روزی من،روزی تو

  • دیروز مامان وقت دکتر داشتند و با هم رفتیم، این روزها که با مامان یا بابا میرم دکتر یاد همه ی روزهایی میافتم که هی من ِ نق نقو رو بردند دکتر و هی هم طلبکار بودم که اینها من رو دوست ندارند که حاضر میشم آمپول بزنم! حالا یه کم اوضاع فرق کرده…
  • همه تجمع کرده بودند اطراف میز منشی ِ مطب و توی دلم یه جوری می شدم که چقدر درد و بی طاقتی توی وجود این آدم هاست که برای اینکه برن زیر تیغ جراحی دارند بحث می کنند و می خوان که از هم پیشی بگیرن! و توی دلم دعا میکردم که ما پذیرش نشیم، پزشک جراح بود و هرکی نیاز به عمل داشت رو فقط راه میداد! و سفارش شده ی دایی بودیم و همون نفرهای اول رفتیم داخل، و خدا رو شکر گفت که نیاز به عمل نیست…
  • توی این همه بیمارستان و مطب رفتن، جزو معدود پزشک هایی بود که دیسیپلین خاصی داشت و از فضا و چیدمان اتاق انتظار و تا فضای داخل مطب و نوع برخوردش خاص بودن رشته اش رو القاء می کرد و واقعاً لذت بردم از تعاملی که بین خودش و شغلش ایجاد کرده بود؛ خب منم که فضول و همیشه باید همه چی بررسی بشه!
  • این روزها که یه کم مسئولیتم بیشتر شده یاد روزهایی میافتم که با مامان سوار تاکسی می شدیم و من دوست داشتم کرایه رو بدم به راننده و یه کم احساس استقلال کنم! حالا اوضاع فرق کرده، استقلال، اعتماد به نفس، درد، تنهایی… همه هجوم آوردند به روزهایی که وسوسه ی رسیدن بهش همه ی دغدغه ی کودکیم بود…
  • همه عمر برندارم سر از این خمار مستی… که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی…
دوستت دارم بهترین مامان دنیا…

Advertisements
  1. 11/16/2010 در 18:39

    در ابتدا بلا به دور ایشالله
    خیلی جالب بود برام این بیت آخری که نوشتید،چرا؟؟؟چون از سر ظهر همین جوری داشتم خودم با خودم زمزمه می کردمش الآنم که دیگه شبه اومدم دیدم اینو شما هم نوشتینش:)

    • 11/16/2010 در 22:10

      مرسی؛
      تله پاتی و اینا دیگه نه؟ حالا ما که این شعر رو همیشه واسه مامان جونمون می خونیم، یه شفاف سازی نیاز داره ما بفهمیم اون ضمیر «تو» کیه واسه شما! :)))

      • 11/16/2010 در 23:47

        شاعر می فرماید گورم کجا بود که «تو»ام کجا باشه:))
        همین جوری خوش آهنگه می خونم،واس خُرزوخانه:))

  2. ترانه
    11/17/2010 در 08:04

    سلام:
    هی من میخوام بلاگت از کامنتهای من پر نشه هی تو نمیذاری!سر صبح اشکم دراومد!نمیگی منم مامان میخوام :( قربون بهترین مامان دنیا بشم من که هرچی واسشون بگیم و بنویسیم کمه!
    دعا میکنم درد و بلا از تن همه پدر و مادرها دور بشه.
    حس صبوری و دلسوزی و مسئولیت و تنهایی و مهربانی تو رو تحسین میکنم.از راه دور بر دستهای هنرمند و مهربونت بوسه میزنم.
    دوستت دارم بهترین خواهر دنیا.

    • 11/18/2010 در 11:18

      وا چرا پر نشه!!! تو هم مثل بقیه خواننده ها! راحت باش عزیزم:*
      منم دوستت دارم

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: