بایگانی

Archive for ژانویه 2011

آروم ِ قاطی پاتی!

01/27/2011 2 دیدگاه

یه نمای نزدیک با یه لنز تپل و تریپ اینسرت از میز و اتاق من که بگیرین، کلاً دستتون میاد که چقدر اوضاع این روزهام آروم ِ قاطی پاتیه! رو میزم که از استیک های پر شده از آثار سینمای جهان هست، تا روبیک و چندتا کتاب تخصصی و پستونک عروسکم که برادرزاده ام امروز درش آورد بعد میریم زیر صندلی شوک آینه ی تافلر و اونورتر رازهایی درباره ی مردان و یه کیک نصفه خورده شده و یه نوت کوچیک که زدم دوسِت دارم و چسبوندمش به مونیتور و خلاصه یه چی هست سِر درون و بیرون و خبر و اینا، الان احوالات من شده! دقیقاً نمی دونم چی می خوام! خوابم هم که ناجور زیاد شده و شمارش معکوس ارشد هم که هست و از هر دری خبری! بحث داغ مشاوره رو هم این روزها دارم تجربه می کنم و از دیکته کلاس اول رو شما بگیر تا مشاوره قبل از ازدواج بعد از ازدواج، تزریق روحیات فمینیستی، مشاوره شغلی، مهاجرت…اینا رو گفتم خودم و شما بدونیم فرصتی واسه بلاگ آپ کردن دیگه نیست، والا!

Advertisements
دسته‌ها:روزانه های من

من ِ لجباز و بازیگوش درونم!

01/24/2011 2 دیدگاه

در حالی که کل امروز صبح، دانشگاه های مطرح دیزاین در دنیا رو بررسی می کردم و کلی فکر و خیال و اطمینان به خودم که روزی، جایی، لحظه ای، به هدفم می رسم، بعدازظهرش از عزیزی! مسیج اومد که ثبت نام ارشد یونی آزاد شروع شد جا نمونی! حالا بماند که همه می دونن تصمیم ندارم واسه ارشد دیگه آزاد برم، اما خب سریع جواب دادم که نه جا نمی مونم! و قرار نیست برم، دیشب هم یه پچ پچ دیگه دم گوشم شد که چه لجبازی حالا شرکت کن!

از همه ی اینا که بگذریم یه جورایی این لجبازی من که نه، این لجبازی هایی که نشونه اش پافشاری من برای بودن در مسیر شخصی خودم هست آزار میده بقیه رو، انگار یه کم زیادی دارم به سمت خودم پیش میرم، نمی دونم. گفتم که بدونی، هرچی اما و اگر و باید و نباید بیشتر، قدم های تو در مسیر شخصی ات استوارتر… پیروز باشی من ِ لجباز و بازیگوش درونم، دوستت دارم!

طعم گسِ زندگی

01/20/2011 ۱ دیدگاه

با همه ی مؤنث بودنم، حالم به هم می خورد از این جمع های زنانه! زنانگی که درونش نیست هیچ، همه بیهودگی ست، تعجب می کنم از همه ی مدعیان دانای کل، که چه حقیرانه نشان می دهند که نیستند آنی که هستند. بگذریم، بارها گفته ام و بار دگر هم می گویم، به نظرم اهانت بزرگی ست به زن، به انسان، این مجالس ضد زن و ادعای حقوق زن!از همه بیزارم، آشفته ام، از آدمک های دروغین، از خنده های تلخ، حرف های سنگین و فراموش شده های بسیار، خسته ام از دنیایی که اطرافم احاطه شده، از افکاری که بی اساس است، از خدایی که کمرنگ ترین رنگ نقاشی های آدمک ها شده…که کمرنگش کرده اند، آنقدر که طلایی و زرشکی و نقره ای احمقانه درون خانه ها می بینم، نه آبی هست و نه سفید، چرا که تجمل ندارند، که ساده اند، که فریفته نمی کنند…خسته ام از این رنگ ها و نیرنگ ها، خسته ام از آسمانی که نمی بارد، از خورشیدی که با اکراه طلوع می کند، از طعم گس ِ زندگی، خسته ام…. خسته تر از آنکه آرزو کنم یا دلم را به امید خوش کنم…دلم جزیره ای آرام می خواهد و سکوت و تنهایی….

وسوسه ی میوۀ ممنوعه

شاید در بهشت ما  تو بودی که سیب را به من دادی، شاید اشتیاق من برای خوردن سیب بود، شاید مهربانی تو، شاید وسوسه ی سیب، شاید تقدیر نانوشته…

نمی دانم…

بیا عشق را بی بهانه طلب کنیم…

دسته‌ها:میوه ممنوعه, با تو

مرگ های آسون و اشتباه های تموم نشدنی

01/12/2011 2 دیدگاه

نمی دونم این احساسات کودکانه از کجا نشأت می گیره، اما این چندروز که خبر یه دسته گل تازه توی سرزمینم همه جا رو پر کرده و نمی دونم چندین نفر جونشون رو از دست دادند و چندین تا پدر و مادر سیاه پوش شدن، چندین تا دنیای دونفره برای همیشه نابود شده و … این چندروز حس بچه گانه ای دارم، میام توی حال مامان از اخبار می گن و حواسم رو پرت می کنم و میرم توی اتاق تا برنامه تی وی تموم شه و بحث عوض شه، با دردونه حرف می زنم ناراحته از عکس هایی که دیده و من سریع یه حرف دیگه میارم وسط و میگم نمی خوام بشنوم، توی فیس می رم بچه ها عکس پروفایلشون یه هواپیماست، و زودی میام بیرون و حواسم رو با یه چی دیگه پرت می کنم، و خلاصه هرجوری شده می خوام که نشنوم، که نبینم، که نفهمم، کودکانه یا غیرمنطقی اما دلم نخواسته بشنوم، نخواستم چون نتونستم، که خسته ام از مرگ های آسون و اشتباه های تموم نشدنی، که نمی خوام روزی، جایی، لحظه ای، یاد سرزمینم افتادم، یاد تعداد سقوط ها و اعدام ها و تیکه پاره شدن هاش بیافتم،همین الانشم تا عمر دارم اشک و ناله و اندوه و نداشتنه که توی خاطرات سرزمینم و مردماش وجود داره…

اگه نخواستم بدونم که امسال چندنفر دیگه عید پیش عزیزاشون نیستن، واسه بی تعهدی و بی تفاوتیم نیست، فقط دیگه نمی تونم…همین!

روح همه ی اونهایی که رفتند و نمی دونم چرا و کجا، شاد و آروم.

 

دسته‌ها:دسته بندی نشده

گاهی..همانی که عاشقش هستی!

تجربه های دونفره، تجربه های شخصی و منحصر به فردی ست که همان اندازه که حالم به هم می خورد از اینکه مسواکم را دست دیگری ببینم، به همان اندازه به هم میریزم اگر حرف های بی سر وته، جدی، عمیق و یا هر کلمه ای که منحصر به دنیای دونفره است جایی جز حریم شخصی مان پچ پچ شود. حریم دونفره کمی عجیب و گاهی شاید کسل کننده باشد، همانی که عاشقش هستی و بی او خوابت نمی برد می شود موجود غیرقابل تحملی که دلت می خواهد به همه ی عالم و آدم پناه ببری تا کمی از او رهایی یابی.و درست در همین شرایط پیچ در پیچ باید جوابگو باشی که از نفرت و دوست نداشتن نیست! فقط رهایی! نه دلم را زدی و نه برایم تغییر کردی و نه زیرسرم بلند شده ونه دامنم دوتا شده! فقط دلم تنهایی می خواهد!خیلی ساده، حوصله ات را ندارم! شاید اینجا نقش مکمل کمی عکس العمل های متفاوتی بروز دهد، فرصت طلبان که سریع بار و بنه را جمع می کنند و خدمت مادر جان کوچ می کنند!چه از این بهتر که خود طرف بگوید حوصله ات را ندارم! بی منطقان هی بحث و جدل را کشش می دهند تا زار بزنی غلط کردم چیزی نیست! عاشق پیشه ها می روند و اجازه بدهی از همان طبقه ی چندم خودشان را پرت می کنند که چه شده این عاشقی به بن بست خورده! شاید تعداد کمی باشند که سکوت کنند، که فقط نگاهت کنند تا تو هی عصبی تر شوی، هی بیشتر چرند بگویی و هی سکوت و هی زر زر تو، هی سکوت و هی بی حوصلگی تو، تا آخر خودت شرمنده شوی و به آغوشش پناه ببری و مثل کودکان بعد از انجام یک کار زشت، دلت بخواهد که تو را ببخشد.آن شرمندگی بعد از بچه بازی های گاه و بی گاه، سنگین و غم آلود است و آغوشش کودکانه و پر مهر…

پارادوکس روزهای رهایی

سه روز می شه که پایان نامه رو تحویل دادم، بگذریم از اینکه روز عجیب و پرانرژی و متفاوتی بود، و روزهای تلخ و شیرین و پرخاطره ی دانشگاه به قشنگترین حالت ممکن تموم شد، اما بعدش که برگشتم خونه انگار که رفتم بالای یه قله ی مرتفع و فشار درونی و بیرونی ام یکی نیست و دچار یک ابهام و گیج و منگی خاصی بودم، از بیرون رها بودم و از درون غوغا، از درون ساکن بودم و از بیرون طوفانی، نمی دونم کلاً قاطی شدم و امروز یه کم بهترم و اومدم به عهدم وفا کنم و نوشتن رو جدی تر شروع کنم. امروز برای تسکین پارادوکس ایجاد شده رفتم خرید، مثل آدم هایی که توی زندان بودن یا تبعید، خیلی کیف کردم و حسابی مغازه ها رو گشتم و کلی هم نشون کردم واسه روزای بعد، دیروز هم چونان خانواده ی دکتر ارنست رفتم آرایشگاه بیچاره از کت و کول افتاد، خودِ عموی بنل شده بودم! والا!

حرف دیگه ای ندارم، باید گیج و منگیم یه کم بهتر بشه تا بتونم بنویسم، رهایی تجربه ی خوبی بود، تجربه ی شیرینی که روز تحویل کارت دانشجویی داشتم، روز تحویل رساله ی صحافی شده ی پایان نامه و دفاع از پروژه ای که با کلی دغدغه به پایان رسید، دو چندان بود و مثل همیشه سپاس قادر یکتایم را که در مسیر افسانه ی شخصی ام رهایم نکرده…