بایگانی

Archive for اوت 2010

یا نور…

08/31/2010 ۱ دیدگاه

از تاریکی  دلم می گیرد… وقتی نور نیست همه ی رنگ ها خاکستری می شوند. نور که نباشد خانه دلگیر می شود …

….

ای نوری که همانند او نوری نیست…ای نور…ای روشنایی…دلم در این تاریکی ها می گیرد…

تو که نباشی همه ی تاریکی ها هراسناک می شوند…

نور ِ من باش در ظلمات ِ این شبها…

نور...

یا دَلیلَ مَن لا دلیلَ لَه…

08/29/2010 ۱ دیدگاه

دستهای خالی مان را می بینی؟

از چه بگویم؟ چه را طلب کنم از تو که بر همه ی نداشته هایم دانایی…

برای کدامین دقایقم اشک بریزم در برابر عظمت لطفی که امشب گسترده ای؟؟

اینها چه می گویند؟ فرشته هایت را برای چه به سرزمین آدمک های یخی می فرستی؟

که چه ببینند؟ چه برایت بازگو کنند؟

نه…امشب تو را می خواهم…چونان همیشه…امشب دستهایم خالی اند… امشب می خواهم که خودت دستهای خالی ام را ببینی… خودت قلبم را ببینی…

امشب سرنوشتم را که رقم می زنی، یادت باشد که دوستت دارم… با همه ی تیرگی قلبم، با همه ی لغزش ها، همه ی ندیدن ها، نبودن ها…

باهمه ی نا سپاسی ام یادت باشد که دوستت دارم…

یادت باشد که رهایی را می خواهم…تو را…

یا مجیب…یا مجیر…یا قدیر…

امشب برایم سرنوشتی نیکو رقم بزن…

امشب مرا ببین…دستهایم تو را طلب می کنند….

بارها توبه شکستم اما گفتی باز آ… و آمده ام…آمده ام تا به عهدت وفا کنی…آمده ام تا مرا ببینی، خودت مرا ببینی نه فرشته هایت…

برایم رقم بزن همه ی خوبی ها را، پاکی ها را… برایم روزهای با تو بودن را رقم بزن…برای تو بودن را…

رهایی ببخش… از زبانه های این آتش… از نبودنت…

به تو پناه آورده ام…

امشب به تو پناه آورده ام…

امیدهای همیشه…

توی دوازده ماه ِ سال اگر همه اش اندازه انگشتهای دستهام واقعاً بی قراری و نا امیدی را در وجودش حس کرده باشم. برعکس خودم که با همه ی آرامشی که همیشه حفظش می کنم اما زیاد به جاده خاکی می زنم، بازه ی کوتاهی شاید باشد اما  زیاد فکرهای عجیب درون ذهنم می آیند، زیاد دلتنگ می شوم، مدام دردهای اطرافم وجودم را آزار می دهد…

شاید به اندازه ی من و بیشتر از من بدی ها را حس می کند، با این وجود همیشه لحظه ها روشن اند… حسی که خیلی دوستش دارم و خیلی برایم ارزش دارد این نگاه ِ امیدوار و روشنی ست که دارد، همیشه همه چی درست می شود، بدی ها تمام می شود، خستگی ها رفع می شود، گریه ها خنده می شود، آرام..، آفتابی..، قشنگ خواهد شد …

با اینکه بعضی وقتها این امید ِ همیشگی خسته ام می کند، اما دوستش دارم، این امید رنگ ِ دیگری دارد، حس ِ دیگری دارد… دلتنگی ام را کوتاه می کند، بی قراری هایم را آرام می کند …

این امیدهای همیشه را دوست دارم، این همیشگی بودن ِ امید را … این اطمینانی که هدیه می شود …

hope

دسته‌ها:با تو, حس ِ زندگی

کاش خواب بودم…

...

گاهی دنیا خیلی کوچیک می شه، اونقدر که دیگه نفسهام تنگ می شه…نفس نفس می زنم که رها بشم که فریاد بزنم، گریه کنم، فرار کنم… دنبال ِ یه راهی یه حرکتی که رها بشی از نفس تنگی، که له نشی زیرِ هجوم بی قراریِ زمان… مثل وقتی که خواب ِ بد می بینی، که تو خواب نمی تونی جیغ بزنی، که تو خواب نمی تونی تکون بخوری…آره گاهی توی واقعیت، توی بیداری آرزو می کنی کاش که خواب باشی، کاش که بتونی اون جیغ بلند ِ رو بزنی و بیدار شی… تمام ِ امروز رو دلم می خواست خواب می بودم…که بی تابِ بی قراری هات نبودم، که اینجوری راهِ نفسم، راهِ فریادم بسته نبود… اینجوری دستهام یخ نمی زد…

دلم می خواست خواب می بودم تا اینجوری بی حس و حرکت یه گوشه لال نمی شدم که تنها بمونی…

مثبت اندیشی!

female soldier

چند روزی می شه که دارم سعی می کنم آرامش رو به خودم برگردونم، کلی تلاش و استرس و برو و بیا از آخر هم پایان نامه ام به شهریور نرسید و باید تا بهمن درگیرش باشم. از طرفی هم کلی برنامه ریخته بودم واسه مهر 89 تا بهمن ماه و خلاصه که همه چی باهم مخلوط شد و یه منِ خسته ی کلافه باقی گذاشت. و کلی روزهای پر مشغله که پیشِ رو دارم، اتمام پایان نامه و رفت و آمد به دانشگاه و کتابخونه از یه طرف، چیدن هزارجور کتاب هنر و طراحی و غیره دورت و آماده شدن واسه امتحان ارشد که از قضا هم زمان با تاریخ دفاع شده از طرف دیگه!

خلاصه که اوضاعی شده، حالا بماند که من تو این پریشونی فکرِ این که کلاس موسیقی و شروع ِ ویولون رو بعدِ کلی سال که چشم کشیدم و فکر می کردم از مهر می تونم به آرزوی دیرینه ام برسم رو فعلاً کنار گذاشتم و سعی می کنم این یکی دیگه آزارم نده…اما هزارتا کار جورواجور ردیف کرده بودم واسه این چندماه که همگی رفتند توی حالت استند بای!!

امروز عصر اندکی انرژی مثبت می خواستم به خودم هدیه کنم و یهو این فکر به ذهنم رسید که بابا بی خیال اصلاً بیا فکر کن تو هم باید می رفتی خدمت باشکوهِ سربازی و همینطور واسه خودت پایان نامه تمدید کردی!! حالا بماند که توی این نُه ترمِ شدن خداییش من تقصیری نداشتم اما خب حالا انگار که می خوام برم سربازی، حداقلش یه کم ازاین تنفر وافری که از دانشگاه و استاد و هم دانشگاهی های عزیز به طرفم پرتاب میشه کم میشه! هرچی نباشه دانشگاه از پادگان که بهتر ِ !!!

اونقدر این روزا از همه چی و همه جا کلافه شدم که این فکر تنها مثبت اندیشی بود که یه کم افکار پریشونم رو تعدیل کرد!

آدم یه روزایی، یه لحظه هایی به باورهای خودش هم دیگه نمی تونه تکیه کنه…شاید کم کم تونستم درک کنم که یه حکمتی تو کار ِ خدا بود ِ که این شد که آن شد!

دسته‌ها:روزانه های من

تکرار قشنگ نفس هایت

4ever

یه وقتهایی هست که بودنت، همدردی ات و شنونده بودنت واسه اطرافیانت یه جور احساسِ آرامشِ، یه تعلق، یه نقطه ی امید. این موقع ها باش، تا جایی که به خودت لطمه نمی خوره باش…اونقدر سرشار که از انرژی و بودنی که به بقیه هدیه میکنی رشد کنی و انرژی بگیری.

اما تا زمانی باش که بودنت رو حس می کنند، که نیاز بودنت انکار نمی شه. تا وقتی باش که بودنت وظیفه ی تو نمی شه، تا لحظه ای که نقطه ی روشنِ وجودت عادت نشده!

وقتی عادت بشی، وقتی به بودنت تکیه کنند و دیگه خودت رو نبینند. وقتی در عینِ نیازی که به وجودت هست، حضورت وظیفه ی ارتباطت با دیگران باشه، اون موقع اگه درنگ نکنی، اگه پاهات بلرزه و بمونی، اون موقع اگه به حضور همیشگی ات ادامه بدی دیگه این تو نیستی که شدی تکیه گاه بقیه! می شی یه باید، یه تکرار، یه تکرار ِ بی نفس که این بار بودنت نیست که باعث می شه بقیه رو متوجه خودت کنی، این بار نبودنت بقیه رو به خودشون میاره…این بار تابوی بزرگی می شی که مهم نیست چرا هستی، مهم این می شه که نباید نباشی حتی اگه همه ی بودنت نادیده ی این همه نگاه بشه…حتی اگه هستی و نیستی…

همیشه مواظب خودت باش، مواظب قلبت، روحت…

نگذار تکرار ِ بودنت عادت چشم های اطرافیانت بشه، اونقدر نگران ِ وجودت باش که بودنت تکرارِ قشنگ زندگی خودت و بقیه باشه…

گاهی نیاز داری که واسه ی همیشه نباشی…به اطرافیانت زمانِ با تو بودن، زمان درک بودنت را بده اما به مرزِ تکرار که رسیدی دیگر ادامه نده، بگذار گاهی نبودنت خاطره ی با تو بودن را زنده کند…تو مسئول نیستی که همه درکت کنند. تو مسئول قلب خویشتنی! همیشه مراقب تکرار قشنگ نفس هایت باش!

عطش

گرسنگی، تشنگی، ضعف و…

در کنار همه ی حس های خوبی که ماه رمضون داره و دوستش دارم  بعضی ساعت ها این چیزها هم بِهِت هجوم میارن. الان پای پی سی می خواستم شروع کنم به نوشتن سوژه ای که از ظهر قلقلکم می داد اما  سردرد و ضعفم مانع تمرکزم می شد. به ذهنم رسید خوبه که بعضی وقتها آدم احساس گرسنگی رو درک کنه! نه واسه اینکه قدر غذا رو بدونیم نه! واسه اینکه ای کاش فقر اندیشه، فقر احساس، کمبود شعور هم بعضی وقتها این جوری حس می شد. با همه ی وجود حس می کردیم که نیاز داریم به احساس، به عشق، امید، آرزو، به خدایی که همراهمون باشه…شک ندارم که این چیزها هم احساس می شه اما همیشه تا خودمون بیایم بفهمیم اطرافیان زودتر درک کردند، یه چندتایی دل شکسته و یه چند قدمی دور شدیم ! البته اگه به موقع بفهمیم!

خلاصه که کاش خدا اونقدر دوستمون داشته باشه که مثل الان که ته دلم یه جوری جیک جیک می کنه، وقتی دارم بی راه می رم،  وقتی احساسم کم آورده، نفسم یکه تازی می کنه…وقتی فراموشش می کنم،  وقتی که نیست… همینجوری یه حس عجیب غریب بیاد تو وجودم و دنبال رفع عطشم باشم!

Thirst

به همه ی همتون توی این مهمونی خوش بگذره، آرزو می کنم که امسال حسابی شامل مهمون نوازی خدا قرار بگیریم…

دسته‌ها:روزانه های من