بایگانی

Archive for فوریه 2011

من، بلاگ، مسیر شخصی.

02/08/2011 3 دیدگاه

پیشنهادی شد که برم توی یکی از این سایت ها، همه دور هم، حرف و راه و روش و درد و خنده و از این چیزها. هیچ وقت و هیچ وقت نخواستم مسیر شخصی افراد رو نهی کنم یا برچسب بزنم روی روزانه های آدم های دور و برم. هیچ وقت توی سر اونی که میشینه سریال در پیت میبینه نزدم که اوی فلانی من رو ببین، گودر می خونم، بلاگ می نویسم سایت طراحی درو می کنم، نت تکون می خوره با خبرم، کجای کاری تو!! نه اینکه بگم من کار درستی می کنم یا نه فقط می گم توی هیچ زمینه ای احساس غرور نکردم که اگر مسیری رو میرم درست تره یا نه کسی که مسیر خیلی ساده تری رو میره عقب تره از من.هر آدمی همون مسیری رو میره که برای اونه، یکی این مسیرش رو خودش تعیین می کنه یکی از مسیرهای آدم های دیگه مسیر خودش رو پیدا می کنه. و برای من جذاب و گاهی هیجان انگیزه که آدم ها توی اجتماع های مختلف مسیرهایی رو میرن که گاهی ازشون یاد می گیرم و گاهی هم لبخند میزنم به سادگی روزمره هایی که چه ساده دل آدماش باهاش خوشه!

بگذریم، بلاگ نوشتن گوشه ای از مسیر شخصی ِ نوشتن من شده، نوشتن بخشی از بودن من بوده و هست. اگر اینجا نگران جیران، عارف، حامد، ایمان، ددی، ویلی، درختک و خیلی های دیگه می شم و جستجو می کنم روزانه هاشون رو، اگر دنیای نوشتنم مسیری رو میره که آدم های دیگه ای کم یا زیاد درگیرش شدن، فقط واسه این لذت بخشه که من توی مسیر شخصی خودم با این آدم ها همراه شدم، نه توی مهمونی های اجباری، نه توی اجتماع پر از خط قرمز… قشنگی این دنیا به بی پروایی و خودمون بودنه. دوستش دارم و دوستام رو هرچند اندک دوست دارمشون و خوشحالم از همه ی اندک هایی که نصیبم شده، که به قول استادم خدا رو دیگه توی ماکروها نمی شه پیدا کرد، اوج عظمت خدا توی میکرو و ذرات این خلقت با عظمته.

 

دسته‌ها:دسته بندی نشده

ای کاش!

  • ای کاش به جای این همه درس و طراحی و رنگ و ماکت و شب بیداری، لوله کشی یاد داشتم و این طور بود که زودتر و با امتیاز بیشتری در لیست مهاجرت نیوزلند قرار می گرفتم!
  • ای کاش عاشق و دیوانه و کله شق و دختری 13 ساله بودم، تا می شد هرروز یواشکی با دردونه توی خیابون ها سرگردون بودم و لذت تجربه های عاشقانه ی بی اساس همه ی بغض هایم را می پوشاند.
  • ای کاش دختری زشت و چاق و بی سواد و بی ادب بودم و والدینم از همان روزی که دنیا آمدم آرزوی این را داشتند که زود از شرم خلاص شوند.
  • ای کاش دردونه یک آدم بی نهایت نفهم بود و هروز دعوا می کردیم و قهر می کردم و بهانه ای برای این گریه های همیشگی داشتم!
  • ای کاش هرگز با دردونه آشنا نمی شدم و کسی نبود که دلتنگی های هرروزه ام را آرام کند و آنقدر می رفتم تا ته این بی قراری ها را ببینم کجاست.
  • ای کاش خدا رو دوست نداشتم و مثل همه ی آن هایی که اعتقادی به بودن مهربانش ندارند فریاد می زدم که هیچ کسی نیست که مرا ببیند.
  • ای کاش اینقدر به هم ریخته نبودم که ای کاش های احمقانه ام را اینجا بنویسم، و عجیب که در اوج دیوانگی ام منطقم رهایم نمی کند و ای کاش همین ای کاش آخرم برآورده شود…
  • ای کاش ای کاشی نبود…
دسته‌ها:دسته بندی نشده

روزایی که نمی شه خندید…

02/07/2011 3 دیدگاه

بهم می گه طنز بنویس، خنده، شادی، رهایی. سخت می گیری. خیلی سخت می گیری. اما نمی شه، وقتی همش بغض دارم چه جوری از خنده بنویسم؟ وقتی روزهام به هم پیچ خورده، وقتی اشتباه های ساده ی بی اساس اطرافم درد میاره توی سینم، از کجای خنده های نداشته ی اطرافم بگم؟ از آدم هایی که سال هاست فقر و بیچارگی و نداشتن رو تزریق کردند توی ذهنشون، از بچه هایی که هنوز هم که هنوزه با همه ی پیشرفت زمونه مامان باباها نمی دونن چرا پدر میشن، چرا مادر! از کجای دردهای اطرافم بگم؟هان؟ بگم از تفاوت سنی خودم و مامان بابام که یه عمره دارم تلاش می کنم بزرگ باشم و بزرگانه بفهمم؟ از اینکه همیشه باید عاقل باشم بگم؟ از اینکه خدا رو دوست دارم و به هزار و یک دلیل نمی شه راهی رو برم که خلاص شم از همه ی این دردها، یا از دردونه ای که دلخوش بودنی شده که کنارش نیست، که آروم میشه با یه بوسه ی توی مسیج هاش، که همراه بودنی شده که هیچ وقت اونی که خواسته نبوده، که عاشق شده و تنهاتر از روزهایی که عشقی نداشته.از چی بگم که خنده باشه توش؟ از بغضم که هنوزم ولم نمی کنه؟ از هراسی که همراهمه؟ یا از اینکه هر روز و هرروز بخوای که سرزمین دیگه ای باشی، بخوای که همونی باشی که بودی… آره اصلاً خنده دار نیست کسی که همیشه خندیده حالا بغض رهاش نکنه، اصلاً خنده دار نیست کسی که خودش رو دوست داره نتونه در اوج بی قراری هاش بی خیال همه ی داشته هاش بشه و زیر پا بذاره بودنش رو… نمی شه…یه روزایی هست که نمی شه خندید…که همه دلتنگیه، همه بی قراری… همه نباید…

بیشتر از همیشه درد می کشم…

02/03/2011 2 دیدگاه

دیشب سکانس های عادت گونه ی این روزها را شکستم، شام نخوردم، پای تی وی و پی سی نرفتم، حرف نزدم، خوب و عاقل و مهربان نبودم، گرسنه خوابیدم، سعی کردم الکی احساس خوشبختی نکنم، راحت گریه کردم و به زور به خودم امید ندادم، هرچه فکر کردم هیچ آرزویی نیامد سراغم، مسیج شب به خیر نزدم، غذا نخورده مسواک زدم! به گمانم این یکی شکسته نشد، کلاً در هر حالتی باشم مسواک و حمام ترک نمی شه، شاید به این خاطر باشه که همیشه از اینکه وقتی می میرم کثیف و هپلی باشم هراس دارم، از اینکه آخرین تصویر ذهنی اطرافیانم از من زشت باشد نگرانم!

بگذریم، همه ی عادتهایم را قاطی کردم و اطرافیانم زیاد با منِ قاطی شده کنار نمی آیند، لیستی که برای سفر عیدم نوشته بودم خط زدم، تصمیم کبری گرفتم امتحان ارشد نروم، با دردونه ازدواج نکنم، و هزارتا اما و اگر که کمی سنگینی درونم را کم کند، اما نشد، برادرزاده ام پای تلفن بهم میگه چرا تو امشب بی هوشی؟ فکر کنم کلمه ی دیگه ای واسه صدای خسته ام پیدا نکرد، طفلی دلم براش سوخت، دلم برای همه ی اونهایی که من نباشم چی میشن، دلم برای خودم که می تونم الان خیلی جاهای دیگه ای باشم اما نیستم، برای خودم واسه این چهاردیواری اتاق که حبس شدم، واسه همه ی بدبختی آدم های دور و برم، واسه پای دوست 11 ماهم که شکسته، واسه تنهایی مامان، واسه بی حوصلگی های بابا، واسه آرزوهای دردونه، واسه انتظار خواهری، واسه همه ی دلتنگی ها و بی قراری ها… درد می کشم، بیشتر از همیشه دارم درد می کشم…

دسته‌ها:روزانه های من

بار دیگر روزهایی که دوستش ندارم!

از اینکه بدانم چه خواهد شد زیاد خوشحال نمی شوم و گاهی عذاب می کشم، و این روزها روزهایی ست که مدام عذاب می کشم، روزهایم عین هم شده و می دانم سکانس بعد چه خواهد شد، بعد از اینکه چشم هایم را باز کردم و دیدم که ای وای باز زنده ام، باید بروم و تنهایی در بین ساعت 10 تا 11 ظهر تازه صبحانه بخورم، خیلی وقت است که تنهایی صبحانه می خورم! بعد باید کامپیوتر را روشن کنم و با ایمیل هایی روبرو شوم که از پیش همه را می دانم که فرستاده می شوند، هیچ چیز غیر قابل پیش بینی نیست، بعد باید بلند شوم و بروم غذا بخورم، بعد باید بخوابم، با اینکه خیلی وقت است که عصرها نخوابیده ام و فقط درون تختم وول خورده ام اما باید این پروسه صورت بگیرد بعد باید با قیافه ی آدم هایی که خواب آلودند و راضی اند از خواب بعدازظهر از تخت بیرون بروم، چایی یا شیر بنوشم، باز پای کامپیوتر برگردم و باز همان هایی که می دانم، باز شب می شود و شامی که دوستش ندارم، باز اخباری که حالم را به هم می زند، باز تختی که برای چندمین بار در روز باید بروم درونش و مثل آدم های موفق و خسته از تلاش حالت خوابیدن به خود بگیرم، و در بین همه ی این سکانس ها باید همان دختر عاقل بمانم، باید همان آدم سرزنده و خوشحال همیشگی باشم، باید اس ام اس بزنم، باید ایمیل بزنم به آن هایی که منتظرند، باید همانی باشم که بودم، نباید کفر بگویم، باید درس بخوانم، یعنی بگویم که می خوانم، باید یوگا کنم و تناسب اندامم را حفظ کنم، باید روزی دو لیوان شیر بنوشم و سالم بمانم، باید بگویم چشم، باید دیگران را از تنهایی در بیاورم،باید و باید و باید………. خسته ام از روزهایی که برای من نیست، از این هوای سنگین ، آدم ها، خودم ،از قالب هایی که اسیرم کرده اند…

دسته‌ها:روزانه های من