خانه > رهایی, روزانه های من, زمزمه های تنهایی > هستی ام نیاز دارد که نیست باشد

هستی ام نیاز دارد که نیست باشد

سال 76 بود به گمانم که نوشتن را شروع کردم، با خاطره نویسی و صبح را چگونه بیدار شدم و درسم را نخواندم و نمره گرفتن و از این قبیل، از حدود سال 83 تقریباً نوشتن مونولوگ هایی به خودم را شروع کردم که در مدت کمی تبدیل به دیالوگی برای خدا شد، و این روزها هم که نوشتن را به گونه ای دیگر تجربه می کنم. شرح حال گفتم که مروری شود که با کلمه و چیدن و کاغذ و نوشته بیگانه نیستم و تعلقِ امروز و دیروزم نیست، نوشتم و می نویسم چون نیاز دارد وجودم که حیاط خلوتی ناب برای خودش داشته باشد تا که تاب بیاورد در زمان هایی که برای من نیست، آرام شود در روزهایی که شاد است و لحظه لحظه رشد کند در ثانیه هایی که روزی عمرم می شوند…

نوشتنم به بلاگ نویسی استحاله یافت که رشد کند و روزهای بودنم مرور شود در لابه لای دنیای مجازی و آدم های بی نام، بی نشان و گاهی آشنا، غریبه ی آشنا! می نویسم نه برای جذب مخاطب که همیشه مخاطبی داشته ام که نامه های مرا نانوشته خوانده است.می نویسم که مرور کنم نانوشته هایی را که خود بی خبرم، که زندگی کنم روزهایی را که در گذرند، که ثبت شود دردهایی را که سکوت می شوند. به هزار و یک دلیل می نویسم، شاید شبیه همان دلیل هایی که طرح هایم را توجیه می کند، شاید رنگ همان دلیل هایی که تا چندی دیگر نُت خواهند شد…بودن نیاز دارد که گاهی لبریز شود در ماده ای زمینی، درد نیاز دارد که کلمه شود حتی اگر از شدتش کم شود، دلتنگی نیاز دارد که نواخته شود، رهایی نیاز دارد به هست شدن نیستی ها، به نیست شدن هستی ها… آدم ها از روش های خودشان هستی و نیستی و رهایی و درد را تجربه می کنند. این روزها که از هر بعد زندگی ام ناشناخته ای را درک می کنم نیاز دارم که بنویسم، بیش از هر لحظه ی دیگری… شاید قابل قبول نباشد که وقتی فرصتی حتی برای خوابیدن ندارم، چگونه است که می نویسم، شاید پارادوکس مضحکی باشد، اما به همه ی هستی های دنیا سوگند می خورم که هستی ِ پر دغدغه ام این روزها نیاز دارد لحظه ای هم که شده نیست باشد…همین.

پ.ن:حرف ها اگر سکوت شوند، بغض می شوند، بغض ها اگر اشک نشوند، درد می شوند…

Advertisements
  1. 12/09/2010 در 23:22

    این نوشته رو و احساسش رو خیلی دوست داشتم و جاهاییش غم به وجودم آورد…

  2. ترانه
    12/12/2010 در 18:51

    چه حس خوبی داشت این پست…بنویس تا درون خسته ات کلماتی شوند و سپیدی کاغذ را بپوشانند …گمان میکنم کودکان فردا منتظر نوشته های تو خواهند بود…
    قلمت پر توان و دلت شاد و لبت خندون.

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: