟ میگه :آره… میگم این رسم آدم بزرگ هاست منم که بچه بودم خیلی جاها نمی تونستم برم.با خودش فکر می کنه و من به کارم مشغول میشم.هزار جور فکر و خیال دارم، از مسائل ساده و پیچیده، دلم نمی خواست جای اون می بودم و دوباره به هفت سالگی ام بر میگشتم اما اینکه میگه کاش جای تو بودم یه جوریم می کنه….

یه ساعتی گذشته، سخت مشغول ِ کارم…دوباره میاد می گه خوش به حالت، کاش جای تو بودم! می گم چرا؟ دلیل های خنده داری میاره…میرم تو فکر…مگه این دنیای آدم بزرگ ها چی داره که تا بهش نرسیدیم همش دغدغه ی رسیدنش رو داریم، وقتی هم میرسیم دلمون واسه بچگی ها تنگ میشه؟؟!

و چه تلخ که این روزها هیچ کس جای خودش نیست، بچه ها در خیال بزرگی به سر می برند و بزرگ ها در حسرت کودکی… ای کاش همیشه جای خودمان باشیم…همین!

if only