بایگانی

Archive for دسامبر 2010

ماجراهای من و روزهای تمرین آرامش!

12/30/2010 4 دیدگاه

وای اونقدر حرف دارم واسه گفتن و نوشتن و جیغ و سروصدا الان نمی دونم چی رو بگم، اسکیپ وار بگم و بخندیم دور هم! از ماکت سازی و شیت بندی و بدو بدو های روزهای آخر بگیرین تا با شلوار لی عزیزم به قالیچه اتاق چسبیدن و جدا نشدن و اثبات اینکه چسبی که گرفتم واقعاً میچسبه و سرگیجه و سرم و اورژانس و…

هم هیجان دارم که داره تموم میشه و هم بیشتر هیجان دارم که کلی کارهای دیگه دارم که باید شروع بشه، امروز اساسی خندیدم، کارهای نهایی ماکت رو می کردم و صبح هم بیرون بودم و خرید وبه فروشنده گفتم یه چسب محکم و اساسی می خوام، خلاصه یه چسب قطره ای داد و گفت حرف نداره و ال و بل، خدا رو شکر به پارچه عکس العمل نشون نداد و کلاً بی خیالش شدم اگر نه که الان ماکت نازنینم خورده شده بود و تمام! مشغول کارهای دیگه بودم که اومدم بلند شم دیدم نمی تونم! خدایا! هی من اصرار هی انکار! بالاخره شصتم خبردار شد که چه به روزم اومده و با چسب بسیار محکمی به قالیچه نازنین اتاق شلوغ و پر از کاغذ و چوب و وسیله چسبیدم! یعنی هی من بخند و هی تلاش واسه رهایی، از پت و مت هم واقعی تر بود صحنه! عصر هم مهمونی دعوت بودم توی این اوضاع هی تجسم اینکه توی قالیچه لوله بشم برم مهمونی بیشتر خندم می گرفت! افتضاح بود، افتضاح! خب طی اتفاق هایی که این مدت برام افتاده و دردونه حکم کرده عصبانی نشم و مسلط باشم به خودم، چاره نداشتم به احمقانه ترین موقعیتی که ممکن بود برام پیش بیاد بخندم!

خلاصه بگم خوبم و روزهایی دارم عین زندگی! سرشار از دغدغه های رنگارنگ و تلخ و شیرین! مرسی از اونهایی که یادم بودن. به زودی میام اینجا دربست و بساط نوشتنم رو اساسی پهن می کنم، دعا واسه یه دختر چسبیده به زمین از عشق هنر یادتون نره! والا!

Advertisements

بوی تعفن مردسالاری

12/24/2010 2 دیدگاه

ازآن شبهایی ست که دلم می خواهد فقط بنویسم، می دانم این فوران درونم از کجا می آید اما دلم می خواهد بی هیچ پیش زمینه ای فقط بنویسم تا آرام بگیرد این زن ِ درونم که چه بهتر که زن شدم، واین بار برخلاف همه ی نوجوانی ام که دلم می خواست پسر می بودم و رها، این بار معنی آن خواستن ها را می دانم وآن روزها حقوق زن و مرد را نمی شناختم و دلیل این آرزو را نمی دانستم! این بار شادم که زنم، که می دانم چیزی از جنس مذکر کم ندارم و هربار که طعنه هایی از اطرافم می شنوم که رشته اش مردانه است و زن را چه به این چیزها بیشتر قدرت می یابم در مسیری که گام برداشتم، و جالبی ماجرا این است که همین رشته آنقدر گسترده هست که بتوانم سرویس خواب کودک طراحی کنم و بلکه کوته فکران این جامعه ی مرد سالار کمی دلشان خنک شود اما نمی دانم چرا و یا شاید خوب می دانم که مزاجم با این قبیل طرح ها خوش نمی آید، نه اینکه فکر کنید مشکلات روحی روانی دارم، نه! اما هرچه را که دوست داشته باشم انجام می دهم و کل زمان بندی پایان نامه یک بار هم اندیشه نکردم جعبه ابزاری که طراحی می کنم فقط و فقط مختص یک جنسیت است، بلکه خودآگاه یا ناخودآگاه به سمتی رفته ام که هیچ بنی بشری نتواند جنسیت برای طرحم مشخص کند! و متأسفم برای خودم و همه ی زنان سرزمینم که بوی تعفن مردسالاری از اجدادمان این سرزمین را پر کرده و هنوز هم که هنوز است رهایمان نکرده، هرچقدر هم که با مردان روشنفکر و مدافع حقوق زن آمد و شد کنیم باز هم هستند مردهایی که حیفم می آید اسم مرد رویشان بگذارم، همان طور که آه می کشم وقتی به زن می گویند ضعیفه! و یا اگر هم عقل به خرج دهند و نگویند اما به چیزی جز ضعیفه نگاهش نمی کنند، موجوداتی که وجودشان را از هر بعدی نگاه کنی به زن بهایی نداده اند! مسائل جنسی شان که از همان هفت آسمان بخورد توی سرشان، و آنقدر برایم حقیر هستند این جماعت «سالار» که وقتم را تلف نمی کنم که در این مسائل بگویم چنین و چنان! تفسیر حقوق مساوی و نقش زن هم را که اصلاً حرفش را نزنم سنگین تر است، و قضیه فیثاغورث و انتگرال و ریاضی مهندسی توضیحشان دهم راحتتر یاد می گیرند! همه ی اینها به کنار و چشم پوشی می کنم از بلایی که این قبیل مردان سر زنانشان در می آورند و چشم هایم را می بندم از سکوتی که زنان ناآگاه سرزمینم به ناچار دچارش شده اند، از ظلمی که موروثی نصیبشان شده… همه ی اینها به کنار، اما اگر مسیر شغلی و اجتماعی ام در جایگاهی نیست که بتوانم دفاع کنم از مظلومانی که به اجبار سالارشان شده اند، همین نوشتن ها آرامم می کند، همین حمایت از زن درون من می شود حمایت از زن درون همه ی زنان سرزمینم…

صدقه های مدرنیته…!!

12/23/2010 2 دیدگاه

این روزها سرزمین من درگیر هیاهوی بی اساس ِ نان است! آری مردم سرزمینم این روزها پول هایشان را می شمارند تا قدری نان بخرند، این روزها صدقه مدرنیته شده، صدقه هایمان را درون دستگاهی ریخته اند که با رمز بتوانیم برداشت کنیم، آنقدر ابهام اطرافم را گرفته که وقتی هموطنم نمی تواند حتی کرایه اش را حساب کند شرمم می آید که از سرعت اینترنتم بنالم یا نگران مهاجرتم باشم، این روزها شرمم می شود از رفتن، از اینکه دغدغه های اطرافم را نادیده بگیرم، از اینکه من به دنبال نواختن ساز مورد علاقه ام باشم و آن طرفتر نوای سکوت شرم را بشنوم… این روزها دلم غمگین است، دلم فریاد می خواهد، دلم می خواهد خدا را فریاد بزنم و بگویم غمگین مباش، بگویم شرمگین مباش پیش فرشتگانی که شاید عجیب این روزها از اشرف مخلوقاتت غمگینی…

دلم فریاد می خواهد، نه به رفتن فکر می کنم و نه ماندن، دلم درد دارد، شرم دارد، دلم به اندازه ی همه ی ظلمی که محترمانه به آدم های سرزمینم، به من، به کودکان فردا…دیکته می شود غم دارد…

دسته‌ها:روزانه های من

بلندترین شبی که از تو دورم…

12/21/2010 5 دیدگاه

یلداست، غمگینم… طعم بی نظیر انار را مزه مزه می کنم… طعمی که هردو دوستش داریم… حس عاشقی دارم وقتی دانه های قرمزش را می خورم. سراغ حافظ نمی روم، هنوز نیتم را نمی دانم که تفأل بزنم…دلم هوای تو دارد…دلم غمگین شده که امشب یلداست…امشب بلندترین شبی ست که از تو دورم..زمستان پچ پچش را شروع کرده، دستهای یخ زده ام تمنای بودنت را دارد…

مهربونِ دردونه ی من؛ یلدات مبارک.

در گوشی های من و تو (7)

12/19/2010 2 دیدگاه

شب گریه های بی صدا

12/15/2010 ۱ دیدگاه

جای همتون خالی، امشب عزاداری رو با بچه های یوگی بودم و حسابی حالی بردیم همه باهم… یه مراسم متفاوت و پرشور و خواستنی…

دسته‌ها:دسته بندی نشده

زندگی در وقت اضافه!

این روزها حسابی درگیرم و نه قول معروف که با سند و مدرک اثبات می کنم وقت سر خاروندن ندارم حالا اینکه وقت بلاگ نویسی از کجا میاد بماند. الان که چیزی حدود دو هفته به تحویل پایان نامه بیشتر نمونده و اگر آسمان و زمین دست به دست هم بدهند من به رهایی دارم نزدیک میشم، حسابی دلم هزارتا کار می خواد که بکنم از کارهای مسخره و پیش پا افتاده ای مثل جوراب شستن! تا ابرو برداشتن نزد مشاطه جان و خرید و خوشحالی و بازار و گودر صفر کردن، تغییر دکور و فیس بوک بازی و خلاصه اونقدر کار توی ذهنم هست که قاطی میشن همه با هم. الانم از دست درد به زور دارم تایپ می کنم فقط و فقط به این دلیل که بعد از تحویل پروژه بیام این ها رو بخونم و یادم باشه وقتی فرصت وقت تلف کردن ندارم زندگی سرشارتر میشه و یادم بمونه که کلی کار دارم و چقدر دلم می خواد از همه ی ثانیه هام لذت ببرم، چقدر دلم زندگی میخواد…

دسته‌ها:روزانه های من