بایگانی

Archive for نوامبر 2010

چندگانه های امروز

11/30/2010 3 دیدگاه
  • صبح توی مسیر یه مکالمه ی دخترانه بین دوتا از دانشجوها توجه من ِ فضول رو جلب کرد، بهش میگه هدیه شب یلدا چی گرفتی، میگه گوشواره، همین؟ بوت میگرفتی زمستونه ها!!! یه کم فکر کردم انگار تعاریف یه کم متفاوته، یه جورایی شبیه جیک جیک مستون و فکر زمستون و … شوهر دقیقاً یعنی چی؟ لباس گرم، بوت، نیم بوت؟ لوازم خونه؟!
  • با استاد 10 قرار داشتم، 12.30 اومده؛ جایی گیر کردم! خب من هی بگم باید رفت، هی بگین چرا، مملکت به این خوبی! اگه قرار باشه به کسی که منتظرته به ازای هر دقیقه جریمه بدی و عابر بانک خالی کنی این جماعت نیم ساعت زودتر سر قرارن! از طرح ها راضی بود و چندتا ایده رو ترکیب کنم دیگه یه جورایی تمومه، شکل جعبه ابزار شدم!
  • برگشتنا حسابی گرسنه بودم و با سرعت اومدم سوار تاکسی بشم تا دیدم راننده زن بود یه کم صبر کردم سوار ماشین بعدی شدم و توی راه با خودم فکر می کردم این چه مدل فمینیست بودنه که خودتم حاضر نیستی توی عمل اجراش کنی و یه کم تردید توی دلم اومد اما خداییش بعضی از زن ها عجیب رانندگی می کنند و از زمانی هم که به لطف یک راننده ی فیمیل سرم رفت توی شیشه و تا یه ماه گیج و منگ بودم و مخچه عزیزم هنگ بود، یه کم زیادی ترسیده شدم!
  • مامان مثل همیشه با غذاهای فوق العاده خوشمزه اش ازم استقبال کرد و وای که چه کیفی داره این احساس های مادرانه که هیچ غذایی همچین چاشنی توش نداره!
  • یه سر به بلاگ زدم و یکی از بلاگ های محبوبم از استعداد نویسندگی من گفته بود و کلی ذوق کردم که نوشته هام توسط اونهایی که دوستشون دارم داره خونده میشه.
دسته‌ها:روزانه های من

اتاق ِ کج و بهانه های بنی اسرائیل!

11/27/2010 6 دیدگاه

این روزها حسابی درگیر خودم و مشکلاتم شدم و گودری صفر نمی شود، فیس بوکی ترکونده نمی شود و خلاصه اندکی بچه مثبت شده ام و از اخبار کمی دور شده ام اما می خواهم چند خطی بنویسم به بهانه ی روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان که گذشت و پچ پچ هایی که چند وقت است به گوش می رسد از ازدواج موقت و مجدد و خلاصه، گویی ازدواج دیگر چنگی به دل نمی زند که به دنبال متنوع شدنش افتاده اند! این دورهای باطل همان حکایت اتاق کج است و نرقصیدن! خشونت هم تنها کتک نیست، مردی که زنی را موقتاً می خواهد اما از ترس خدایش و حرف مردمش مهر قانون به هوسش می زند، مردی که زنش دلش را زده چون آنقدر برایش آشپزی کرده و بچه بزرگ کرده که دیگر از قیافه افتاده و رنگ و بوی دیگران را ندارد و راضی است از قانونی که تجدید می کند زن را… تمامی شان خشونت را دارند و قربانی می کنند روح های لطیف را، نابود می کنند آرزوهای یخ زده را…نمی گویم ازدواج خوب است یا بد، فقط این را می دانم پسوندهایی که به دنبالش می چسبانند بدون ازدواج هم رسیدنی ست و روی سخنم با مردهای متمدنی ست که به ظاهر حتی خودشان هم پیرو این روزها و مراسمات به نفع زنان هستند و خشونت را نفی می کنند با این حال ظلمی چندین برابر آن نثار زنان می کنند، آری آن خدایی که به اسم او و ترسش مهر شرع بر هوس هایتان می زنید، همین نزدیکی ست، کنار اشک های زنانی که این روزها بی صداتر از همیشه می ریزد…

افسانه ی شخصی

11/25/2010 3 دیدگاه

این روزها که حرف از مهاجرت به یک کشور غیر آسیایی را بیشتر و جدی تر می زنم و مدام با خنده های عجیب اطرافیان نزدیکم مواجه می شوم، و مدام حرفهایی می شنوم از نشدن ها و نرفتن ها عجیب یاد روزهایی میافتم که بعد از چهار سال به اجبار درسی که دوست نداشتم را خواندم و برای طراح شدن تلاش می کردم و هی زمزمه ها می گفتند که نمی شود و همان زیست و شیمی خودت را بخوان و هی نشدن، هی نباید…

عجیب تر آنکه همان هایی که می گویند نمی شود وقتی شد چه متعجبانه گفتند که مبارکت باشد! چه دردآور بود که سر کلاس زیست بنشینی و فیگور استادت را بکشی، زنگ تفریح مدام طراحی کنی و هی به تو بخندند که این چیزها برای تابستان و اوقات فراغت است… و چه حس خوبی بود وقتی کارت دانشجویی ام را گرفتم و رویش دانشجوی کارشناسی طراحی صنعتی ثبت شده بود… حس خوب و دوست داشتنی و بی نظیری ست وقتی با همه ی نبایدها و موانع بتوانی خودت باشی… این روزها هم می گذرد می دانم، روزی از کشوری که نمی دانم کجای این کره ی خاکی ست، بلاگم را آپ می کنم و مرور می کنم خاطره ی تلخ خنده های نباید را….

دسته‌ها:رهایی

ز بند غم ایام …

11/19/2010 2 دیدگاه

همیشه شروع هر مسیری سخت بوده و پر هیاهو، از ورزش و حرکت های بدن سازی و شیرجه درون آب، تا انتخاب شغل و رشته و تصمیم های بزرگ تر… اضطراب، وسوسه، تردید، هیجان، فکر، خیال و هزار و یک حس بی ربط و با ربط. همیشه اول جاده ای که ناشناخته است، تردید هست و شوق رسیدن. جاده های زیادی را آغاز کرده ام به رفتن و تردیدها و اشتیاق های فراوانی را تجربه کرده ام… همیشه خدا را برای یاری طلب کرده ام و هیچ گاه تنهایم نگذاشته.

سفر پر هیاهو و مشتاقانه ای را خواهم آغاز کرد که تردید دارم و شوق رسیدن، چونان همیشه اما پرشورتر، مطمئن تر و تنهاتر… ایمان دارم به «خدایی که در این نزدیکی ست»… خواهد دید توشه ی سفرم را و همراه ِ بودنم خواهد بود… ایمان دارم به لحظه های بودنم، به همه ی آنچه که خواهد برایم بود چرا که ؛

«هاتف آن روز به من مژده این دولت داد…که بدان جور و جفا صبروثباتم دادند»

تا رهایی…

11/18/2010 2 دیدگاه
  1. هنوز هم توی پخش ماشین میشه صدای افتخاری رو شنید و آدم هایی رو دید که دارند لذت می برند و جز همون آلبوم چیز دیگه ای توی ماشینشون پیدا نمیشه! کار ندارم به اینکه از ایشون خوشم نمیاد و باقی مسائل؛ جالب بود برام که هنوز آدم هایی اینگونه هستند.
  2. هنوز هم زن های مسن که کنار هم جمع میشن از عروس ِخوب می گویند و خوب بودن عروس هاشون رو توی آشپزی خوب و خانه داری و اداره ی خونه خلاصه می کنند.هنوز هم هستند چشم هایی که توی مجلس زنانه به دنبال بخت پسرهاشون می چرخند و شاید هنوز هم پسرهایی باشند که به دست پخت مادر رضایت بدهند که این آخری رو واقعاً بعید می دونم!
  3. هنوز هم هستند زن هایی که تاپ و دامن کوتاه پوشیدن جلوی شوهرشون رو بعد از بیست سال زندگی مشترک زشت بدونند و هی شکایت کنند از دخترهای امروزی و هی گناه و سنت شکنی بدونند ابرو برداشتن و اپیلاسیون رو بعضاً!!!
  4. هنوز هم هستند دخترهایی که تا یه پسر باهاشون حرف میزنه سرخ و سفید بشن و هر گفتگوی انسانی رو به تفکرات غلطی ربطش دهند که در ذهنشان تزریق شده است.
  5. هنوز هم هستند آدم هایی که از خودی خودشان پناه ببرند به مجازهایی که شاید جایگاه اجتماعی مورد پسند عام را بیابند…
  6. آری… هنوز هم هستند آدم هایی که با آن ها می خندم و سعی می کنم رنگ جامعه ای شوم که وقتی درون خلوتم می آیم عجیب بغض آلودم می کند دردهایی که آدم هایش دچار شده اند….
  7. هنوز هم ما آدم ها راه رهایی را نیافته ایم و هنوز دلم گاهی عجیب میگیرد…برای خودمان؛ برای خدا… دلم میگیرد برای خودم که دردهای اندکی حس می کنم و برای خدا که با عظمت دانایی اش چه غریبانه دلتنگ خواهد شد…

خودت را برای من دوست داشته باش!

11/18/2010 4 دیدگاه

میل ها رو زیر و رو می کردم و توی گودر چرخی می زدم، یکی از اقوام اومد دیدن بابا، پذیرایی کردم و باز نشستم پای کارم، درسته میگن نمی دونم چی چیه سمع زشته و ال وبل اما الان حرف جالبی شنیدم توی نصیحت هایی که داره به بابا می کنه دلم نیومد چیزی ازش نگم؛

میگه یکی از دوستاش کشته مرده ی بچه هاش ِ و هی میگه دوستشون دارم، عاشقشونم و … بعد بهش گفته دروغ میگی! اگه دوستشون داشته باشی، اگه واقعاً دوستشون داشته باشی! مواظب خودت هستی تا بچه هات همیشه بگن به جون پدر مادرم قسم، نه اینکه به ارواح ِ خاکِ …. نکته ی ظریفی بود و خوشم اومد از حرف های نصیحت گونه یی که صداش توی اتاق من اومد…

خوبه که یاد بگیریم اگه دلمون واسه ی وجود خودمون نمیسوزه، به حال آدم هایی بسوزه که دوستمون دارند… البته که خودم رو خیلی دوست دارم اما همیشه دلم میگیره از اینکه اطرافیانی که دوستم دارند رو دلگیر کنم از نبودنم…

دسته‌ها:سوم شخص مفرد

حسادت زنانه، فوری،فوری!

11/18/2010 5 دیدگاه

حس حسادت زنانه و عجیب و غریب و پیچیده ای دارم نسبت به دختری که شاید در آینده باشد و هی بچسبد به پدرش و هی من حرص بخورم!

والا!

 

دسته‌ها:دسته بندی نشده