خانه > رهایی, روزانه های من > هوس تنهایی…

هوس تنهایی…

از سرزمینی که دوستش ندارم زیاد گفته ام، دلم می خواهد کمی از آدم هایش بگویم که گاهی عجیب دلم را به درد می آورند… از زنان ونوسی اش که خیلی هایشان چه عاشقانه زندگی می کنند و چه بی رحمانه نادیده می شوند، از مردان مریخی اش که این روزها خیلی هایشان تلاش می کنند که جنس لطیف زنانه را بشناسند و افسوس که هنوز خودشان و زمختی شان را خوب درک نکرده اند… آری مردمان سرزمینم گاهی دلم برایشان می گیرد، برای مادرانی که همه ی دغدغه شان برپایی آرامش زندگی ست، برای پدرانی که هرروز نداشته هایشان بیشتر می شود و هرروز شرمگین تر به خانه بر می گردند…برای دخترهایی که از یک روزی دیگر مدام منتظر زندگی دونفره اند و پسرهایی که همیشه باهم بودن برایشان زود است، از بچه هایی که چه زود بزرگ می شوند و طعم گس کودکی همیشه برایشان باقی می ماند… هستند زن هایی که اندکی ارزش زنانگی شان را درک کرده اند و به دنبال بالندگی اش می کوشند، ولی همین ها درون فضای خانه باید مادر باشند و همسری فداکار!!! و لابه لای حرفهای بلاگشان فمینیست دوآتیشه! هستند مردهایی که همیشه دم از آن می زنند که زن ها را خوب می شناسند، که عشق را خوب درک کرده اند اما جای جایش که می رسد عجیب تمامی معادلات را به هم می زنند… سرزمین من همان زنان و مردانی را دارد که سرزمین های دیگر، همان عشق را دارد و همان عاطفه، گاهی کمی بیشتر گاهی کمی کمتر… همه ی ما که از تکامل و امروزی بودن دم می زنیم، چیزی را کم داریم که خوب نادیده اش گرفته ایم! دوست داریم زن باشیم و در نهایت حقوق مساوی اش، مرد باشیم و در نهایت روشنفکری و ثروت، معشوقه ای تمام و کمال، دانشجویی ممتاز، مادری نمونه، دختری نجیب و … همه ی ما انسان بودن را فراموش کرده ایم و یا اگر این طور نیست در بین عموم که عجیب این کلمه گم شده است، یادمان رفته که اول انسان باشیم، اول خودمان باشیم و بعد در جایگاه اجتماعی مان، در دنیای دو نفره مان برتر و برتر شویم!

دلم عجیب هوس تنهایی کرده، بی هیچ برچسب و نقش و مسئولیتی… دلم می خواهد تنها باشم و آرام به خود ِ خودم بیاندیشم، به همانی که همیشه درونم بوده و گام به گام با او رشد کرده ام، همانی که هیچ وقت اجازه نداده بی اندازه برای ایثار صرفش کنم، همانی که اجازه نداده قبل از خودم کسی را دوست داشته باشم، همانی که همیشه خدا را بیشتر از هرچه که هست و نیست دوست داشته چرا که نادیده ات نمی گیرد، با همه ی بی انصافی ها و کاستی هایم تنها اوست که همیشه دستم را گرفته و رها نکرده، تنها اوست که بی چشمداشت عشق را بر من بارانیده…

دلم کمی تنهایی می خواهد، آرامش، دعا، رهایی…

Advertisements
  1. 11/15/2010 در 15:22

    دلت گرفته ای دوست هوای گریه با شما:)…
    روند عجیبی پیدا کرده انسان بودن؛یا باید تنها باشی و با تئوری های انسانی زندگی کنی یا با دیگران باشی و تئوری هایت را هم از تو بگیرند…به نظرم در عین اینکه باید با دیگران بود باید تنهایی دست نخورده ای هم برای خود داشته باشیم .
    موفقات باشید

    • 11/16/2010 در 11:34

      :)
      ممنون، آره حسابی هوای گریه با من بود…
      دقیقاً موافقم با اینکه در عین اینکه با آدم هایی باید انسان بشی، اما خب بعضی وقتها نیاز داری یه روز، دوروز، یه ماه،دو ماه، تنها باشی تا ری استارت بشی یه کم! نه؟

      • 11/16/2010 در 11:52

        ری استارتش رو نمی دونم اما بعضی وقتا لازمه تا آدم حالت بهتری پیدا کنه لزوماً حالت اولیش نیست:)
        خیلی وقتا کمتر از اون چیزی که آدم فکر می کنه نیازه خیلی وقتا بیشتر،من خودم الآن همچین قصدی رو کردم زمانشم نسبت به همیشم بیشتر شده:D

  2. Derakhtak
    11/16/2010 در 05:42

    تنهایی،یافتن،رهایی…

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: