بایگانی

Archive for the ‘دسته بندی نشده’ Category

چه کسی مرا می شنود؟

آی آدم ها، با شمایم! کسی اینجا هست؟ نه اینجا نه، کنارم، نه حتی مقابلم؟ هیچ کس؟ نه دشمنی نه دوستی نه همراهی، نه شنونده ای حتی! دلم تنگ است، همه بی بهانه می آیند و پربهانه می روند. در جستجوی دوستم، می دانم هست، به یاری و مهر آدم ها اعتماد دارم، اما چندی ست که گم شده ام. حرفی سخنی حتی دردی باب میلم یافت می نشود. درد مشترک داریم و سکوت می کنیم، پنهانش می کنیم و راحت از کنار هم می گذریم. اما درد من درد ِ بی نهایت است، درد دور شدن از خودم. درد ِ رهایی… آی آدم ها، هیچ کس نیست؟….

دسته‌ها:دسته بندی نشده

از من در 2011 به کودکم در سال ؟؟؟؟

09/21/2011 ۱ دیدگاه

فرزندم سلام،

امروز که این نامه را برای تو می نویسم نمی دانم چقدر به حرف هایم عمل خواهم کرد و چقدر تو خشنود می شوی از فرزند ِ من بودن. اما همین که در سال هایی پیش از تو به یادتم بدان که با همه ی تمایزی که بین من و توست در تلاشم که درکت کنم. امروز راه های ارتباطی من و دوستان و خاله و دایی ات ایمیل و چت و فیس بوک و گودر و گاهی اس ام اس است. با پدرت هم وقتی از هم دور باشیم از همین ها استفاده می کنیم. خوبی ِ تجربه ای که در تمایز بین من و نسل مادر و پدرم بود این بود که گذاشتند خودم راهم را انتخاب کنم، بد و خوب را نشانم دادند و تلاش کردند که خوب ها را بهتر بشناسم اما این خودم بودم که به مرور از راه های ارتباطی که داشتم همان راهی را رفتم که باید می رفتم. نمی دانم زمانی که تو باشی از چه مسیرهایی با اطرافیانت ارتباط برقرار می کنی. اما همین یکی دوسال پیش برای تو و خواهرت یک جیمیل به نام مستعارتان که همیشه توی خانه صدایتان می زنیم باز کردم. این روزها اگر با اینترنت و دنیای تکنولوژی نباشی از یه چیزهایی جامانده ای. نه اینکه اگر این ها نباشند چیزی را از دست داده ای نه، اما وقتی دنیا درون دهکده ی جهانی می چرخد دلم نمی خواهد تو از دنیا عقب بمانی.

می دانی، چیزی که به آن معتقدم و امیدوارم تو در سال نمی دانم دوهزار و چند نیز دوستش بداری همین آزادی اندیشه است. تو خودت انتخاب کن که توی این دهکده چه نقشی را بازی کنی. در دهه ی پیش از من و یا حتی پس از من یعنی همان ده ی 70 با بستن مسیرها و منع شدن ها امثال من و تو را تربیت می کردند. اما الان همه چی تغییر کرده، منعت کنم نتیجه ی خوبی عایدم نمی شود. امروز کمی خسته ام و دارم سرت را به درد می آورم. شاید چیزی از حرفهایم نفهمی. اما دلم خواست که بدانی در تلاشم تا بتوانم فاصله ی بین خودم و تو را پیش از آمدنت کمتر و کمتر کنم. راستی این را هم بدان چیزی که خیلی برآن پافشاری می کنم پیمودن مسیر شخصی ست. مسیری که مال ِ تو باشد. و چون خودم تا جایی که جو ِ بیرونی و درونی ام اجازه داده مسیر خودم را پیمودم، روی من برای کمک در پیمودن مسیر شخصی ات حتماً حساب کن.

دوستت دارم.

نامه ی اول-21 سپتامر2011

خداحافظی تا اطلاع ثانوی.

گاهی که دلم تنگ می شود برای نوشتن انگار که دلم برای خودم تنگ شده، انگار که وقتی می نویسم بیشتر می فهمم چی تو این دل بی نوا می گذره و بی خیال ازش رد می شم. دلم می خواد مثه قبل شروع کنم به بلاگ نویسی و بنویسم و بنویسم تا کمتر دلتنگ خودم بشم. شاید زندگی رنگ و بوی بهتری پیدا کرد. واسه شروع دوباره نوشتن می مونه یه مشکل که اونم باید حل بشه. یکجا نشینی. خسته می شم هی از خانم و آقای همدم کوچ کنم به حدیث من هی از حدیث من به خونه ی همدم. احساس می کنم خلاقیت نوشتنم رو می گیره اینکه هی بخوام دسته بندی کنم روزانه های دونفره و تک نفره رو. احساس می کنم از بعد از شروع زندگی مشترک یه کم سختتر شده این تمایز.نه که بگم نیست و همه چی باید توی دنیای دونفره اتفاق بیافته، نه. اما جداسازی نمی شه کرد.پس خیلی رسما و یا خیلی خودمونی، خداحافظی می کنم و همه ی نوشته های دونفره و تک نفره و نصف نفره رو توی خونه ی همدم ادامه می دم. اینجوری هم من راحتم هم اونایی که هردوجا سر می زنن. نق نوشت های تنهاییم رو هم توی گودر شیر می کنم گودری ها هم بی نصیب نمونن.

راستی، ارشد هم قبول نشدم. نظر به اینکه امسال با وجود همسری رسماً دکترا و فوق دکترا قبول شدم دیگه ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر یک سال به تعویق افتاد.نمی دونم والا!

دسته‌ها:دسته بندی نشده

شهر قصه ها و غصه ها

04/21/2011 2 دیدگاه

حوصله هیچی رو ندارم  و نمی دونم چرا وقتی حوصله نداری و یه جوری قاطی می شی یاد بلاگ نوشتن می افتی! مثه همه روزهایی که غمگینی و یاد خدا میافتی، مثه همه روزهای مریضی که یاد سلامتی میافتی، مثه همه روزهای دلتنگی که یاد عشقت میافتی. عجیبه نه؟ چرا باید نباشه و یادش کنی و قدر بدونی؟ اگه دیر یادمون افتاد و وقتی هم واسه قدر نبود چی؟ آدم های عجیبی هستیم، نمی دونم از همون اول که میوه ممنوعه رو با حرص هرچه تمام تر گاز زدیم و پرت شدیم به این هیاهو همین قدر عجیب بودیم، یا عقوبت کله شقی عاشقانه ی آدم و حواست این همه غربت و اعجاب؟

خسته ام، از همه چی، از پلی که از بچگی گفتن دروغ بگی پرت شدی پایین، از آتیشی که هول ریختن تو دلم که گناه کنی جات توی جهنمه، از دنیایی که ذره ذره جهنمش کردند و رفت، از خدایی که خودشون هم نمی دونن چی ازش می دونن، که تا ازش حرف بزنی باید سکوت کنی، از عرفی که همه ناشناختنی ست، از آینده ای که نیومده یخ زده، از چرتکه هایی که توی ذهن آدم ها فرو کردند، از این همه عدد، از این همه رقم، صفر و یک… خسته ام از آدم هایی که نمی ذارن با خدایی که همیشه داشتمش باشم، با دنیایی که همیشه خوب بوده برام… خسته ام از این غربت…

دسته‌ها:دسته بندی نشده

من، بلاگ، مسیر شخصی.

02/08/2011 3 دیدگاه

پیشنهادی شد که برم توی یکی از این سایت ها، همه دور هم، حرف و راه و روش و درد و خنده و از این چیزها. هیچ وقت و هیچ وقت نخواستم مسیر شخصی افراد رو نهی کنم یا برچسب بزنم روی روزانه های آدم های دور و برم. هیچ وقت توی سر اونی که میشینه سریال در پیت میبینه نزدم که اوی فلانی من رو ببین، گودر می خونم، بلاگ می نویسم سایت طراحی درو می کنم، نت تکون می خوره با خبرم، کجای کاری تو!! نه اینکه بگم من کار درستی می کنم یا نه فقط می گم توی هیچ زمینه ای احساس غرور نکردم که اگر مسیری رو میرم درست تره یا نه کسی که مسیر خیلی ساده تری رو میره عقب تره از من.هر آدمی همون مسیری رو میره که برای اونه، یکی این مسیرش رو خودش تعیین می کنه یکی از مسیرهای آدم های دیگه مسیر خودش رو پیدا می کنه. و برای من جذاب و گاهی هیجان انگیزه که آدم ها توی اجتماع های مختلف مسیرهایی رو میرن که گاهی ازشون یاد می گیرم و گاهی هم لبخند میزنم به سادگی روزمره هایی که چه ساده دل آدماش باهاش خوشه!

بگذریم، بلاگ نوشتن گوشه ای از مسیر شخصی ِ نوشتن من شده، نوشتن بخشی از بودن من بوده و هست. اگر اینجا نگران جیران، عارف، حامد، ایمان، ددی، ویلی، درختک و خیلی های دیگه می شم و جستجو می کنم روزانه هاشون رو، اگر دنیای نوشتنم مسیری رو میره که آدم های دیگه ای کم یا زیاد درگیرش شدن، فقط واسه این لذت بخشه که من توی مسیر شخصی خودم با این آدم ها همراه شدم، نه توی مهمونی های اجباری، نه توی اجتماع پر از خط قرمز… قشنگی این دنیا به بی پروایی و خودمون بودنه. دوستش دارم و دوستام رو هرچند اندک دوست دارمشون و خوشحالم از همه ی اندک هایی که نصیبم شده، که به قول استادم خدا رو دیگه توی ماکروها نمی شه پیدا کرد، اوج عظمت خدا توی میکرو و ذرات این خلقت با عظمته.

 

دسته‌ها:دسته بندی نشده

ای کاش!

  • ای کاش به جای این همه درس و طراحی و رنگ و ماکت و شب بیداری، لوله کشی یاد داشتم و این طور بود که زودتر و با امتیاز بیشتری در لیست مهاجرت نیوزلند قرار می گرفتم!
  • ای کاش عاشق و دیوانه و کله شق و دختری 13 ساله بودم، تا می شد هرروز یواشکی با دردونه توی خیابون ها سرگردون بودم و لذت تجربه های عاشقانه ی بی اساس همه ی بغض هایم را می پوشاند.
  • ای کاش دختری زشت و چاق و بی سواد و بی ادب بودم و والدینم از همان روزی که دنیا آمدم آرزوی این را داشتند که زود از شرم خلاص شوند.
  • ای کاش دردونه یک آدم بی نهایت نفهم بود و هروز دعوا می کردیم و قهر می کردم و بهانه ای برای این گریه های همیشگی داشتم!
  • ای کاش هرگز با دردونه آشنا نمی شدم و کسی نبود که دلتنگی های هرروزه ام را آرام کند و آنقدر می رفتم تا ته این بی قراری ها را ببینم کجاست.
  • ای کاش خدا رو دوست نداشتم و مثل همه ی آن هایی که اعتقادی به بودن مهربانش ندارند فریاد می زدم که هیچ کسی نیست که مرا ببیند.
  • ای کاش اینقدر به هم ریخته نبودم که ای کاش های احمقانه ام را اینجا بنویسم، و عجیب که در اوج دیوانگی ام منطقم رهایم نمی کند و ای کاش همین ای کاش آخرم برآورده شود…
  • ای کاش ای کاشی نبود…
دسته‌ها:دسته بندی نشده

مرگ های آسون و اشتباه های تموم نشدنی

01/12/2011 2 دیدگاه

نمی دونم این احساسات کودکانه از کجا نشأت می گیره، اما این چندروز که خبر یه دسته گل تازه توی سرزمینم همه جا رو پر کرده و نمی دونم چندین نفر جونشون رو از دست دادند و چندین تا پدر و مادر سیاه پوش شدن، چندین تا دنیای دونفره برای همیشه نابود شده و … این چندروز حس بچه گانه ای دارم، میام توی حال مامان از اخبار می گن و حواسم رو پرت می کنم و میرم توی اتاق تا برنامه تی وی تموم شه و بحث عوض شه، با دردونه حرف می زنم ناراحته از عکس هایی که دیده و من سریع یه حرف دیگه میارم وسط و میگم نمی خوام بشنوم، توی فیس می رم بچه ها عکس پروفایلشون یه هواپیماست، و زودی میام بیرون و حواسم رو با یه چی دیگه پرت می کنم، و خلاصه هرجوری شده می خوام که نشنوم، که نبینم، که نفهمم، کودکانه یا غیرمنطقی اما دلم نخواسته بشنوم، نخواستم چون نتونستم، که خسته ام از مرگ های آسون و اشتباه های تموم نشدنی، که نمی خوام روزی، جایی، لحظه ای، یاد سرزمینم افتادم، یاد تعداد سقوط ها و اعدام ها و تیکه پاره شدن هاش بیافتم،همین الانشم تا عمر دارم اشک و ناله و اندوه و نداشتنه که توی خاطرات سرزمینم و مردماش وجود داره…

اگه نخواستم بدونم که امسال چندنفر دیگه عید پیش عزیزاشون نیستن، واسه بی تعهدی و بی تفاوتیم نیست، فقط دیگه نمی تونم…همین!

روح همه ی اونهایی که رفتند و نمی دونم چرا و کجا، شاد و آروم.

 

دسته‌ها:دسته بندی نشده