Archive

Archive for سپتامبر 2010

یه کلام!

09/30/2010 2 دیدگاه

در مورد طراحی و درس و مشق تقریباً یاد گرفتم که وقتی ذهن و روح و روانم قاطی پاتی ِ و عالم و آدم باید جوابگو باشند، کاری نکنم و سراغشون نرم چون همه رو خراب می کنم و توی اون حال نتیجه ای حاصل نمی شه، اما هنوز کامل نمی تونم این جور مواقع خودم رو کنترل کنم و نیام و ننویسم که بعداً خودم از آشفتگی هایی که ثبت شده بهم نریزم، خب قبلاً که توی دفترچه می نوشتم کنترلش راحتتر بود اما الان که نصف روزم و شاید بیشتر پای پی سی میگذره یه کم سخته!

واسه همین پست قبلی رو حذف کردم، نه واسه اینکه اشتباه گفتم، واسه اینکه دوستان ِ آشنای این مفلوک باز گیر ندهند چته! مشکل اساسی توی بلاگ نویسی همینه که یکی دوتا که از قضا واسه اینجانب شده سه تا! بدونن که اینا حدیث ِ کیه واقعاٌ ! حالا هی من بگم بی خیال کی گوش میده!  خیلی محترمانه بگم، این یکی اولین و شاید آخرین پستی بود که حذف شد، اینجا اگه گفتم مُردم هم کسی باز میل و مسیج و زنگ نزنه که چته! گرچه که زیاد اهل فضایی نوشتن و سرهم کردن نیستم اما اصلاً شاید خیالاتم بود! بابا جان مملکت که آزادی نمیده! خانواده که تا بگی آخ هزار جور وصله می زنن و سریع می گن عاشقی بددردیه! دوست و آشنا هم که کلاً تو فازهایی به سر می برند که هم شنونده باشی بهتره، گویندگی پیشکش! اینجا هم اگه راحت نباشم پس کجا حرفمو بزنم؟ یه کلام! اونایی که منو میشناسن، یادشون بره منو میشناسن! همین!

Don't recognize

Love Mattress

09/29/2010 2 دیدگاه

حوصله ی هیچی رو نداشتم و خیلی اتفاقی یکی از میل ها رو باز کردم، جالب بود برام؛ تشکی برای عشق! لینک مصاحبه رو زدم و به نظرم توی دنیای طراحی صنعتی و از طرف یک طراح ایرانی کار جالبی بود. اما خب مثل همیشه این همه ی ماجرا برای من نیست، رفتم توی فکر که واقعاً اگه تشکی به اسم عشق باشه همه چی درست می شه؟ واقعاً مشکلات زناشویی ما همیناست دیگه؟

البته که کار آقای مجتبوی قابل احترام و خلاقانه است و وقتی برنده ی Red-Dot بشه من هنوز در جایی نیستم که بخوام خرده بگیرم و خودم شخصاً از طرح لذت بردم و با توجه به حوزه ی کاری ِ طراحی صنعتی حق  مطلب ادا شده؛ اما حرف من از ابعاد  دیگه و لایه های دیگه ی اجتماع و زندگیه که آیا واقعاً همه چی درسته؟ آیا توی دنیای دو نفرمون همه ی احترام ها، همه ی وظایف، بایدها، نبایدها، همه ی ملزومات با هم بودن رو رعایت کردیم و عشق بازی ها اونقدر در حد ِ کمال و آرامش و رضایت طرفین هست که مشکلات جانبی اش رو این جور طرح ها حل کنند. خب طرح هنوز در حد ِ کانسپت هست و معلوم نیست از فیلترهای نهایی رد بشه یا نه! اما واقعاً چه دنیای گلستونی باشه اون دنیایی که همه ی آنچه که از عشق باید رو داشته باشیم و این چیزها نهایت آسودگی رو برامون فراهم کنه!

mattress

لینک مطلب رو هم میذارم خودتون تمام جوانب طرح رو بخونین، البته اگه از دنیای ID لذت ببرین!

Love mattress

پ.ن: حالا که فیلد کاری ِ منم  لو رفت، از این به بعد طرح جالب دیدم یه کم از دیدگاه خودم و این حلاجی کردن های همیشگی ام طرح ها رو بررسی می کنم، البته این طرح از دستم در رفته بود و یه دوسالی دیر بررسی شد!

فریادهای بی صدا

«فریادهای بی صدا….»

باز دلم گرفت…دلی که هر روز در تلاشم تا آرام باشد، تا بی تاب نشود… ولی چه کنم که هر چه برای آرامش تلاش می کنم، هستند علت هایی که دریای وجودم را متلاطم سازند… به قول خواجه شمس الدین: چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار، هرکه در  دایره ی گردش ایّام افتاد……

کاش جایی را می یافتم که هیچ کس نبود … من بودم و خدا… بی هیچ دغدغه ای ، بی هیچ پریشانی…..امّا نه… باز هم باید بمانم و درک کنم تمامی این لحظه ها را… لمس کنم   ثانیه های دلتنگی را و تلاش کنم که این دقایق مرا رشد دهند… نه این که از حرکت باز بمانم….ولی بین تمامی علامت سؤال هایی که در ذهنم همیشه داشته ام هیچگاه این را نفهمیده ام که چرا آدم ها محبّت را از یکدیگر دریغ می کنند چیزی که نمی خواهد بابت آن هزینه ای پرداخت کنند…. و یا سختی ای را متحمل شوند… نمی دانم….هیچ نمی دانم…!

بگذریم،  باز دلم گرفته و بهانه می گیرد ….خوب می شود… امید دارم که خوب شود. حکم مورچه ای را پیدا کرده ام که بارها یک مسیر را میرود و زمین می افتد… با این تفاوت که او از سنگینی آذوقه اش به زمین می خورد و من از سنگینی تجربه ها…. و خدا را شاکرم که همیشه حضور دارد و دستم را در تمامی این زمین خوردن ها گرفته و خواهد گرفت…. اگرچه لیاقت این دستگیری ها را در خود نمی بینم ولی شاهد است که بی او هیچم و جز او کسی را ندارم….و در تمامی این فریاد های بی صدا، اوست که همیشه صدایم را شنیده و یاری ام ساخته که چگونه بودن را بیاموزم…

خدای خوبم، مهربانم… تو را سپاس بابت تمامی الطافی که به من عطا کردی…. تو را شاکرم به خاطر این بودن… این حضور همیشه، این مهربانی جاودانه…. ومن با تمامی این طوفان ها چه خوشبختم که تو را دارم… و مغرور می شوم با این بودن…. یاری ام کن تا بی تاب نشوم، تا امید را از یاد نبرم و تحمل کنم تمامی آنچه که حس می کنم ….تاب بیاورم در برابر آنچه که احساس می کنم و می بینم ولی باید سکوت کنم…. یاری ام کن در برابر این سکوت….. قدرتم ده در این فریادهای بی صدا…….

دوستت دارم و راضی ام به آنچه که تو برایم مقدر ساختی وامید دارم به کرَمَت تا تقدیری پاک و آرام را نثار همگان سازی… مر ا به حال خودم رها نکن، ای مهربانِ همیشه .

8 مهر 1387

پ.ن: الان که حس ِ نوشتن نمی یاد، از آرشیو نوشته های قدیمی ام که تا به حال فقط خودم بارها و بارها خوندمشون استفاده می کنم. چه حرفهایی می زدم ها! خودمونیم!

مخاطب من با شعور است!

09/28/2010 5 دیدگاه

دیگه خیلی از من و حدیثم و روزهام گفتم، الان هم زیاد حرفی از خودم ندارم، دلم سکوت می خواد…همین!

اما این مخاطب من که گناهی نکرده من سایلنت شدم! گرچه اینجا اول برای دل من نوشته می شه و بعد لذت مخاطبم و یا دوست نداشتن روزانه های من مطرح میشه! اما در هر حال مخاطب من هم اینجا نقش داره.

مخاطب من، مخاطب حدیث ِ من؛ از شعور ِ بالایی برخوردار است، برای همین او را راحت می گذارم، و موقع رفتن مثل فروشنده های سمج کلافه اش نمی کنم که باز هم بیا! اگر دلش خواست می آید اگر نه چه بهتر که جایی برود که دوست دارد.

مخاطب من از سطح فکری بالایی برخوردار است یا نه نمی دانم، اما این را خوب می دانم مخاطب من آزادی  حضور دارد اینجا، دست و پایش را نمی بندم که آی فکر من خوب است، بخوانش، دوستش بدار!

مخاطب من رهاست، همراه ِ حدیثم باشد یا نه، فرقی نمی کند، مخاطب من همراه ِ بودن ِ خودش می شود.

مخاطب من نیازی ندارد با رقص ِ نور و ترکیب هزار رنگ جذب شود.

همین و باز هم همین؛ مخاطب من با شعور است!

این روزها از آن ِ من نیست…

09/27/2010 2 دیدگاه

خوبم، هنوز نفس می کشم، دلم برای نوشتن پر می زند، برای عاشقی، برای همه ی آنچه که به آن تعلق دارم…

حدیثی از من این روزها نیست… این روزها از آن ِ من نیست…

autumn-me-life

روزهای خط خطی ِزنانه!

pms-calendar

دنیای زنانه دردسرهای خودش را دارد و دردسرها هم راه حل های خودش. اما از بچگی برایمان خط قرمز کشیده اند که آن را نگو و این را بگو و هیچ اهمیت ندارد که حالت خوش نیست آبرو مهم تر است! ما هم همیشه حرف های بی درکجا و سنت گرایانه را باور کرده ایم و خب سنی نداشتیم و گودری هم نبود و این شد که دیرتر فهمیدیم که هر مشکلی علاجی دارد و هر حس و دردی منشاء و ریشه ای!

مقدمه سرهم کردم که بگم چند وقتی میشه که به این نتیجه رسیدم و از خودم خلاقیت به خرج دادم که بد نمی شه اگه نسوان های عزیز آن چند روز در ماهی را که دلشان می خواهد در حال خودشان باشند و کسی مزاحم نشود و یا اگر می شود از شعور بالایی برخوردار باشه که بداند سمج بازی  نکند که از قضا زمین و زمان هم همان روزها هوس می کنند گیر سه پیچ شوند و هی بپیچند به دور ِ دنیای کسل کننده و داغون و خط خطی ِ زنانگی در این روزها…

داشتم می گفتم خلاقیت به خرج دادم که کاش زن ها در این روزها مکان ِ اختصاصی و مجهزی داشتند که می رفتند و در آرامش سپری می کردند! من هم تعهد می دادم تمام بر و بچ را جمع کنم و با هم اتاق و تخت و دکوراسیون داخلی و هر النگ دولنگی که از دستمان بر می آید را طراحی می کردیم و مثل یک پروژه واقعی تمام جوانب را نیازشناسی می کردیم و از گروه پزشکی هم بهره می بردیم برای نوع غذا و نوشیدنی و روانشناس هم می آوردیم تا نوع موزیک و فیلم و دیگر ملزومات تفریحی را انتخاب کند و دوستان یوگی را هم می گفتم بیایند و تمرین های مفید برای این منظور را روزی چند ساعت انجام بدهند و یک بیلبورد بزرگ هم طراحی می کردیم برای همدم های نسوان که بی وقت قبلی وارد نشوند و خلاصه بساطی برپا می کردیم و آن چند روز چندش آور و روان پریشی های احمقانه را به نوعی درمان می کردیم. نمی دونم همچین جایی در ممالک غربی وجود دارد یا نه! هنوز که خبری نشنیده ام و در دنیای طراحی هم چیزی به چشمم نخورده!در هر حال نمی دانم من اولین کسی بودم که این خلاقیت عظیم را به خرج داده ام یا نه ، مهم این است که اگر همچین جایی برپا شود و تمامی چیزهایی که گفتم و یا از قلم انداختم انجام شود شک ندارم استقبال خوبی می شود! البته با کمی شرط و شروط که اگر آقای خانه همکاری را بکند و یا اگر خانوم دلش برای خودش بسوزد و هزار اما و اگر، که می دانم این خلاقیت حالا حالاها جای کار دارد و فرهنگ سازی ِ محکمی را نیازمند است. اما حالا که همه ی زندگیمان به دنیای مجازی پیوند خورده حداقل این خلاقیت  را مجازاً هم برپا کنیم بد نیست! مهم اصل قضیه است که کمی دلمان بسوزد و برای دردسرهایی که هرماه تکرار می شود برنامه ای بریزیم که هم خودمان آسوده باشیم هم اطرافیان ِ بیچاره ای که گاه و بیگاه مورد حمله ی ناگهانی مان قرار می گیرند!

از من خلاقیت بود و از نسوان های مخاطب تلنگر و توجه بیشتر به خود!

این هم انجمن ملی PMS:

http://www.pms.org.uk/Home

پ.ن: دوستان ِ نسوانِ مخاطب اگر اینگونه انجمن ها را در دنیای مجازی یافتند سایرین را مطلع کنند، زیاد نگشتم و این انجمن را از قبل می شناختم. روزهای خط خطی تان پُر آرامش باد!

در ِ گوشی های من و تو(1)

درس و پروژه و بلاگ و روزمرگی هایم فکر نکنی که آنقدر مشغولم کرده که دوست داشتن هایم کم رنگ شده، کسی حواسش نیست و شاید هم باشد و سَرَکی به درگوشی مان بزند اما هیچ دلیل نمی شود که بی پروا حرف دلم را برایت نگویم…

دوست داشتنت عادت نمی شود، این را خوب می دانم… تو هم یادت باشد؛

دوستت دارم!

love u