Archive

Archive for the ‘حس ِ زندگی’ Category

در گوشی های من و تو (5)

10/29/2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

love youuuuu

 

یه دونه ایی، دردونه ایی…

عاشق این جمعه های با تو بودنم…

مرسی که هستی…

رقص ِنانوا!

10/03/2010 6 دیدگاه

بر حسب اتفاق امروز عصر رفتم برای خرید روزانه؛ توی صف نان منتظر بودم تا نوبتم شود و مثل همیشه که این افکار من آرام سر ِ جایشان نمی نشینند باز رفتم توی فکر طراحی یک نانوایی ارگونومیک، چیزی که چند وقتیست ذهنم را درگیر کرده، نانی که از گرسنه و سیر و فقیر و غنی به هرنوعی، روزی، سالی، ماهی به هر حال با آن درگیرند به نظرم توجهی بهش نشده! و از وقتی یادم می آید که دبستان بودم و نانوایی در مسیر مدرسه هم همان بساطی را برای سرد کردن و بردن نان داشت  تا به الان هم همان! توی همین افکار رفع ِ مشکلی غوطه ور بودم که توجه رفتارهای متصدیان نانوایی توجهم را جلب کرد، ریتمی که همه با هم اجرایش می کردند و تنوعی که در حرکتشان بود، چرخشی که از خمیر یک نان تا پختش بارها تکرار می شد و بین همه ی آنها حالت رقص گونه ی کسی که خمیر باز شده را داخل ماشین پخت می گذاشت از همه برایم جالبتر بود. رقصی که شاید خودش چندان به آن توجهی نمی کرد و من هم در ابتدا فکر کردم خیالاتی شدم ولی واقعاٌ رقص بود! رقصی که تکرار می شد و ریتمی داشت که کل چرخش تهیه ی نان را تکمیل می کرد و به نظرم از همه ی آن هایی که با هم این چرخه را تکمیل می کردند آنکه نان را از آخر از دستگاه گرفته و تحویل مشتری می داد از همه بی رمق تر و بی حس تر بود و انگار که در ریتم آنها نبود وهماهنگی باهم بودنشان شامل او نمی شد شاید به این دلیل که آنها با خمیر نان سروکار داشتند و او با مزدی که دریافت می کرد و سرش توی حساب و کتاب گرم بود و مثل من خجسته دل نبود که توجهی به این چیزها کند!

رفتارهای گذرایی که از آن ها دیدم و افکاری که برای طراحی کنار هم چیده بودم سرهم نمی شد، انگار که موضوع پیچیده تر از آن بود و به نظرم نیاز به یک نیازشناسی اساسی دارد، و شاید برای همین است که تغییر ِ خاصی در ظاهر یک نانوایی صورت نمی گیرد، شاید برای آن هایی که مدتی را باید منتظر بمانند، تماشای این ریتم هماهنگ لذت بخش باشد شاید هم نه، اما به نظرم اعتماد و حس خاصی را از پروسه ی تولید محصولی که هرروز مقابل چشم مصرف کننده تکرار می شود ایجاد می کند و شاید بعضی فضاها بهتر است که ناب بماند، شاید مکانیزه کردن کامل یک نانوایی و یا تعبیه دکوراسیون مدرن حتی اگر به لحاظ طراحی و تطابقش با فرهنگ و رفتار و تمامی زوایا هم انجام شود، به مهم ترین شاخصه ی نان که همیشه به نام برکت خوانده شده لطمه وارد کند.

این شد که عمیق تر به موضوع نگاه کردم و زیبایی ِ طراحی یک نانوایی را حفظ حالت سنتی و حضور ریتم تهیه ی نان دانستم و در یک رفتارشناسی تمام و کمال حتماً طرح یک نانوایی اصیل و بی مشکل را خواهم ریخت.

پ.ن: پیشنهاد می کنم اگر برای خرید نان گذرتان افتاد به آن ریتم دلنشین به گونه ای دیگر نیم نگاهی بیاندازید.

کودک های دوست داشتنی من!

09/21/2010 4 دیدگاه

از وقتی یادم میاد به نقاشی علاقه داشتم و یه کاغذ و مدادی همیشه دنبالم بوده، توی دوران راهنمایی و دبیرستان هم که کلاس های یکنواخت و بی رمق بینش و اجتماعی شروع شد این حس بیشتر تقویت شد و هی معلم حرف بزنه هی من کنار دفتر و کتاب شکلک بکشم، توی تابستون هم که باقی مانده ی دفترهام همه تا آخرین برگه حلال می شد و همش پر می شد از شکلک های عجیب و غریب و آدم های تختِ خنده داری که الان مایه ی آبروریزی ِ اون پرسپکتیوهای فضایی!  همیشه هم خودم رو از دسته نمینداختم و در آرزوی روزی بودم که این خط خطی ها مفهوم پیدا کنه و سایرین هم از تراوشات ذهنی من چیزی رو درک کنند، تا تقریباً حدود 9سال پیش که نقاشی رو به طور جدی شروع کردم و این بار دیگه معلم که حرف زیادی می زد تراوشات ذهنی من رنگ و بوی دیگه ای داشت و نیاز نیود در خفا خط خطی کنم. و بعد هم که دانشگاه و مسیری که تمام پیچ و خمش بوی رنگ و کاغذ و خط خطی بود، کلاس هایی که ابزارش گل بود و رنگ و ساعت هایی که تمام لباس هایم آغشته به چوب و گل و گچ بود! و روزهایی رو زندگی کردم که دوست داشتم، مسیری رو رفتم که متعلق به اون بودم… امسال هم مسیر دیگه ای از زندگی رو تجربه کردم؛ بعد از حدود 12 سال خاطره نویسی و نوشتنِ اتفاقات خنده دار و صبحانه و نهار و شام تکراری و رفتم و آمدم های همیشگی و نوشتن های مستمری که اگرچه شاید مثل همان تراوشات خط خطی این ها هم برای مخاطب ِغیر مفهومی نداشت اما آرزوی این که روزی نوشته هایم مخاطبی را به خود جلب کند را قوی تر و پررنگ تر می کرد و هرسال نوشته هایم تغییرات جالب و خنده دار و درعین حال قابل توجهی داشت و از نیمه ی خاطره نویسی نوشتن های دیگه ای رو هم شروع کرده بودم ولی همچنان خواننده ی تمامی شان خودم بودم و خودم! تا که امسال بعد از 12-13 سال مستمر اولین سالی بود که وقتی برای خاطره نویسی پیدا نکردم و خیلی اتفاقی در دنیای بلاگ نویسی قرار گرفتم و از مسببش هم ممنوم و این بار سعی کردم به گونه ای دیگر در بلاگ نوشتن آن را جبران کنم و مسیر هجوم کلماتی که همیشه میل به نوشتن دارند را بسازم. و این دو کودکان دوست داشتنی ِ من هستند که سعی دارم در نهایت ناز پروری به ادامه ی رشدشان بپردازم! و بعد از مدت ها پنهان کردن دو بچه ی بازیگوش و سرکش که همیشه پنهان و آشکار از سر و کله ی من آویزون بودند حالا که کمی تربیت شده و مرتب شده اند نیاز دارند که اجتماعی شوند و از خلوتی که با من داشتند کمی بیرون بروند و شادی کنند و من هم کمی آرامش یابم!

my lovely dream

پ.ن: هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می‌شود تا بتوانی این آرزو را
تحقق بخشی. کیمیاگر/پائولو کوئليو

امیدهای همیشه…

توی دوازده ماه ِ سال اگر همه اش اندازه انگشتهای دستهام واقعاً بی قراری و نا امیدی را در وجودش حس کرده باشم. برعکس خودم که با همه ی آرامشی که همیشه حفظش می کنم اما زیاد به جاده خاکی می زنم، بازه ی کوتاهی شاید باشد اما  زیاد فکرهای عجیب درون ذهنم می آیند، زیاد دلتنگ می شوم، مدام دردهای اطرافم وجودم را آزار می دهد…

شاید به اندازه ی من و بیشتر از من بدی ها را حس می کند، با این وجود همیشه لحظه ها روشن اند… حسی که خیلی دوستش دارم و خیلی برایم ارزش دارد این نگاه ِ امیدوار و روشنی ست که دارد، همیشه همه چی درست می شود، بدی ها تمام می شود، خستگی ها رفع می شود، گریه ها خنده می شود، آرام..، آفتابی..، قشنگ خواهد شد …

با اینکه بعضی وقتها این امید ِ همیشگی خسته ام می کند، اما دوستش دارم، این امید رنگ ِ دیگری دارد، حس ِ دیگری دارد… دلتنگی ام را کوتاه می کند، بی قراری هایم را آرام می کند …

این امیدهای همیشه را دوست دارم، این همیشگی بودن ِ امید را … این اطمینانی که هدیه می شود …

hope

دسته‌ها:با تو, حس ِ زندگی