بایگانی

Archive for the ‘ثانیه های بی قرار’ Category

روزایی که نمی شه خندید…

02/07/2011 3 دیدگاه

بهم می گه طنز بنویس، خنده، شادی، رهایی. سخت می گیری. خیلی سخت می گیری. اما نمی شه، وقتی همش بغض دارم چه جوری از خنده بنویسم؟ وقتی روزهام به هم پیچ خورده، وقتی اشتباه های ساده ی بی اساس اطرافم درد میاره توی سینم، از کجای خنده های نداشته ی اطرافم بگم؟ از آدم هایی که سال هاست فقر و بیچارگی و نداشتن رو تزریق کردند توی ذهنشون، از بچه هایی که هنوز هم که هنوزه با همه ی پیشرفت زمونه مامان باباها نمی دونن چرا پدر میشن، چرا مادر! از کجای دردهای اطرافم بگم؟هان؟ بگم از تفاوت سنی خودم و مامان بابام که یه عمره دارم تلاش می کنم بزرگ باشم و بزرگانه بفهمم؟ از اینکه همیشه باید عاقل باشم بگم؟ از اینکه خدا رو دوست دارم و به هزار و یک دلیل نمی شه راهی رو برم که خلاص شم از همه ی این دردها، یا از دردونه ای که دلخوش بودنی شده که کنارش نیست، که آروم میشه با یه بوسه ی توی مسیج هاش، که همراه بودنی شده که هیچ وقت اونی که خواسته نبوده، که عاشق شده و تنهاتر از روزهایی که عشقی نداشته.از چی بگم که خنده باشه توش؟ از بغضم که هنوزم ولم نمی کنه؟ از هراسی که همراهمه؟ یا از اینکه هر روز و هرروز بخوای که سرزمین دیگه ای باشی، بخوای که همونی باشی که بودی… آره اصلاً خنده دار نیست کسی که همیشه خندیده حالا بغض رهاش نکنه، اصلاً خنده دار نیست کسی که خودش رو دوست داره نتونه در اوج بی قراری هاش بی خیال همه ی داشته هاش بشه و زیر پا بذاره بودنش رو… نمی شه…یه روزایی هست که نمی شه خندید…که همه دلتنگیه، همه بی قراری… همه نباید…

Advertisements

ز بند غم ایام …

11/19/2010 2 دیدگاه

همیشه شروع هر مسیری سخت بوده و پر هیاهو، از ورزش و حرکت های بدن سازی و شیرجه درون آب، تا انتخاب شغل و رشته و تصمیم های بزرگ تر… اضطراب، وسوسه، تردید، هیجان، فکر، خیال و هزار و یک حس بی ربط و با ربط. همیشه اول جاده ای که ناشناخته است، تردید هست و شوق رسیدن. جاده های زیادی را آغاز کرده ام به رفتن و تردیدها و اشتیاق های فراوانی را تجربه کرده ام… همیشه خدا را برای یاری طلب کرده ام و هیچ گاه تنهایم نگذاشته.

سفر پر هیاهو و مشتاقانه ای را خواهم آغاز کرد که تردید دارم و شوق رسیدن، چونان همیشه اما پرشورتر، مطمئن تر و تنهاتر… ایمان دارم به «خدایی که در این نزدیکی ست»… خواهد دید توشه ی سفرم را و همراه ِ بودنم خواهد بود… ایمان دارم به لحظه های بودنم، به همه ی آنچه که خواهد برایم بود چرا که ؛

«هاتف آن روز به من مژده این دولت داد…که بدان جور و جفا صبروثباتم دادند»

پاسداری شده: سرزمین روبیک های حل نشده…

11/09/2010 برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

گیج و منگ

10/19/2010 6 دیدگاه

حالا من یه بار گفتم اونایی که مرا می شناسن، اینجا سعی کنن نشناسن، اما خداییش گویا نیام و ننویسم هیچکی سراغی نمی گیره! یه وقت دچار خیالات نشین و فکر کنید سوژه ها پریدن و زندگی اونقدر بروفق مراد شده که کی دیگه نیاز به نوشتن داره! نه برعکس؛ اونقدر دارم که موندم از کجاش بگم! اونقدر گیج و منگ و خط خطی و معلق شدم که نمی دونم دیگه چی بگم!

واسه همین به جای نوشتن رو آوردم به فکر کردن به آرزوهای فانتزی و لوکیشن های آرامش بخش و خونه ی حیاط دار و چرندهایی که می دانم اگر هم باشند زیاد فرقی در آرام بودنم نمی کند!

در تمامی ابعادی که فکرش را بکنید خسته ام! از زندگی و شور و هیجانش بیزار شده ام! اگر اهل روانشناسی حرفهایم را بخوانند حتماً روان گسیختگی حاد را برایم تشخیص می دهند و یا اگر در جمع خاله زنک جان ها چند کلمه از احوالاتم را بگویم  برایم هزار جور دعا و ثنا می بافند که شاید به زندگی بازگردم! هرمرحله ای از زندگی و هر تغییری  بحران های خاص خودش را دارد اما یکی بیاید مرا روشن کند من که سر جای خودم ایستاده ام و به قول استادم حال خوش لحظه ی اکنون را تجربه می کنم، پس این زندگی و دنیا و عجایبش چه مرگش شده که هی دور سرم می چرخد و به اعمالم می پیچد و در روند مراحل زندگی ام تداخل ایجاد می کند! هان؟

silent scream

یه کلام!

09/30/2010 2 دیدگاه

در مورد طراحی و درس و مشق تقریباً یاد گرفتم که وقتی ذهن و روح و روانم قاطی پاتی ِ و عالم و آدم باید جوابگو باشند، کاری نکنم و سراغشون نرم چون همه رو خراب می کنم و توی اون حال نتیجه ای حاصل نمی شه، اما هنوز کامل نمی تونم این جور مواقع خودم رو کنترل کنم و نیام و ننویسم که بعداً خودم از آشفتگی هایی که ثبت شده بهم نریزم، خب قبلاً که توی دفترچه می نوشتم کنترلش راحتتر بود اما الان که نصف روزم و شاید بیشتر پای پی سی میگذره یه کم سخته!

واسه همین پست قبلی رو حذف کردم، نه واسه اینکه اشتباه گفتم، واسه اینکه دوستان ِ آشنای این مفلوک باز گیر ندهند چته! مشکل اساسی توی بلاگ نویسی همینه که یکی دوتا که از قضا واسه اینجانب شده سه تا! بدونن که اینا حدیث ِ کیه واقعاٌ ! حالا هی من بگم بی خیال کی گوش میده!  خیلی محترمانه بگم، این یکی اولین و شاید آخرین پستی بود که حذف شد، اینجا اگه گفتم مُردم هم کسی باز میل و مسیج و زنگ نزنه که چته! گرچه که زیاد اهل فضایی نوشتن و سرهم کردن نیستم اما اصلاً شاید خیالاتم بود! بابا جان مملکت که آزادی نمیده! خانواده که تا بگی آخ هزار جور وصله می زنن و سریع می گن عاشقی بددردیه! دوست و آشنا هم که کلاً تو فازهایی به سر می برند که هم شنونده باشی بهتره، گویندگی پیشکش! اینجا هم اگه راحت نباشم پس کجا حرفمو بزنم؟ یه کلام! اونایی که منو میشناسن، یادشون بره منو میشناسن! همین!

Don't recognize

فریادهای بی صدا

«فریادهای بی صدا….»

باز دلم گرفت…دلی که هر روز در تلاشم تا آرام باشد، تا بی تاب نشود… ولی چه کنم که هر چه برای آرامش تلاش می کنم، هستند علت هایی که دریای وجودم را متلاطم سازند… به قول خواجه شمس الدین: چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار، هرکه در  دایره ی گردش ایّام افتاد……

کاش جایی را می یافتم که هیچ کس نبود … من بودم و خدا… بی هیچ دغدغه ای ، بی هیچ پریشانی…..امّا نه… باز هم باید بمانم و درک کنم تمامی این لحظه ها را… لمس کنم   ثانیه های دلتنگی را و تلاش کنم که این دقایق مرا رشد دهند… نه این که از حرکت باز بمانم….ولی بین تمامی علامت سؤال هایی که در ذهنم همیشه داشته ام هیچگاه این را نفهمیده ام که چرا آدم ها محبّت را از یکدیگر دریغ می کنند چیزی که نمی خواهد بابت آن هزینه ای پرداخت کنند…. و یا سختی ای را متحمل شوند… نمی دانم….هیچ نمی دانم…!

بگذریم،  باز دلم گرفته و بهانه می گیرد ….خوب می شود… امید دارم که خوب شود. حکم مورچه ای را پیدا کرده ام که بارها یک مسیر را میرود و زمین می افتد… با این تفاوت که او از سنگینی آذوقه اش به زمین می خورد و من از سنگینی تجربه ها…. و خدا را شاکرم که همیشه حضور دارد و دستم را در تمامی این زمین خوردن ها گرفته و خواهد گرفت…. اگرچه لیاقت این دستگیری ها را در خود نمی بینم ولی شاهد است که بی او هیچم و جز او کسی را ندارم….و در تمامی این فریاد های بی صدا، اوست که همیشه صدایم را شنیده و یاری ام ساخته که چگونه بودن را بیاموزم…

خدای خوبم، مهربانم… تو را سپاس بابت تمامی الطافی که به من عطا کردی…. تو را شاکرم به خاطر این بودن… این حضور همیشه، این مهربانی جاودانه…. ومن با تمامی این طوفان ها چه خوشبختم که تو را دارم… و مغرور می شوم با این بودن…. یاری ام کن تا بی تاب نشوم، تا امید را از یاد نبرم و تحمل کنم تمامی آنچه که حس می کنم ….تاب بیاورم در برابر آنچه که احساس می کنم و می بینم ولی باید سکوت کنم…. یاری ام کن در برابر این سکوت….. قدرتم ده در این فریادهای بی صدا…….

دوستت دارم و راضی ام به آنچه که تو برایم مقدر ساختی وامید دارم به کرَمَت تا تقدیری پاک و آرام را نثار همگان سازی… مر ا به حال خودم رها نکن، ای مهربانِ همیشه .

8 مهر 1387

پ.ن: الان که حس ِ نوشتن نمی یاد، از آرشیو نوشته های قدیمی ام که تا به حال فقط خودم بارها و بارها خوندمشون استفاده می کنم. چه حرفهایی می زدم ها! خودمونیم!

ساعت زمان!

09/11/2010 ۱ دیدگاه

بین بی قراری های امشب و کلنجار من با دلکم و ناز کشیدن ها اتفاق جالب و در عین حال غمناکی افتاد!

یکی از ایمیل ها رو باز کردم، سابجکتش این بود:تاریخ مرگتون رو ببینید! اول می خواستم مثل همه ی ایمیل های این مدلی توجهی بهش نکنم، اما خب فرستنده کسی نبود که بخوام بی توجهی کنم! چندتا سوالش رو که دیدم همچی هم بی ربط نبود، خلاصه رقتم توی سایت و سوال ها رو جواب دادم و یه صفحه باز شد که کی میمیرم! تو این لحظه ها واقعاً جای همین خالی بود….!

یه جوری شدم، به درست غلطش کاری ندارم، لینک رو هم میزارم یه سر برین، چیزی که یه جوری شدم این بود که تا چندتا ثانیه مونده به عمرم هم مثل ساعت داشت میشمرد!

به ذهنم رسید بد نبود اگه همچین ساعتی هر از گاهی یادمون میومد، هر از گاهی …حالا نه خیلی دقیق و اینجوری که قوانین خدا قاطی میشد و حکمتش این رو نمی خواد! اما گاهی بد نبود اگه همچین ساعتی یادمون میومد…قدر ثانیه هامون رو می دونستیم…هر لحظه که میگذره ثانیه های عمرمون کم میشه…

به هر حال شاید زیادی به همه چی گیر میدم، اما مرسی از استاد خوبم که همچین میلی رو برام فرستاد و مرسی از خدا که یادم انداخت کلی ثانیه های بودن بهم هدیه کرده و شاید ثانیه های زیاد ِ دیگه ای هم توی راه باشه، شاید هم نه….

time

پ.ن:

My armageddon ‹s day is Oct  7  2069

time remaining:  21576 days, 10 hours,4minutes, 5 seconds

که از خوندن میل و جواب سوال ها و نوشتن پست کلی دقیقه کسر شد و داره نزدیک به ساعت میشه!!!

http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.html