بایگانی

Archive for سپتامبر 2011

از من در 2011 به کودکم در سال ؟؟؟؟

09/21/2011 ۱ دیدگاه

فرزندم سلام،

امروز که این نامه را برای تو می نویسم نمی دانم چقدر به حرف هایم عمل خواهم کرد و چقدر تو خشنود می شوی از فرزند ِ من بودن. اما همین که در سال هایی پیش از تو به یادتم بدان که با همه ی تمایزی که بین من و توست در تلاشم که درکت کنم. امروز راه های ارتباطی من و دوستان و خاله و دایی ات ایمیل و چت و فیس بوک و گودر و گاهی اس ام اس است. با پدرت هم وقتی از هم دور باشیم از همین ها استفاده می کنیم. خوبی ِ تجربه ای که در تمایز بین من و نسل مادر و پدرم بود این بود که گذاشتند خودم راهم را انتخاب کنم، بد و خوب را نشانم دادند و تلاش کردند که خوب ها را بهتر بشناسم اما این خودم بودم که به مرور از راه های ارتباطی که داشتم همان راهی را رفتم که باید می رفتم. نمی دانم زمانی که تو باشی از چه مسیرهایی با اطرافیانت ارتباط برقرار می کنی. اما همین یکی دوسال پیش برای تو و خواهرت یک جیمیل به نام مستعارتان که همیشه توی خانه صدایتان می زنیم باز کردم. این روزها اگر با اینترنت و دنیای تکنولوژی نباشی از یه چیزهایی جامانده ای. نه اینکه اگر این ها نباشند چیزی را از دست داده ای نه، اما وقتی دنیا درون دهکده ی جهانی می چرخد دلم نمی خواهد تو از دنیا عقب بمانی.

می دانی، چیزی که به آن معتقدم و امیدوارم تو در سال نمی دانم دوهزار و چند نیز دوستش بداری همین آزادی اندیشه است. تو خودت انتخاب کن که توی این دهکده چه نقشی را بازی کنی. در دهه ی پیش از من و یا حتی پس از من یعنی همان ده ی 70 با بستن مسیرها و منع شدن ها امثال من و تو را تربیت می کردند. اما الان همه چی تغییر کرده، منعت کنم نتیجه ی خوبی عایدم نمی شود. امروز کمی خسته ام و دارم سرت را به درد می آورم. شاید چیزی از حرفهایم نفهمی. اما دلم خواست که بدانی در تلاشم تا بتوانم فاصله ی بین خودم و تو را پیش از آمدنت کمتر و کمتر کنم. راستی این را هم بدان چیزی که خیلی برآن پافشاری می کنم پیمودن مسیر شخصی ست. مسیری که مال ِ تو باشد. و چون خودم تا جایی که جو ِ بیرونی و درونی ام اجازه داده مسیر خودم را پیمودم، روی من برای کمک در پیمودن مسیر شخصی ات حتماً حساب کن.

دوستت دارم.

نامه ی اول-21 سپتامر2011

Advertisements

خداحافظی تا اطلاع ثانوی.

گاهی که دلم تنگ می شود برای نوشتن انگار که دلم برای خودم تنگ شده، انگار که وقتی می نویسم بیشتر می فهمم چی تو این دل بی نوا می گذره و بی خیال ازش رد می شم. دلم می خواد مثه قبل شروع کنم به بلاگ نویسی و بنویسم و بنویسم تا کمتر دلتنگ خودم بشم. شاید زندگی رنگ و بوی بهتری پیدا کرد. واسه شروع دوباره نوشتن می مونه یه مشکل که اونم باید حل بشه. یکجا نشینی. خسته می شم هی از خانم و آقای همدم کوچ کنم به حدیث من هی از حدیث من به خونه ی همدم. احساس می کنم خلاقیت نوشتنم رو می گیره اینکه هی بخوام دسته بندی کنم روزانه های دونفره و تک نفره رو. احساس می کنم از بعد از شروع زندگی مشترک یه کم سختتر شده این تمایز.نه که بگم نیست و همه چی باید توی دنیای دونفره اتفاق بیافته، نه. اما جداسازی نمی شه کرد.پس خیلی رسما و یا خیلی خودمونی، خداحافظی می کنم و همه ی نوشته های دونفره و تک نفره و نصف نفره رو توی خونه ی همدم ادامه می دم. اینجوری هم من راحتم هم اونایی که هردوجا سر می زنن. نق نوشت های تنهاییم رو هم توی گودر شیر می کنم گودری ها هم بی نصیب نمونن.

راستی، ارشد هم قبول نشدم. نظر به اینکه امسال با وجود همسری رسماً دکترا و فوق دکترا قبول شدم دیگه ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر یک سال به تعویق افتاد.نمی دونم والا!

دسته‌ها:دسته بندی نشده