بازگشته ام.

بازگشته ام بی آنکه جایی بوده باشم. بازگشته ام شاید از خودم به خودم. همین که آمده ام جایی برای خودم دوباره نویسی کنم زندگی ام را یعنی خودم را خواسته ام، یعنی طلب. آن قدرها هم که فکر می کردم جوان نبودم، یک ساعت است که قسم آسمان و زمین و اولین شماره و اولین معلم و جد و آبادم را جلوی چشم گوگل آورده ام تا پسورد ایمیل بلاگ و پس از آن هم پسورد بلاگ را بیابم! خنده داری فراموشی و مشغله ام در حدی بود که اصلاً ایمیلی که برای بلاگ داده بودم را یادم نمی آمد! دیشب اکانت فیس بوکم را دی اکتیو کردم، تا همان زمان اندک گشتن در زندگی اطرافیانم را در خودم بگردم و بتوانم بیشتر بنویسم. محتاج دوباره یافتن خودمم. رهایی، رویا، زندگی…

سلام، همین.

Advertisements
دسته‌ها:روزانه های من

چه کسی مرا می شنود؟

آی آدم ها، با شمایم! کسی اینجا هست؟ نه اینجا نه، کنارم، نه حتی مقابلم؟ هیچ کس؟ نه دشمنی نه دوستی نه همراهی، نه شنونده ای حتی! دلم تنگ است، همه بی بهانه می آیند و پربهانه می روند. در جستجوی دوستم، می دانم هست، به یاری و مهر آدم ها اعتماد دارم، اما چندی ست که گم شده ام. حرفی سخنی حتی دردی باب میلم یافت می نشود. درد مشترک داریم و سکوت می کنیم، پنهانش می کنیم و راحت از کنار هم می گذریم. اما درد من درد ِ بی نهایت است، درد دور شدن از خودم. درد ِ رهایی… آی آدم ها، هیچ کس نیست؟….

دسته‌ها:دسته بندی نشده

از من در 2011 به کودکم در سال ؟؟؟؟

09/21/2011 ۱ دیدگاه

فرزندم سلام،

امروز که این نامه را برای تو می نویسم نمی دانم چقدر به حرف هایم عمل خواهم کرد و چقدر تو خشنود می شوی از فرزند ِ من بودن. اما همین که در سال هایی پیش از تو به یادتم بدان که با همه ی تمایزی که بین من و توست در تلاشم که درکت کنم. امروز راه های ارتباطی من و دوستان و خاله و دایی ات ایمیل و چت و فیس بوک و گودر و گاهی اس ام اس است. با پدرت هم وقتی از هم دور باشیم از همین ها استفاده می کنیم. خوبی ِ تجربه ای که در تمایز بین من و نسل مادر و پدرم بود این بود که گذاشتند خودم راهم را انتخاب کنم، بد و خوب را نشانم دادند و تلاش کردند که خوب ها را بهتر بشناسم اما این خودم بودم که به مرور از راه های ارتباطی که داشتم همان راهی را رفتم که باید می رفتم. نمی دانم زمانی که تو باشی از چه مسیرهایی با اطرافیانت ارتباط برقرار می کنی. اما همین یکی دوسال پیش برای تو و خواهرت یک جیمیل به نام مستعارتان که همیشه توی خانه صدایتان می زنیم باز کردم. این روزها اگر با اینترنت و دنیای تکنولوژی نباشی از یه چیزهایی جامانده ای. نه اینکه اگر این ها نباشند چیزی را از دست داده ای نه، اما وقتی دنیا درون دهکده ی جهانی می چرخد دلم نمی خواهد تو از دنیا عقب بمانی.

می دانی، چیزی که به آن معتقدم و امیدوارم تو در سال نمی دانم دوهزار و چند نیز دوستش بداری همین آزادی اندیشه است. تو خودت انتخاب کن که توی این دهکده چه نقشی را بازی کنی. در دهه ی پیش از من و یا حتی پس از من یعنی همان ده ی 70 با بستن مسیرها و منع شدن ها امثال من و تو را تربیت می کردند. اما الان همه چی تغییر کرده، منعت کنم نتیجه ی خوبی عایدم نمی شود. امروز کمی خسته ام و دارم سرت را به درد می آورم. شاید چیزی از حرفهایم نفهمی. اما دلم خواست که بدانی در تلاشم تا بتوانم فاصله ی بین خودم و تو را پیش از آمدنت کمتر و کمتر کنم. راستی این را هم بدان چیزی که خیلی برآن پافشاری می کنم پیمودن مسیر شخصی ست. مسیری که مال ِ تو باشد. و چون خودم تا جایی که جو ِ بیرونی و درونی ام اجازه داده مسیر خودم را پیمودم، روی من برای کمک در پیمودن مسیر شخصی ات حتماً حساب کن.

دوستت دارم.

نامه ی اول-21 سپتامر2011

خداحافظی تا اطلاع ثانوی.

گاهی که دلم تنگ می شود برای نوشتن انگار که دلم برای خودم تنگ شده، انگار که وقتی می نویسم بیشتر می فهمم چی تو این دل بی نوا می گذره و بی خیال ازش رد می شم. دلم می خواد مثه قبل شروع کنم به بلاگ نویسی و بنویسم و بنویسم تا کمتر دلتنگ خودم بشم. شاید زندگی رنگ و بوی بهتری پیدا کرد. واسه شروع دوباره نوشتن می مونه یه مشکل که اونم باید حل بشه. یکجا نشینی. خسته می شم هی از خانم و آقای همدم کوچ کنم به حدیث من هی از حدیث من به خونه ی همدم. احساس می کنم خلاقیت نوشتنم رو می گیره اینکه هی بخوام دسته بندی کنم روزانه های دونفره و تک نفره رو. احساس می کنم از بعد از شروع زندگی مشترک یه کم سختتر شده این تمایز.نه که بگم نیست و همه چی باید توی دنیای دونفره اتفاق بیافته، نه. اما جداسازی نمی شه کرد.پس خیلی رسما و یا خیلی خودمونی، خداحافظی می کنم و همه ی نوشته های دونفره و تک نفره و نصف نفره رو توی خونه ی همدم ادامه می دم. اینجوری هم من راحتم هم اونایی که هردوجا سر می زنن. نق نوشت های تنهاییم رو هم توی گودر شیر می کنم گودری ها هم بی نصیب نمونن.

راستی، ارشد هم قبول نشدم. نظر به اینکه امسال با وجود همسری رسماً دکترا و فوق دکترا قبول شدم دیگه ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر یک سال به تعویق افتاد.نمی دونم والا!

دسته‌ها:دسته بندی نشده

قدر می دانم تقدیری که تو برایم رقم زنی…

با همه ی ناتوانی ام…

با همه ی کوچکی ام…

دوستت دارم و قدر می دانم این تقدیر مقدر را.

ای نهایت همه ی خوبی ها، برایمان همه ی بی نهایت ها، همه ی خوبی ها را رقم بزن…تقدیری مبارک.

رهایم نکن در این آشوب ِ پر غوغا.

رهایم نکن…

رنگ دیروز، رویای فردا.

دیروز قصدم یه چک میل ساده بود که بعد از مدت ها اومدم اینجا و یه کم از حدیث من خوندم و یه کم از همدمانه و با صدای زنگ در به خودم اومدم که دو ساعت تمام پای پی سی بودم. یه نگاه به نوشته های خیلی قبل ترم انداختم و یه حسی داشتم، چقدر رها بودم، همون روزهایی که پر از مشغله ی درس و پروژه و هزارتا چیز دیگه بودم، چقدر سرشار بودم با همه ی دغدغه هام. خلاصه که دلم واسه خودم تنگ شد. الان توی زمانی قرار دارم که دیروزها خیلی منتظرش بودم و خیلی واسش برنامه داشتم اما احساسم بهم میگه مسیر رسیدن یه حال و هوای دیگه ای داشته. یه حس نابی که هیچ وقت تکرار نمی شه.البته که می دونم توی هیچ مرحله ای از زندگیم دوست نداشتم به عقب برگردم اما خوشحالم که می نویسم و تجربه های کوچیک و بزرگم رو ثبت می کنم  وهمیشه رنگ دیروز و فردا رو همراه خودم دارم. خوشحالم از اینکه فرداها رو برای خودم نوشتم و امروز، دیروزهام خاطره ی دلنشینی شده با همه ی غصه هام با همه ی خنده هام…

دسته‌ها:رهایی

حال و احوالم کی در بهترین حال می شود؟

07/18/2011 2 دیدگاه

جاده های مسیر زندگی ام کمی از حالت تکراری اش درآمده، و با اینکه هنوز هم روزمرگی های همیشه را دارم، اما احساس می کنم تنهایی از آن دسته علت هایی ست که آدم را به نق زدن بیش از حد دچار می کند.نیم نگاهی به پست های ماه های اخیرم کاملاً جنون ناشی از دوری دردونه را فاش می کند.بیشتر نق نوشت بوده تا حدیث من! این روزها بیشتر دلم می خواهد در بلاگ مشترکمون پست بذارم و زیاد هم با خودم برای اینجا نوشتن کلنجار نمی روم، باید حرفش بیاید، حسش بیاید تا بیایم و دستی به سر و روی این حدیث نامه ی پر از هیاهویم بکشم. و اما اینکه این حال و احوالم کی در بهترین حال می شود هنوز زمان نیاز دارد، ما آدم ها هرچه بیشتر پیش می رویم بیشتر می خواهیم و بیشتر آرزوهایمان بزرگ می شود و مشکلاتمان نیز هم. نه بی صبرانه که صبورانه منتظر نتیجه ی ارشد نشسته ام و دوست دارم هرچه زودتر زمینه ی شغلی ام را از دنیای متنوع طراحی بیرون بکشم و روزهای بهتر و بهتر و بهتری را در کنار همسری ام تجربه کنم.چرا که می دانم خدا مثل همیشه بهترین ها را برایمان رقم می زند.

دسته‌ها:روزانه های من