خانه > دردسر های اکتسابی, سوم شخص مفرد > مخاطب من با شعور است!

مخاطب من با شعور است!

دیگه خیلی از من و حدیثم و روزهام گفتم، الان هم زیاد حرفی از خودم ندارم، دلم سکوت می خواد…همین!

اما این مخاطب من که گناهی نکرده من سایلنت شدم! گرچه اینجا اول برای دل من نوشته می شه و بعد لذت مخاطبم و یا دوست نداشتن روزانه های من مطرح میشه! اما در هر حال مخاطب من هم اینجا نقش داره.

مخاطب من، مخاطب حدیث ِ من؛ از شعور ِ بالایی برخوردار است، برای همین او را راحت می گذارم، و موقع رفتن مثل فروشنده های سمج کلافه اش نمی کنم که باز هم بیا! اگر دلش خواست می آید اگر نه چه بهتر که جایی برود که دوست دارد.

مخاطب من از سطح فکری بالایی برخوردار است یا نه نمی دانم، اما این را خوب می دانم مخاطب من آزادی  حضور دارد اینجا، دست و پایش را نمی بندم که آی فکر من خوب است، بخوانش، دوستش بدار!

مخاطب من رهاست، همراه ِ حدیثم باشد یا نه، فرقی نمی کند، مخاطب من همراه ِ بودن ِ خودش می شود.

مخاطب من نیازی ندارد با رقص ِ نور و ترکیب هزار رنگ جذب شود.

همین و باز هم همین؛ مخاطب من با شعور است!

Advertisements
  1. ترانه
    09/29/2010 در 06:33

    سلام:
    یک جوری گفتی «مخاطب من با شعور است » که اگه بخوام بگم سکوت نکن و ادامه بده به نوشتن که ما رو بد عادت کردی به خوندن، عکس گفته ات ثابت میشه!
    پس حالا که ما رو گذاشتی تو خجالت تعریف و تمجید مجبوریم هیچی نگیم :)

    • 09/29/2010 در 19:21

      قبل از مخاطبم یعنی منم یه بهره ای از شعور بردم ها!
      پس نیازی نداره کاری که می خوای رو انجام ندی!

  2. 09/29/2010 در 19:06

    حالا میشه شما سکوت نکنید؟
    من خودم بیاد ندارم بخاطر مخاطب چیزی نوشته باشم،مخاطب اومد،خوند،لطف کرده،منم استقبال می کنم و از نظراتش هم،نیامد هم خوب نیامده دیگه…به نظرم باید آدم خودش رو اول از لحاظ فکر و شعور به واقع بالا ببره و بعد در این شرایط اگر از خودش راضی بود،همین رضایت واس او کافیه،البته این رضایت نباید طوری باشه که طرف بی دلیل و از روی خودپسندی از خودش راضی باشه…

    • 09/29/2010 در 19:20

      خب دقیقاً به همین دلیل که خودم این طوری فکر می کنم و حضور مخاطب منتی بر من نیست بلکه برای خودش وارد ِ اینجا میشه اینا رو گفتم که نه برای مخاطب و نه توی زندگی ام برای کسی خودم رو تغییر دادم و یا به گونه ی دیگه ای بودم که دوست داشتنی باشم!
      چشم، سکوت نمی کنم اما واقعاً حس ِ نوشتن که هیچی حس ِ زندگی هم ازم دور شده….

      • 09/29/2010 در 19:38

        حس مشترکی داریم؛اگر راه حل خاصی براش پیدا کردید به منم بگید…فعلاً محکومیم!

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: