دلکم گریه کن…

خسته بودم، از خیلی چیزها…اما روحم حالش خوب بود، ادامه ی فصل خانواده ی «شوک آینده» رو مرور کرده بودم که امشب چند بخش رو خلاصه کنم واسه بلاگ… اما نشد. الان اومدم که پست کنم اما نمی شه… یه کم بغض دارم، یه کم حرف دارم… یاد بچگی هام افتادم که در اوج بغض و گریه مغرور بودم و دلم نمی خواست اشکم دیده بشه، دلم نمی خواست ریخته بشه…دلم نمی خواست رسوا بشم…کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم با اشکهای بی جا و بچگانه کنار بیام! الان بدجور یاد اون موقع ها کردم.ایمیل ها و گودر و فیس بوک رو الکی باز کردم و زیر و رو کردم تا یادم نیاد یه چی توی گلوم سنگینی می کنه، تا یادم نیاد دلم ساکت شده قهر کرده هیچی نمی گه!

با توام! آره تو؟ چرا ساکت شدی؟ نگفتم هرچی هم شد سرت رو ننداز پایین ؟ نگفتم بچگی ها اشتباه یادت دادند که گریه نکنی زشته!

الان گریه کن! آره… بزار اشکات بریزه بزار خالی بشه دلت ! قهر کردی ساکت نشستی که چی؟

گریه نداره… دلتنگی گریه نداره… دردهای تو گریه نداره… اما اگه بغض کردی گریه کن! نزاری بریزه توی وجودت غم و غصه هات…نزار نابودت کنه بی قراری ها…

خودم بغلت می کنم… خودم اشکاتو پاک می کنم…گریه کن تا خالی بشی…

دلکم… تو دیگه تنهام نزار… توی این هیاهوی آدمک ها، تو بیگانگی نکن…همراه بودنم باش…

my little heart

Advertisements
  1. عمه شیرین
    09/11/2010 در 02:13

    هههههههههههههههییییییییییییی روزگااااااااااااااار

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: