خانه > دردسر های اکتسابی, سوم شخص مفرد > آدم ها و بوی ناکی دنیاهاشان

آدم ها و بوی ناکی دنیاهاشان

آدم ها آن قدر عجیب شده اند که گاهی شک می کنم من روی سرم دوتا گوش دراز است یا آن ها این گونه فکر می کنند!  مکالمه ای در حد 2 الی 3 دقیقه داشتم با یکی از همین آدم های حوالی که نشد ننویسمش، و خوشحالم که حداقل تا آن جایی که من می شناسم سه نفر از مخاطبانم مترجمی و زبان را گذرانده اند و الباقی هم تحصیلات می شناسند و عمق فاجعه این مکالمه را خوب درک می کنند و بگذریم که اعضای خانواده همگی اهل زبان اند!

با کسانی که حرف مشترکی ندارم معمولاً کمتر جز سلام و احوالپرسی و آب و هوا وارد بحث می شوم. این روزها هم آنقدر درگیر نوشتن پایان نامه هستم که مغزم کششی برای ارتباط ندارد و اینجا هم استراحتگاهی شده برای تخلیه و رفرِش اینجانب! اما خب در همین احوال پرسی کوتاه از من پرسیده شد که چه می کنم و گفتم درگیر پایان نامه ام، گفت ماکت میسازی؟ جوری که کاردستی مهد کودکم را آماده می کنم و گفتم نه مرحله نهایی هنوز مونده، تعجب کرد از اینکه ارائه ندادن و کش دادن قضیه ترمی برایم حساب نشده و جالب آنکه خوب از احوالات با خبر است که چقدر این کش دار شدن مرا مکدر کرده، و بدون شک از هفته ی پیش تا الان من همچنان درگیر همان پایان نامه ام…بگذریم. خواست چیزی گفته باشد و در مکالمه ای که به نظرم ضرورتی برای عرض اندام نبود! گفت زمان ما که اینطور نبود و ال وبل! کمی مکث کردم و سعی کردم تعجبم را زود قضاوت نکنم، در حالی که تمام و کمال اطمینان داشتم مترجمی زبان در مقطع کارشناسی پایان نامه ندارد، پرسیدم مگه پایان نامه داشتی؟ گفت آره، 2تا!!!!! شما فکر کن که طرف چقدر پرت است که هیچ کجای دنیا 2تا از تو پایان نامه نمی خواهند! در کمال خونسردی و تعجب و جوری که سر وته یک مکالمه بی اساس هرچه زودتر هم بیاید گفتم چیزی که شما تحویل دادی یک پروژه درسی، تحقیق و یا از این قبیل است، پایان نامه اصول مشترکی دارد که تقریباً همه یکسان است، پروپوزال اولیه دارد، شورای تأیید موضوع دارد، استاد راهنما، فرم الف و ب و … و این آن نیست! و خلاص، یعنی هیچ کلمه ی اضافی دیگری توان بیرون آمدن از حنجره ام را نداشت و طرف هم یه براندازی کرد و دید گوش هایم هنوز آنقدر رشد نکرده اند که به استنادشان بتوان هر حرفی را درونشان فرو کرد…از محفل دور شدم و برگشتم پای کامپیوتر و سعی کردم شاخ های بیرون زده را نیست کنم و مانده بودم بخندم؟ گریه کنم؟ به حال آدم هایی که نمی دانم چرا اما از آنچه هستند راضی نیستند و هی می خواهند بگویند که هستند و هی بگویند که از همه چی سر در می آورم و به جان جیرجیرک های نیامده ام جایی که ندانسته ام گفتم نمی دانم! جایی هم که اطلاعاتی یکی در میان داشته ام سعی کرده ام سکوت کنم و برای خودم احترام قائلم!

یادآور هم باشم به کسی که نمی داند، عشق هم می کنم که توضیح دهم و روشنش کنم، اما  کسی که می داند و کوچه ی علی چپ می رود تا به هرنحوی از سایرین کم و کسری نیابد کمی موضوع متفاوت است! و فکر کن که من بخواهم در این اجتماع ها بگویم بلاگکی دارم و زمزمه هایی، اگر نگفتند گوگل و گودر را خودشان راه انداختند، نگفتند خود ِ مارک زوکر برگن، شما اسم من و بلاگم رو هرچی خواستی بذار!

پ.ن1:

آدم ها خیلی می دانند

و من در افسون این زمانه

در ژرفای بیکرانه غم

در پشت همه خواسته ها

و در ورای فلسفه٬

دین٬

ادبیات

در جستجوی آموختن از خویشتن هستم

 

آهای آدم ها

آهای رهگذران شهر غریب بی کوچه ما

آهای ای فرزانگان

بگذارید بیابم خویشتن را

که از بند زمان٬

مکان٬

فریاد

رسته ام

رسته ام و در آموختن خویشتن

شده اید سد راهم

ای پرده ها نمی خواهمتان

بروید کنار تا شاید

سوار بر بال فراموشی

و در اندوه غریبی

و در خلوت تماشا

نگاهی کنم در آینه

و ببینم چه آموخته ام از خود و از شما

بگذارید به نظاره بنشینم

تدفین پرده ها را…

پ.ن2: شاعر شعر رو نمی دونم، خواستم از هوای تازه شاملو بنویسم این رو پیدا کردم.

Advertisements
  1. 12/01/2010 در 23:30

    این چیزا که دیگه انقدر ناراحتی نداره،بیخیال… .

  2. reyhan
    12/02/2010 در 02:17

    azizam khodeto narahat nakon. Khob tefli farghe ravesh tahghigh ba payan namaro nmidunan. khube hala ba gofto shenud eshtebah nagereftan vagarna migoft 3ta budeo to
    hanuz tu yekish mundi:D
    khodemunima, bazia ajab tavanaie haie dashtano nmidunestim :DDDDDDDDDDDDDD

  3. ترانه
    12/02/2010 در 05:06

    ………………………….این نوار مغز منه!که صدای سوتش رو به وضوح میشه شنید!
    اگه در مورد «آبیاری گیاهان آبزی» اینجوری با اطمینان میگفت حرفی نبود! اما عرض اندام تو خانواده ای که جز مهندس جونم بقیه زبان خوندن خیلی چیزها رو فریاد میزنه که ترحم برانگیزه! چه دنیای غریبیه!هر روز دلت باید واسه یک عده بیشتر بسوزه!گذر زمان و ترقی موقعیت اجتماعی و خیلی چیزهای دیگه هم هیچی و عوض نمیکنه در مورد بعضی ها!
    دلم واسه کودکان فردا میسوزه که تحت تربیت همچین افرادی با هزار عقده رنگارنگ بزرگ میشن بدون اینکه بدونن قربانی خاموش چی بودن!
    چقدر دلم میخواد تا ابد تو این جزیره تنهایی بمونم و …………

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: