بایگانی

Archive for the ‘دست نویس های قدیمی’ Category

فریادهای بی صدا

«فریادهای بی صدا….»

باز دلم گرفت…دلی که هر روز در تلاشم تا آرام باشد، تا بی تاب نشود… ولی چه کنم که هر چه برای آرامش تلاش می کنم، هستند علت هایی که دریای وجودم را متلاطم سازند… به قول خواجه شمس الدین: چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار، هرکه در  دایره ی گردش ایّام افتاد……

کاش جایی را می یافتم که هیچ کس نبود … من بودم و خدا… بی هیچ دغدغه ای ، بی هیچ پریشانی…..امّا نه… باز هم باید بمانم و درک کنم تمامی این لحظه ها را… لمس کنم   ثانیه های دلتنگی را و تلاش کنم که این دقایق مرا رشد دهند… نه این که از حرکت باز بمانم….ولی بین تمامی علامت سؤال هایی که در ذهنم همیشه داشته ام هیچگاه این را نفهمیده ام که چرا آدم ها محبّت را از یکدیگر دریغ می کنند چیزی که نمی خواهد بابت آن هزینه ای پرداخت کنند…. و یا سختی ای را متحمل شوند… نمی دانم….هیچ نمی دانم…!

بگذریم،  باز دلم گرفته و بهانه می گیرد ….خوب می شود… امید دارم که خوب شود. حکم مورچه ای را پیدا کرده ام که بارها یک مسیر را میرود و زمین می افتد… با این تفاوت که او از سنگینی آذوقه اش به زمین می خورد و من از سنگینی تجربه ها…. و خدا را شاکرم که همیشه حضور دارد و دستم را در تمامی این زمین خوردن ها گرفته و خواهد گرفت…. اگرچه لیاقت این دستگیری ها را در خود نمی بینم ولی شاهد است که بی او هیچم و جز او کسی را ندارم….و در تمامی این فریاد های بی صدا، اوست که همیشه صدایم را شنیده و یاری ام ساخته که چگونه بودن را بیاموزم…

خدای خوبم، مهربانم… تو را سپاس بابت تمامی الطافی که به من عطا کردی…. تو را شاکرم به خاطر این بودن… این حضور همیشه، این مهربانی جاودانه…. ومن با تمامی این طوفان ها چه خوشبختم که تو را دارم… و مغرور می شوم با این بودن…. یاری ام کن تا بی تاب نشوم، تا امید را از یاد نبرم و تحمل کنم تمامی آنچه که حس می کنم ….تاب بیاورم در برابر آنچه که احساس می کنم و می بینم ولی باید سکوت کنم…. یاری ام کن در برابر این سکوت….. قدرتم ده در این فریادهای بی صدا…….

دوستت دارم و راضی ام به آنچه که تو برایم مقدر ساختی وامید دارم به کرَمَت تا تقدیری پاک و آرام را نثار همگان سازی… مر ا به حال خودم رها نکن، ای مهربانِ همیشه .

8 مهر 1387

پ.ن: الان که حس ِ نوشتن نمی یاد، از آرشیو نوشته های قدیمی ام که تا به حال فقط خودم بارها و بارها خوندمشون استفاده می کنم. چه حرفهایی می زدم ها! خودمونیم!

عادت

دیگر سکوت هیاهو نیست…. سکوت برایم عادت شده است…برای بودن دیگر بهانه ای نیست و بی بهانه بودن معنایی چون گذشته را ندارد … لحظه ها می گذرند و چه بی خیال.. بی خیال از تمامی نبودن ها، ندیدن ها…  چقدر زمان آرام و بی تفاوت می گذرد…  دیگر فریاد با سکوت فرقی ندارد…   و چقدر سنگین است این بی تفاوتی زمان..این  ثانیه های پر ادعا…این لحظه های عجیب…دیگر حتی در خواب هم رؤیاهای شیرین با اکراه به سراغت می آیند!

مرا دیگر توانی نیست برای مبارزه با هیاهوی زمان….  و چه غمناک است که زمانه مرا  نیز همچون خود بی تفاوت کرده…  دیگر از بی رحمی ها آشفته نمی شوم،از تنهایی نمی هراسم، دلم در برابر سردی یارانِ پر ادعا بیچشم داشتی آرام گرفته… مرا چه شده است….آن وجود پر هیاهو، آن عاشقانه بودن ها….آن من ِ دیگرم چرا خاموش شده است….چگونه تاب می آورد این سکوت را… چطور آرام گرفته در برابر بی مهری زمان….

ای آسمان،تو گواه باش که من هیچ گاه اینگونه بی تفاوت نبوده ام…تو را به مهربانی ات…به رحمتی که در این لحظه داری بر سَرَم فرود می آری…تو را به خالق پاکت قسم می دهم که شاهد باشی این بی تفاوتی ام  همرنگی با سردی اطرافم نیست….نمی دانم مرا چه شده…اما هیچ گاه در برابر فراز و نشیب  این بیابان سر ِ تسلیم فرود نیاورده ام….

تو را قسم می دهم به پاکی مطلقت، که از خالق مهربانم بخواهی مرا از این یخ زدگی نجات بخشد….مرا یاری کند تا تولدی دوباره یابم…که سخت محتاج رویشم…نیازمند نفسی تازه…

مهربانم،

آسمان  لاجوردی ات را قسم دادم تا پیامم را برایت بیاورد هرچند که ایمان داشتم تو پیش از ما گواه این گفتگو بودی……خدای خوبم،  خالق تمامی خوبی ها….یاری ام کن تا تولدی دوباره یابم، تا زیبایی با تو بودن را حس کنم…یاری ام کن تا روحم در این جاده های سنگلاخی صیقل یابد..دوستت دارم و با همه ی رنج هایم شادمانم که تو را دارم…  ای بهترین دوستم، ای همیشگی ترین همراهم….

12/ دی ماه/ 1387