خانه > دسته بندی نشده > شهر قصه ها و غصه ها

شهر قصه ها و غصه ها

حوصله هیچی رو ندارم  و نمی دونم چرا وقتی حوصله نداری و یه جوری قاطی می شی یاد بلاگ نوشتن می افتی! مثه همه روزهایی که غمگینی و یاد خدا میافتی، مثه همه روزهای مریضی که یاد سلامتی میافتی، مثه همه روزهای دلتنگی که یاد عشقت میافتی. عجیبه نه؟ چرا باید نباشه و یادش کنی و قدر بدونی؟ اگه دیر یادمون افتاد و وقتی هم واسه قدر نبود چی؟ آدم های عجیبی هستیم، نمی دونم از همون اول که میوه ممنوعه رو با حرص هرچه تمام تر گاز زدیم و پرت شدیم به این هیاهو همین قدر عجیب بودیم، یا عقوبت کله شقی عاشقانه ی آدم و حواست این همه غربت و اعجاب؟

خسته ام، از همه چی، از پلی که از بچگی گفتن دروغ بگی پرت شدی پایین، از آتیشی که هول ریختن تو دلم که گناه کنی جات توی جهنمه، از دنیایی که ذره ذره جهنمش کردند و رفت، از خدایی که خودشون هم نمی دونن چی ازش می دونن، که تا ازش حرف بزنی باید سکوت کنی، از عرفی که همه ناشناختنی ست، از آینده ای که نیومده یخ زده، از چرتکه هایی که توی ذهن آدم ها فرو کردند، از این همه عدد، از این همه رقم، صفر و یک… خسته ام از آدم هایی که نمی ذارن با خدایی که همیشه داشتمش باشم، با دنیایی که همیشه خوب بوده برام… خسته ام از این غربت…

Advertisements
دسته‌ها:دسته بندی نشده
  1. 05/12/2011 در 11:14

    فقط خواستم بنویسم که خوندمت..همین

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: