جیرجیرکِ از خون خودمان!

پشت چراغ قرمز چشمم افتاد به یه بچه که یکی هم سن و سال ِ خودش کنارش و از موهای از ته تراشیدشون معلوم بود مدرسه ای بودن، چسبیده بود به پنجره و بیرون رو نگاه می کرد، چراغ سبز شد و اتوبوس راه افتاد، امروز هوس کردم با اتوبوس بیام خونه، عصر روز تعطیل و خلاصه، دیدم مامان بابای بچه ها گرم صحبت با هم و گویا انگار نه انگار دو تا جونِور اون پشت روی صندلی عقب نشستن! و احتمالاً داشتند می رفتند گردش روز ِ تعطیل. همین طور که ازشون دور می شدیم با خودم فکر کردم اگر روزی و عصر جمعه ای من و آقای خانواده هوس کنیم بریم بیرون بگردیم، تحمل موجودی به اسم بچه اونم در تیراژ دوتا! واقعاً سخته! و همون جا فکر کردم همون بهتر که جونوری نباشه، و ما راحت حرف بزنیم، بعد همین طور که در افکارم گردش می کردم به این نتیجه رسیدم خب مگه چقدر حرف داریم که از همراهی جانوری به اسم بچه دوری کنیم، اما باز تصحیح می کنم هرچقدر هم که حرف نداشته باشیم و اصلاً من تمام راه تابلوها رو بخونم بازهم بهتر است از ونگ ونگ یک موجود ِ کم صبر که هی از پشت سرت بخواد روی مغزت پیاده روی کنه!

خب این حرفها رو جایی بگم میگن ناشکری نکن، کفر نگو، نعمته، الِه بِله، در این شک ندارم که بچه ها دنیای قشنگی دارن که همیشه باهاشون ارتباط برقرار کردم وهم اینکه هرچی خدا بخواد همون میشه، اما کمی که فکر می کنم هنوز به نتیجه ی مطلوبی نرسیده ام و فکر می کنم کلی راه است تا قبول ِ موجودی کوچک و زِر زرو تا نا کجا آباد به دنبالت! و تازه آخرش هم مدعی همه ی سالهایی که به پایش می ریزی و ناراحت از عمری که برای بودنش صرف کردی!

موجودی که باید با آمدنش به اول کودکی ات برگردی و بار ِ دیگر همراه با او زندگی کنی، و عمری که باید بگذرانی تا ثمره ی وجودت را رشد دهی! و دنیای دونفره ای که به یکباره  تغییر می کند و راه ِ بی بازگشتی که باید ادامه اش دهی و پاسخگوی ِ چیزهایی باشی که همیشه از والدینت به دنبال جواب بودی!

به هرحال آنقدر خودم هنوز سوال بی پاسخ دارم و آرزوهایی که باید تجلی یابند که راه ِ زیادی ست تا برآوردن آرزوها و نیازهای موجودی که بی امتناع باید جوابگویش باشی! و آن قدر صبور نشده ام که اگر در یک لحظه تمام فایل های پروژه ام رفت روی هوا، در نهایت ادب بگویم پسرم اشتباه بزرگی کردی دیگر تکرار نشود!! خب آدم که بچه ی خودش را نمی تواند از پنجره به بیرون پرتاب کند!هرچه فکر می کنم هنوز باید فید بک های بسیاری برای کنار آمدن با این بشر انجام دهم! و آنقدر دنیای دونفره مان پرهیاهو هست که نیازی به جیغ های ممتد یک جیرجیرک ِ دیوانه ی از خون ِ خودمان نباشد! والا!

big problem

Advertisements
  1. 10/02/2010 در 01:19

    خیلی بامزه نوشته بودین…
    من که همچنان در تجرد خودم موندم،نفر دوم رو هنوز درک نکردم چه برسه به جیر جیرک و اینا اما در مورد وجودش فکر کردم!و همون قدری که از فلسفه ی حضور خودم تو این دنیا مطلع شدم به فلسفه ی آمدن اون جیر جیرک هم رسیدم،یعنی هیچی…واقعاً نمی فهمم چرا باید باشه؟؟؟

    • 10/02/2010 در 09:49

      مرسی،
      خوبه که به حضورش فکر کردی، ما هم تا تونستیم فکر کردیم و من کلی با پسر شیطون ِ خیالی ام ماجراها داشتم، اما وقتی می خوای واقعی و به دور از زیبایی های خیالی فکر کنی واقعاً هنگ می کنی!!! :)

  2. ترانه
    10/02/2010 در 06:34

    سلام:
    وایییییییییییییییی یعنی هر چی تو این دل تنگ من بود و به بهترین شکل ممکن گفتی !دستت و از راه دور میبوسم.عکسی هم که انتخاب کردی محشره!تجسم واقعی یک جیرجیرک شیطون و فضول.آخ اصلا حوصله ونگ ونگ شنیدن ندارم.حالا ونگش و گوشی میذارم تو گوشم فوقش! مهمترین مسئله همین بهم خوردن آرامش دنیای دو نفرمون که من عاشقانه هر لحظش و دوست دارم :( مطمئنم این جیرجیرک دیواری خواهد شد بین ما.هرکس هم بگه نه نمیشه و بستگی به خودتون داره وال و بل فقط ظاهر سازی کرده و بس.!من که از همین الان حسودی میکنم بهش چون دنیامون و نصف میشه :( سالها به این سکوت و آرامش دو نفرمون عادت کردم.ولی حالا واقعا
    دنیا بدون جیرجیرک نمیشه یعنی؟

    • 10/02/2010 در 09:47

      نرانه جان، درسته شاید من هم نگران این دنیای دو نفره باشم، اما مطمئناً تا این دنیا بهم بریزه حسابی لذتش رو بردیم، ترس ِ من که زیاد نتونستم بیانش کنم همون فید بکهاییِ که باید بزنم، توی عصر تکنولوژی و با توجه به طرز تفکری که داریم و اینکه مثل خیلی از امثال خودم لازمه ی تداوم یک زندگی مشترک رو حضور یک سوم شخص نمی دونم، هنوز راه ِ زیادی ِ برای درک لازمه حضورش! در ضمن هرکی ندونه شما می دونی که بچه اگه جیرجیرک نباشه و از دیوار بالا نره از نظر من بچه نیست! :)

  3. متهم ردیف اول
    10/02/2010 در 19:19

    به قول خودتون. والا
    :)

    • 10/03/2010 در 13:01

      ;)
      متهم جان مرسی از حضورت، امیدوارم جیرجیرکی اصل نصیبت بشه!:)))

      • متهم ردیف اول
        10/03/2010 در 23:40

        نه
        منم با نظرت موافقم
        عکسی هم که انتخاب کردی خودش گویای جیرجیرهای جیرجیرک هست
        :)

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: