خانه > حس ِ زندگی, رهایی, روزانه های من > کودک های دوست داشتنی من!

کودک های دوست داشتنی من!

از وقتی یادم میاد به نقاشی علاقه داشتم و یه کاغذ و مدادی همیشه دنبالم بوده، توی دوران راهنمایی و دبیرستان هم که کلاس های یکنواخت و بی رمق بینش و اجتماعی شروع شد این حس بیشتر تقویت شد و هی معلم حرف بزنه هی من کنار دفتر و کتاب شکلک بکشم، توی تابستون هم که باقی مانده ی دفترهام همه تا آخرین برگه حلال می شد و همش پر می شد از شکلک های عجیب و غریب و آدم های تختِ خنده داری که الان مایه ی آبروریزی ِ اون پرسپکتیوهای فضایی!  همیشه هم خودم رو از دسته نمینداختم و در آرزوی روزی بودم که این خط خطی ها مفهوم پیدا کنه و سایرین هم از تراوشات ذهنی من چیزی رو درک کنند، تا تقریباً حدود 9سال پیش که نقاشی رو به طور جدی شروع کردم و این بار دیگه معلم که حرف زیادی می زد تراوشات ذهنی من رنگ و بوی دیگه ای داشت و نیاز نیود در خفا خط خطی کنم. و بعد هم که دانشگاه و مسیری که تمام پیچ و خمش بوی رنگ و کاغذ و خط خطی بود، کلاس هایی که ابزارش گل بود و رنگ و ساعت هایی که تمام لباس هایم آغشته به چوب و گل و گچ بود! و روزهایی رو زندگی کردم که دوست داشتم، مسیری رو رفتم که متعلق به اون بودم… امسال هم مسیر دیگه ای از زندگی رو تجربه کردم؛ بعد از حدود 12 سال خاطره نویسی و نوشتنِ اتفاقات خنده دار و صبحانه و نهار و شام تکراری و رفتم و آمدم های همیشگی و نوشتن های مستمری که اگرچه شاید مثل همان تراوشات خط خطی این ها هم برای مخاطب ِغیر مفهومی نداشت اما آرزوی این که روزی نوشته هایم مخاطبی را به خود جلب کند را قوی تر و پررنگ تر می کرد و هرسال نوشته هایم تغییرات جالب و خنده دار و درعین حال قابل توجهی داشت و از نیمه ی خاطره نویسی نوشتن های دیگه ای رو هم شروع کرده بودم ولی همچنان خواننده ی تمامی شان خودم بودم و خودم! تا که امسال بعد از 12-13 سال مستمر اولین سالی بود که وقتی برای خاطره نویسی پیدا نکردم و خیلی اتفاقی در دنیای بلاگ نویسی قرار گرفتم و از مسببش هم ممنوم و این بار سعی کردم به گونه ای دیگر در بلاگ نوشتن آن را جبران کنم و مسیر هجوم کلماتی که همیشه میل به نوشتن دارند را بسازم. و این دو کودکان دوست داشتنی ِ من هستند که سعی دارم در نهایت ناز پروری به ادامه ی رشدشان بپردازم! و بعد از مدت ها پنهان کردن دو بچه ی بازیگوش و سرکش که همیشه پنهان و آشکار از سر و کله ی من آویزون بودند حالا که کمی تربیت شده و مرتب شده اند نیاز دارند که اجتماعی شوند و از خلوتی که با من داشتند کمی بیرون بروند و شادی کنند و من هم کمی آرامش یابم!

my lovely dream

پ.ن: هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می‌شود تا بتوانی این آرزو را
تحقق بخشی. کیمیاگر/پائولو کوئليو

Advertisements
  1. متهم ردیف اول
    09/21/2010 در 12:11

    چه خوب
    خیلی خوبه ادم تو مسیری که بهش متعلقه زندگی کنه
    همیشه موفق باشین
    از این به بعد منتظر شیطونی های این بچه هاتون هستیم
    :)

  2. 09/23/2010 در 14:22

    شاید تنها کار لذت بخشی که توی زندگیم دارم انجام میدم همین وبلاگ نویسی…خیلی خوبه و خیلی صفت های خوب دیگه!که آدم کاری رو بکنه که دوست داره…

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: