خانه > روزانه های من > چندگانه های امروز

چندگانه های امروز

  • صبح توی مسیر یه مکالمه ی دخترانه بین دوتا از دانشجوها توجه من ِ فضول رو جلب کرد، بهش میگه هدیه شب یلدا چی گرفتی، میگه گوشواره، همین؟ بوت میگرفتی زمستونه ها!!! یه کم فکر کردم انگار تعاریف یه کم متفاوته، یه جورایی شبیه جیک جیک مستون و فکر زمستون و … شوهر دقیقاً یعنی چی؟ لباس گرم، بوت، نیم بوت؟ لوازم خونه؟!
  • با استاد 10 قرار داشتم، 12.30 اومده؛ جایی گیر کردم! خب من هی بگم باید رفت، هی بگین چرا، مملکت به این خوبی! اگه قرار باشه به کسی که منتظرته به ازای هر دقیقه جریمه بدی و عابر بانک خالی کنی این جماعت نیم ساعت زودتر سر قرارن! از طرح ها راضی بود و چندتا ایده رو ترکیب کنم دیگه یه جورایی تمومه، شکل جعبه ابزار شدم!
  • برگشتنا حسابی گرسنه بودم و با سرعت اومدم سوار تاکسی بشم تا دیدم راننده زن بود یه کم صبر کردم سوار ماشین بعدی شدم و توی راه با خودم فکر می کردم این چه مدل فمینیست بودنه که خودتم حاضر نیستی توی عمل اجراش کنی و یه کم تردید توی دلم اومد اما خداییش بعضی از زن ها عجیب رانندگی می کنند و از زمانی هم که به لطف یک راننده ی فیمیل سرم رفت توی شیشه و تا یه ماه گیج و منگ بودم و مخچه عزیزم هنگ بود، یه کم زیادی ترسیده شدم!
  • مامان مثل همیشه با غذاهای فوق العاده خوشمزه اش ازم استقبال کرد و وای که چه کیفی داره این احساس های مادرانه که هیچ غذایی همچین چاشنی توش نداره!
  • یه سر به بلاگ زدم و یکی از بلاگ های محبوبم از استعداد نویسندگی من گفته بود و کلی ذوق کردم که نوشته هام توسط اونهایی که دوستشون دارم داره خونده میشه.
Advertisements
دسته‌ها:روزانه های من
  1. ترانه
    11/30/2010 در 19:12

    سلام:
    از این پستهای اینجوری که میذاری خوشم میاد یک عالمه حرف و خلاصه نویسی میکنی بامزه است.
    .کی شب یلدا شده اونجا؟شوهر در فرهنگ لغت هرکس یک معنا میده معنای واحدی واسش نیست :)
    .خوبه استادت بعد دوساعت و نیم اومده! استاد من که سه هفته است میخواد یک وقت ملاقات بده به من هنوز وقت نکرده!ولی خدائیش موقع قرار ان تایم میاد.تو هم هی به پرونده رفتنت شواهد اضافه کن :)
    .نگووووو!یعنی اینجوری که میگی سوار ماشین من نمیشی؟منکه به رانندگیت شک ندارم امتحانت و پس دادی.اون حادثه تکون مخچه رو هم بذار به حساب تقدیر:).شاید هم بعد اون تکون مغزی کلی طرح های خوشگل مشگل از لایه های زیرین مغزت اومدن رو که الان اینقدر ایده های خوب خوب داری :)
    .مجبوری دل من و بسوزونی با یاد آوری دستپخت خوشمزه مامان جونی!الهی به روزی بیفتی که هفته هفته خودت غذا بپزی دلت لک بزنه واسه غذاهای مامان جون.بعد من واست میل بزنم و عکسای غذاها رو واست بفرستم اونوقت تو هم از اونطرف کره زمین حال امروز من و داشته باشی :)
    .بهت بابت داشتن دوستهای خوبت تبریک میگم.
    .خیلی خیلی موفق باشی طراح جونم.

    • 11/30/2010 در 20:28

      اوووووووه، چه عجب از این طرف ها! بالاخره با حدیث ما آشتی کردی:)
      تو هم موفق باشی عزیزم:* در ضمن اون پرونده هرچی پربارتر باشه بهتره نمی گن فرار مغزها :) میگن هدفمند کردن مهاجرت ها!:)))) چون اینجا همه چی هدف داره:) والا!

  2. ترانه
    12/01/2010 در 19:02

    اختیار داری،من همیشه همیشه با تو آشتی هستم.خدا نکنه قهر باشیم :)
    کشته هدفمندیت هستم در ضمن مهاجر جون.

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: