بایگانی

Archive for مارس 2011

ورودم به سرزمین همیشه پر هیاهو

03/26/2011 4 دیدگاه

روزهای متفاوت و آرومی رو گذروندم، نا شناخته های زیادی رو عبور کردم و شاید یه جورایی یه ابعادی از وجودم رشد کرد. سفر تنهایی، لبخند به آدم هایی که نمی شناختم، دوست هایی که اسمشون رو هم نپرسیدم و با هم خندیدیم، دیدار خواهری،داداشی، خنده، گریه، جدایی، جای خالی دردونه، دلتنگی واسه خونه و مامان بابا، دوری از همه ی بی قراری های روتین و تکراری.

روزهای خوبی رو داشتم و کمتر از 24 ساعت مونده تا به خونه برگردم، تا دوساعت دیگه هواپیما میرسه ایران و فردا هم باز حرکت دارم به خونه، نفهمیدم با کی اشک بریزم و با کی بخندم توی این راه برگشت. شاید عجیب و کمی سخت بود جای خالی دردونه، اما تجربه ی دوری این جوری اون هم قبل از شروع با هم بودنمون به نظرم تجربه ی به یادموندنی و شاید تکرار نشدنی باشه. از دور که نگاهش می کردم احساس کردم که چقدر عمیق دوستش دارم و چه عاشقانه براش وجود دارم. تنها که سفر کردم همه ی احساس های تجربه های شخصیم قوت گرفت، احساس اینکه وجودم در عین همراه شدن با یک آدم دیگه ای هنوز هم حس استقلال و یگانگی داره، احساس اینکه هرچند سخت اما می تونیم دور باشیم و عاشق.

بعد از همه ی بحران های کوچک و بزرگی که داشتم و روزهای دانشگاه که 4سال فرصت سفر رو ازم گرفته بود تجربه ی متفاوت و آرومی رو پشت سر گذاشتم؛ با همه ی بی قراری ها و بی تابی هایی که داشتم و جسارت تنها بودنم کم رنگ شده بود، اما عبور کردم…

نمی دونم این پست آپ میشه یا نه، نمی دونم برسم خونه کی میرم پای نت، اما قبل از ورودم به سرزمین همیشه پر هیاهو دوست داشتم یه کم حرف بزنم.

23 Mar 2011 11:01:55 PMچهارشنبه

Advertisements
دسته‌ها:روزانه های من

هیچ حسی از اشتیاق!

یک ماه گذشت از روزی که دور شدم از همه ی تعلقات و هیاهوی اطرافم، از همه ی آنچه که سخت آزارم می داد، از آدم هایی که دوستشان داشتم، از آدم هایی که تکراری محض شده بودند، از آسمانی که به اکراه می بارید و از همه ی آنچه که  طاقتم را تاب کرده بود. اوج گرفتم و ابرها را کنار زدم و اشک ریختم و بغض کردم و دور شدم و دور…

باید برگردم و جز دلتنگی عمیقی که برای مامان دلم را چنگ می زند هیچ حس دیگری از اشتیاق ندارم…هیچ…

دسته‌ها:روزانه های من