بایگانی

Archive for اکتبر 2010

در گوشی های من و تو (5)

10/29/2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

love youuuuu

 

یه دونه ایی، دردونه ایی…

عاشق این جمعه های با تو بودنم…

مرسی که هستی…

درگوشی های من و تو (4)

10/28/2010 2 دیدگاه

tnx...

دسته‌ها:با تو

اپیزودهای زندگی

10/27/2010 2 دیدگاه
  • امروز صبح خط خطی ِ غمناکِ عاشقانه شدم، این هوای بارونی و ابرهای تودر تو هم مزید برعلت شد و با اینکه کارش امروز کم تر بود اما سالی گذشت تا برگشت خونه و منم که وای به حالی که دلم جورجوری ِ خط خطی شه…
  • عصر خواستم بخوابم نشد و همون چند مینی که خوابم برد همه ی عالم و آدم و فک و فامیل ریختند توی خوابم و اونقدر گنگ و مبهم خواب دیدم که همون بهتر که بیدار شدم…
  • یه دو ساعتی با یوگی ها یوگا کردیم و حالی بردیم اساسی و کل پریشان حالی هامون رو دادیم به زمین و از لحظه ی اکنون انرژی گرفتیم و رب شیرشاسان رفتم و دنیای برعکس هم حالی داره ها! با دنیا عوض نمی کنم این حرکت های عجیب غریب ِ یوگا رو…
  • اخبار هم تاریخ ثبت نام ارشد رو اعلام کرد و چه شود…
  • زندگی شاید همین باشه؛ خنده، گریه، غم، شادی، تاریکی، نور، بودن، نبودن،…
  • دوستت دارم، همین…
دسته‌ها:دسته بندی نشده

درگوشی های من و تو (3)

10/27/2010 2 دیدگاه

love u 100%

 

دسته‌ها:میوه ممنوعه, با تو

کلاس ِهیچُم!

10/26/2010 3 دیدگاه

my colored world

امروز دیگه بعد از چند هفته رفتم خرید، و درحین خوشحالی از دیدن ویترین های رنگارنگ و کلی هیجان لوازم خونه وجینگولک های جذاب، یه لوازم تحریر هم یافتم و طبق معمول درس و مشق مدرسه و به یاد ایام، چندتا روان نویس رنگی و دفترچه گرفتم، بلکه به هوای اونا بشینم یه کم بخونم! حالا از من گفتن، اگه من امسال ارشد قبول شدم، شما بیا اسم بلاگم رو هرچی می خوای بذار! نمی شم دیگه! وضعه درس خوندنه خب! پایان نامه کارشناسی هم که رو هواست، مدرک هم نداریم هنوز و کلاً شما ما رو همون دیپلم حساب کن! والا!

وسوسه ی طراحی!

10/26/2010 7 دیدگاه

دیشب از بچه های یونی مسیج زد که امسال هم مسابقه طراحی برگزار میشه و واسه اطلاعات بیشتر برم به بلاگ و ازاین حرفها.پارسال که بنا به دلایلی نشد شرکت کنم و بعضی از بچه هایی که شرکت کرده بودند حسابی جوگیر شدند و اعتماد به نفس های زیر صفر با یه مسابقه و یه تشویق خشک و خالی آنچنان صعود کرد که هنوز هم جَوِش باقی مونده و متأسفانه ظرفیت کم بچه ها دلخوری های کم و بیشی رو باقی گذاشت. از همه ی این حرفها گذشته یه کم هوایی شدم و با اینکه زیاد حال و حوصله ی یونی رو ندارم و روزشماری می کنم این پایان نامه ی طلسم شده رو تحویل بدم و الفرار، اما یه کم ته دلم دوست دارم شرکت کنم، دلم برای هیجان و طراحی و شنگول بازی ِ بچه های آی دی تنگ شده، خودمونیم هروقت هرجا وارد می شدیم آنچنان تابلو بودیم که سریع شناسایی می شدیم، و بچه های دانشکده هنرو معماری یه طرف، بچه های شاد و رها و شنگول منگول طراحی صنعتی یه طرف!

هیچ وقت یادم نمیره، ماکت2 داشتیم و نزدیک پایان ترم و هی هرروز کارگاه بودیم و فایبرگلاس کار می کردیم، یه روز خسته و داغون بودم و التماس هرکی کردم نرفت آب بخره واسم، از تشنگی داشتم تلف می شدم و با اعتماد به نفس کامل با روپوش کثیف و دستکش و کلی الیاف که به سروصورتم چسبیده بود رفتم توی ساختمون معماری1 و این بچه های سوسول ِ معماری چنان ازکنارم رد می شدند که انگار جزامی دیدند! یه بارهم از کارگاه ِ چوب داشتم برمی گشتم یه تیکه از لباسم هنوز خاک اره داشت روش و ندیده بودم، توی ایستگاه یه خانمی با یه حال تأسف باری بهم گفت لباسم رو تمیز کنم که یه لحظه خودم احساس کردم از این بچه های شرکت نظافتی شدم!!! و کلی خاطره های تلخ و شیرین که باید سرفرصت همه اش رو بنویسم، هرچند می دونم یادم نمیره!

خلاصه که بدجور حال و هوای اون روزها رو کردم، ببینم اگه کسی پیدا شد گروه تشکیل بدیم، شرکت کنم و آخرین تجربه ی کارگروهی ِ کارشناسی رو تجربه کنم.

ادعای دانایی

10/24/2010 ۱ دیدگاه

اصولاً از اینکه احمق فرض شوم زیاد خوشم نمی آید، حداقل در مسائلی که اطمینان بالایی دارم از اینکه نادان نیستم! و هم چنین از گفتنِ نمی دانم ابایی ندارم و آنقدر برای خودم شخصیت قائل هستم که به جای یک نمی دانم ناقابل آسمان و ریسمان ببافم و آن نمی دانم را به ساعتها وراجی بی محتوا ترجیح می دهم. اما گاهی می شود که مخاطب به عمد تو را نادان فرض می کند و آنچه که می دانی را بارها توضیح می دهد که شاید برای خودش مطلب جا بیفتد! من که دلیلش را نفهمیدم. عمق فاجعه تا کجاست که طرف می داند نزدیک به 9 سال است به طور جدی طراحی می کنم، 4سال هم با دنیایی سر و کله زده ام که فضا سازی و تجسم فرم ها از ابتدایی ترین ملزوماتش بوده، و در واحدهای بسته بندی برای خودم کلی خلاق بودم در ابداع گسترده های بسته بندی و غیره و با همه ی اینها یک خط ِ تای ناقابل یک جعبه ی ساده را می خواهد به من تفهیم کند! و تازه هر از گاهی هم که در نهایت آرامش چند اصطلاح تخصصی برزبان میاورم کمی متعجب می شود و باز به گفتگوی بی محتوایش ادامه می دهد و من اینجور مواقع چه بحثِ کاری باشد و چه سیاست و یا اجتماع و یا حتی روابط ساده ی انسانی، معمولاً اگر چنین مخاطبانی داشته باشم زیاد خودم را زحمت نمی دهم که فریاد بزنم می دانم و یا عقیده ام چیست! بعضی افراد همان بهتر که در ندانم های خود معلق بمانند و من هم آدمی نیستم که برای کسی که این چنین در ادعای دانستن دست و پا می زند تلاش کنم که بداند.

از مادربزرگ خدا بیامرزم به یاد دارم که در مورد دانستن آدم ها این چند بیت را می خواند:

آن‌كس كه بداند و بداند كه بداند… اسب شَرف از گُنبد گردون بِجهاند

آن‌كس كه بداند و نداند كه بداند… بیدار كنیدش كه بَسی خفته نماند

آن‌كس كه نداند و بداند كه نداند… لنگان خَرك خويش به منزل برساند

آن‌كس كه نداند و نداند كه نداند… در جهلِ مُركب اَبَدالدّهر بماند

پ.ن:هر مخاطبی ارزش این را ندارد که بداند تا چه حد می دانم و چگونه می اندیشم، برای هرکسی قدر فهم و ظرفیتش هستم، بیشترش موجبات دردسر را فراهم می کند.والا!