خانه > با تو, ثانیه های بی قرار > کاش خواب بودم…

کاش خواب بودم…

...

گاهی دنیا خیلی کوچیک می شه، اونقدر که دیگه نفسهام تنگ می شه…نفس نفس می زنم که رها بشم که فریاد بزنم، گریه کنم، فرار کنم… دنبال ِ یه راهی یه حرکتی که رها بشی از نفس تنگی، که له نشی زیرِ هجوم بی قراریِ زمان… مثل وقتی که خواب ِ بد می بینی، که تو خواب نمی تونی جیغ بزنی، که تو خواب نمی تونی تکون بخوری…آره گاهی توی واقعیت، توی بیداری آرزو می کنی کاش که خواب باشی، کاش که بتونی اون جیغ بلند ِ رو بزنی و بیدار شی… تمام ِ امروز رو دلم می خواست خواب می بودم…که بی تابِ بی قراری هات نبودم، که اینجوری راهِ نفسم، راهِ فریادم بسته نبود… اینجوری دستهام یخ نمی زد…

دلم می خواست خواب می بودم تا اینجوری بی حس و حرکت یه گوشه لال نمی شدم که تنها بمونی…

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: